دومعنای آزادی

آزادی منفی چیست و چه تفاوتی با آزادی مثبت دارد؟

مفهوم آزادی در فلسفه سیاسی

«آزادی» یکی از اصلی‌ترین و بااهمیت‌ترین مفاهیم سیاسی است که می‌توان آن را زیربنای بسیاری از مباحث، تعاریف و کنش‌ها در این حوزه دانست. مفهوم آزادی در فلسفة سیاسی، مانند تمام مفاهیم فلسفی دیگر، موضوعی پیچیده و بحث‌برانگیز است، اما در این مقاله یک نمای کلی از آزادی و انواع آن برای شما ارائه خواهیم کرد.

آزادی در چارچوب فلسفة سیاسی به توانایی افراد برای عمل و انتخاب مستقل و بدون دخالت یا اجبار ناروا از سوی مقامات یا نیروهای خارجی اشاره دارد. توجه به این نکته ضروری است که تعاریف و تفسیرهای آزادی ممکن است در میان فیلسوفان و ایدئولوژی های سیاسی مختلف متفاوت باشد. درک آزادی همچنین می تواند در زمینه های مختلف فرهنگی، اجتماعی و تاریخی متفاوت باشد. به همین دلیل این مفهوم که اغلب به عنوان یک ارزش پایه‌ای در جوامع دموکراتیک در نظر گرفته می‌شود و در معرض تفاسیر و نظریه‌های مختلف قرار دارد.

انواع آزادی در حوزه سیاسی

در سپهر فلسفة سیاسی، به چهار نوع آزادی اشاره شده است: آزادی منفی، آزادی مثبت، لیبرالیسم و لیبرتاریانیسم (یا اختیارگرایی). از این میان، «آزادی منفی» و «آزادی مثبت» دو مفهومی هستند که «مارک کوکلبرگ» در کتاب «درآمدی بر فلسفة سیاسی هوش مصنوعی» برای درک ماهیت و میزان آزادی فردی، و میزان تأثیرگذاری هوش مصنوعی و فناوری‌های نوین دیگر بر آن، نقش برجسته‌ای به آن‌ها می‌دهد.

تعریف آزادی منفی: آزادی منفی که به عنوان رهایی از مداخله یا آزادگی نیز شناخته می‌شود، بر عدم وجود محدودیت‌های خارجی یا دخالت دیگران در اَعمال فرد تأکید دارد. این مفهوم به فقدان اجبار یا موانعی اشاره دارد که انتخاب‌ها، خواسته‌ها یا اَعمال فرد را محدود می‌کنند. آزادی منفی در درجة اول بر توانایی فرد برای اِعمال ارادة خود بدون محدودیت دیگران یا دولتْ متمرکز است. به گفتة کوکلبرگ، این مفهوم ادعا می‌کند که آزادی در تنها ماندن، یا عدم مداخله در زندگی شخصی، افکار، و اعمال است.

تعریف آزادی مثبت: از سوی دیگر، آزادی مثبت بر ظرفیت افراد برای پی‌گیری اهداف و بالفعل کردن پتانسیل‌های خود تمرکز دارد. به عبارت دیگر این مفهوم بر وجود شرایط لازم برای استفادة مؤثر افراد از آزادی تأکید می‌کند. آزادی مثبت مستلزم از آن است که افراد برای رسیدن به خودآگاهی یا تعیین سرنوشت، نیاز به فرصت‌ها، منابع، آموزش و حمایت اجتماعی دارند. این امر فراتر از عدم مداخلة صرف است و بر تسهیل شرایط تمرکز دارد، تا جامعه به این اطمینان برسد که افرادْ ابزار و ظرفیت لازم برای عمل کردن مطابق میل خود یا انتخاب آگاهانه را دارند.

تفاوت آزادی منفی و آزادی مثبت:

بر همین اساس به بررسی دقیق‌تر تفاوت‌های این دو نوع آزادی می‌پردازیم:

  1. ماهیت آزادی: آزادی منفی بر عدم وجود محدودیت‌های خارجی یا دخالت در کنش‌های فرد تمرکز دارد؛ آزادی مثبت بر وجود شرایط حمایتی برای افراد برای اِعمال مؤثر آزادی خود تأکید دارد.
  2. تأکید: آزادی منفی بر اهمیت مداخلة حداقلی و عدم مداخلة دولت تأکید دارد؛ در حالی که آزادی مثبت از نقش فعال دولت یا جامعه در تضمین برخورداری افراد از فرصت‌ها و منابع برابر سخن می‌گوید.
  3. فردگرایی در مقابل جمع‌گرایی: آزادی منفی در درجة اول به حقوق و آزادی‌های فردی مربوط می‌شود و بر عدم مداخله در انتخاب‌های فردی تأکید دارد؛ آزادی مثبت، اهمیت کنش جمعی و ساختارهای اجتماعی را در ارتقای آزادی فردی به رسمیت می‌شناسد.
  4. عاملیت: آزادی منفی بر استقلال فردی و تعیین سرنوشت به عنوان منبع اصلی آزادی تأکید دارد؛ آزادی مثبت تشخیص می‌دهد که افراد ممکن است برای اِعمال آزادی خود به کمک یا حمایت خارجی نیاز داشته باشند.
  5. نتیجه در مقابل فرآیند: آزادی منفی در درجة اول بر نتیجة عدم مداخله متمرکز است و افراد را قادر می سازد تا اقدامات مورد نظر خود را بدون دخالت خارجی انتخاب کنند؛ آزادی مثبت بر فرآیند ایجاد شرایط و فرصت‌هایی برای افراد در جهت ارتقاء ظرفیت‌ها و تحقق اهدافشان تأکید دارد.

در حالی که هر دو مفهوم بر بحث دربارة آزادی فردی تأثیر می‌گذارند، دیدگاه‌های متضاد آن‌ها بحث‌هایی را در فلسفة سیاسی دربارة نقش‌های مناسب دولت برای تأمین آزادی، ماهیت آزادی و عاملیت انسانی و هم‌چنین تأثیر هوش مصنوعی و علوم داده بر آن شکل می‌دهد.

روابط اجتماعی سالم

چگونه روابط اجتماعی بهتری داشته باشیم؟

نویسنده : تیم تحریریه افق سلامت

تاریخ ا

شاید تابه‌حال در موقعیتی قرار گرفته باشید که به خودتان بگویید خوش به حال فلانی! چقدر روابط اجتماعی قوی و خوبی داره!

دنیای مدرن امروز با ارتباطات و روابط اجتماعی پیوند خورده داشتن رابطه اجتماعی قوی‌تر و موثر جزئی از ضروریات است. افراد زیادی وجود دارند که احساس می‌کنند در روابط اجتماعی خود چندان قوی نیستند و همیشه از پایین بودن ارتباطات اجتماعی‌شان ناراضی‌اند.

بسیاری از این افراد به طور مداوم به دنبال راه‌هایی برای تقویت روابط اجتماعی خود هستند و بهترین راهکارها را برای آن به کار می‌گیرند. در این مطلب از وبلاگ افق سلامت قصد داریم درباره ارتباطات و روابط اجتماعی و درمان روابط اجتماعی ضعیف صحبت کنیم. اگر دوست دارید بهترین راهکار برای تقویت روابط اجتماعی را بشناسید و در این زمینه بهتر عمل کنید، در ادامه این مطلب با ما همراه باشید.

روابط اجتماعی چیست؟

پیش از آنکه به راهکارهای تقویت روابط اجتماعی بپردازیم، بهتر است به طور دقیق بدانیم روابط اجتماعی چیست و به کدام دسته از روابط، روابط اجتماعی می‌گویند.

حتما این جمله را شنیده‎اید که انسان ذاتا موجودی اجتماعی است و تمایل دارد اجتماعات کوچک و بزرگی انسانی را تشکیل دهد. همین میل و رغبت به برقراری ارتباط با دیگران توانسته همه افراد را تشویق به برقراری روابط جدید و تازه کند.

بعضی از روانشناسان اعتقاد دارند که همه انسا‌ن‌ها با یک احساس طلب، تشکیل دادن و حفظ روابط اجتماعی متولد می‌شوند.

به زبان ساده انسان‌ها از آغازین روزهای تولد به ارتباط با دیگران تمایل دارند و برای تقویت روابط اجتماعی خود تلاش می‌کنند.

روابط اجتماعی به طور کلی روابطی را در بر می‌گیرند که یک فرد با بقیه افراد اجتماع برقرار می‌کند و در تعامل با افراد دیگر است.

چرا داشتن روابط اجتماعی اهمیت دارد؟

زندگی همه آدم‌ها به روابط و ارتباطاتشان پیوند خورده است. شما از ساده‌ترین کار و فعالیت‌ها تا سخت‌ترین و پیچیده‌ترین‌های آن، نیاز به ارتباط با دیگران دارید. تاثیر روابط اجتماعی در زندگی به وضوح مشخص است و به راحتی می‌توانید فواید و مزایای آن را در موارد کوچک و بزرگ ببینید.

در واقع روابط اجتماعی و تقویت آن‌ها لازمه زندگی همه آدم‌هاست و کمک می‌کند که نیازهای خود را به شیوه‌های درست و آسان‌تر رفع کنند. این روابط از نخستین روزهای زندگی هر فردی را در برمی‌گیرند و تا آخرین لحظات زیست با او هستند. بنابراین باید گفت تصور انسان‌ها بدون هیچ رابطه اجتماعی امکان‌پذیر نیست.

فواید روابط اجتماعی

بسیاری از افراد این پرسش را مطرح می‌کنند که فایده داشتن روابط اجتماعی سالم و قوی چیست و چه کاربردی در زندگی دارد؟ در پاسخ به این سوال می‌توان موارد زیادی را برشمرد که به خوبی مزایای روابط اجتماعی تقویت شده را بیان می‌کنند:

1. افزایش روحیه همکاری و کار تیمی

داشتن روحیه همکاری و انجام کارهای تیمی مهارتی است که باید به درستی و به مرور زمان در خود تقویت کنید. داشتن رابطه اجتماعی قوی و موثر تا حد بسیار زیادی کمک می‌کند در فعالیت‌های جمعی و گروهی عملکرد بهتری داشته باشید.

2. آشنایی با افراد جدید

یکی دیگر از فواید روابط اجتماعی آشنایی با افراد جدید و آدم‌های تازه است. این کار کمک می‌کند که روحیه بهتر و سلامت‌تری داشته باشید و روابط میان فردی مفیدی را برقرار کنید. فرصت آشنایی با افراد جدید همان چیزی است که در ایجاد روابط اجتماعی تازه به دست می‌آید.

3. پرورش مغز

تحقیقات جدید می‌گویند که هر چه یک فرد از نظر روابط اجتماعی و ارتباط با دیگران قوی‌تر باشد، پرورش مغز او نیز بهتر انجام می‌شود و به این صورت از نظر سلامت روان فرد سالم‌تری است.

4. حمایت اجتماعی

زمانی که ارتباطات اجتماعی قوی و موثری را شکل می‎دهید یا آن را شروع و تقویت می‌کنید، در واقع برای داشتن حمایت‌های اجتماعی در زمینه‌های مختلف به خودتان کمک کرده‌اید.

5. تبادل تجربه و اطلاعات

از دیگر فواید روابط اجتماعی می‌توان به تبادل تجربه و اطلاعات اشاره کرد. هر اندازه که روابط اجتماعی قوی‌تری داشته باشید، به همان میزان هم تجربه و اطلاعات شما بیشتر خواهد بود.

6. دوری از احساس تنهایی

تنهایی احساسی است که در بلند مدت می‌تواند انزوا و گوشه‌نشینی، افسردگی و بسیاری از مشکلات روحی را برای شما به وجود آورد. با برقراری ارتباطات اجتماعی با دیگران این احساس را نخواهید داشت و درگیر افسردگی‌های ناشی از تنهایی نمی‌شوید.

7. اعتمادبه‌نفس و ارزشمندی

مهم‌ترین فایده برقراری روابط اجتماعی، افزایش اعتمادبه‌نفس و احساس ارزشمندی است. زمانی که شما با افراد دیگر ارتباط برقرار می‌کنید، احساس ارزش و اعتبار بیشتری درون شما شکل می‌گیرد و به این صورت حس درونی بهتری نسبت به خودتان خواهید داشت.

8. درک بالاتر نسبت به خود و دیگران

بهبود روابط اجتماعی و تقویت آن‌، به شما کمک می‌کند در درک و شناخت خودتان و دیگران بهتر عمل کنید. بنابراین می‌توانید در میان افرادی که روابط اجتماعی بالاتر و قوی‌تری دارند، شناخت بیشتر نسبت به خودشان و دیگران را به وضوح ببینید.

راهکارهایی برای بهبود روابط اجتماعی

شناخت بهترین راهکار برای تقویت روابط اجتماعی کمک می‌کند که این مهارت مهم و کاربردی را در خودتان شکل دهید تا بتوانید از مزایای بی‌نظیر آن در زندگی خود بهره‌مند شوید. مهم‌ترین راههای تقویت روابط اجتماعی در موارد زیر یافت می‌شوند:

بیان احساسات

مهم‌ترین قدم برای تقویت روابط اجتماعی بیان راحت احساسات است. سعی کنید در ارتباط با هر فردی، خانواده، همسر یا فرزندان، دوستان، همکاران و ... درباره احساس خود نسبت به اتفاقات صحبت کنید. شما قرار است با این افراد ارتباط برقرار کنید بنابراین آگاه کردن آن‌ها نسبت به احساساتی که در ارتباط با آنان تچربه می‌کنید بسیار اهمیت دارد.

همدلی و همراهی

یکی از قوانین روابط اجتماعی و تقویت آن در خود، همدلی و همراهی با دیگران است. زمانی که شما تلاش می‌کنید احساسات فرد مقابل خود را به خوبی بشناسید و با همدلی و همراهی بیشتری با او برخورد کنید، مهارت‌های یک رابطه اجتماعی سالم و قوی را همم در خودتان تقویت کرده‌اید.

صداقت و راستگویی

از اصول تقویت روابط اجتماعی می‌توان به صداقت و راستگویی اشاره کرد. هر اندازه با دیگران صادق باشید، جلب اعتماد میان شما بهتر شکل می‌گیرد و به این صورت روابط اجتماعی قوی‌تری را هم تجربه می‌کنید.

احترام به دیگران

اگر می‌خواهید روابط اجتماعی خود را تقویت کنید، بهتر است به دیگران احترام بگذارید. احترام قائل شدن برای اطرافیان با هر سن و جایگاهی، می‌تواند رابطه اجتماعی را به خوبی در شما تقویت کند.

یادگیری سکوت

به همان اندازه که گفت‌وگو و تلاش برای ایجاد ارتباط به تقویت روابط اجتماعی کمک می‌کند، سکوت کردن در برخی موقعیت‌ها هم بسیار لازم و ضروری است. بنابراین حواستان باشد که در ارتباطات اجتماعی، سکوت کردن به موقع هم خودش نوعی ایجاد رابطه است!

توجه به شخصیت افراد

موارد زیادی وجود دارد که در برخورد با دیگران دچار سوءتفاهم می‌شوید و همین اتفاق روابط میان شما را خراب می‌کند. حتما این نکته را در نظر بگیرید که در هر رابطه‌ای با اطرافیان به خوبی شخصیت آن‌ها را بشناسید. این کار به پایداری روابط اجتماعی شما و جلوگیری از ایجاد سوءتفاهم در میانتان جلوگیری می‌کند.

دوری از عیب‌جویی

عیب‌جویی و انتقاد بیش از اندازه از دیگران می‌تواند روابط اجتماعی شما را ضعیف کند. بنابراین تلاش کنید که در برقراری روابط خود به موقع و به اندازه کافی انتقاد کنید و عیب‌جویی همراه با تحقیر را کنار بگذارید.

یافتن مشترکات و مشابهات

از دیگر راهکارهای تقویت روابط اجتماعی باید به یافتن مشترکات و مشابهات میان خود و دیگران اشاره کرد. هر اندازه این مشابهات و مشترکات بیشتر باشند، ارتباط موثرتر و عمیق‌تری هم شکل می‌گیرد.

ساده صحبت کردن

از دیگر کارهایی که برای برقراری روابط اجتماعی قوی‌تر باید انجام دهید، ساده صحبت کردن است. این کار کمک می‌کند که دیگران حرف شما را هر چه بهتر بفهمند و برقراری ارتباط با آن‌ها آسان‌تر شود.

آشنایی با آدم‌های جدید

کمی از حلقه همیشگی‌تان فاصله بگیرید و با افراد جدید آشنا شوید. آشنایی با آدم‌های جدید، ورود به دنیای جدید و متفاوتی است که به تقویت روابط شما کمک می‌کند. هر چه با افراد جدیدتر آشنا شوید، دایره ارتباطات شما گسترده‌تر و قوی‌تر خواهد شد.

روابط اجتماعی از چه سنی اهمیت دارد؟

بسیاری از والدین این پرسش را مطرح می‌کنند که روابط اجتماعی از چه سنی اهمیت دارند و روابط اجتماعی کودکان و نوجوانان اهمیت دارد یا نه؟

در پاسخ به این سوال باید گفت روابط اجتماعی و توانایی برقراری ارتباط با دیگران از همان سال‌های ابتدایی کودکی اهمیت دارد. هر اندازه فرد بزرگتر می‌شود، اهمیت و نقش این روابط نیز در زندگی او پررنگ‌تر می‌شود.

بنابراین اگر کودک یا نوجوان شما هنوز مهارت‌های برقراری رابطه اجتماعی را نیاموخته و یا در عمل به آن ضعیف است، بهتر است در راستای تقویت این مهارت‌ها و آموزش راهکارهای آن اقدام کنید.

درمان روابط اجتماعی ضعیف

درمان روابط اجتماعی ضعیف دغدغه همه افرادی است که دوست دارند عملکرد اجتماعی بهتری داشته باشند. تبدیل رابطه اجتماعی ضعیف به یک رابطه اجتماعی کارآمد و تقویت شده کار چندان آسانی نیست و نیاز به زمان و صبوری دارد. اما برای درمان این مورد می‌توانید از راهکارهای گوناگونی بهره بگیرید:

مشاوره

مشاوره و صحبت با یک روانشناس متخصص می‌تواند شما را در مسیر تقویت روابط اجتماعی قرار دهد و به این صورت روابط اجتماعی ضعیف شما را رو بهبودی ببرد.

مشاور یا روانشناس با بررسی دقیق علت مشکلات شما می‌تواند راهکارهای عملی و مفیدی را در این زمینه به شما ارائه کند.

شرکت در اجتماعات

شاید این کار در اول مسیر برای شما مشکل باشد یا شما را با خجالت، احساس ترس و ناامنی روبه‌رو کند. اما تلاش برای شرکت در اجتماعات و دیدن افراد جدید، به خوبی می‌تواند روابط اجتماعی شما را تقویت کند.

گسترش دایره دوستی

هر چه دایره دوستی خود را گسترده‌تر کنید، در انجام روابط اجتماعی عملکرد بهتری خواهید داشت. بنابراین تلاش کنید که دوستان جدیدی را پیدا کنید و هر روز این دایره را گسترش دهید. به این ترتیب کم کم می‌توانید رشد خودتان را در زمینه روابط اجتماعی ببینید.

بهترین مرکز درمان روابط اجتماعی ضعیف

برای تقویت روابط اجتماعی خود نیاز به مرکزی دارید که با ارائه راهکارهای درست و کاربردی از سوی متخصصان، بتواند تا حد زیادی مشکل شما را مرتفع کند. یافتن کلینیک‌ها و مراکز مشاوره در این مسیر بسیار مهم است و می‌بایست مراکزی را انتخاب کنید که امکان بررسی پیشینه و سوابق آن وجود دارد.

سخن آخر

روابط اجتماعی یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی است که هر فردی در زندگی باید آن را بلد باشد و یا در خودتقویت کند. داشتن روابط اجتماعی قوی از سال‌های ابتدایی زندگی یک نیاز ضروری است.

اگر از آن دسته افرادی هستید که در زمینه روابط اجتماعی چندان قوی نیستید، می‌تونید با انجام تمرین‌هایی این مهارت را در خودتان تقویت کنید.

پنجره جوهری




پنجره جوهری | بهبود روابط بین فردی

پنجره جوهری ( Johari window) ، یکی از کاربردی ترین ابزار روانشناختی است که توسط جوزف لوفت ( Joseph Luft ) و هری اینام ( Harry Ingham) در سال ۱۹۵۵ ایجاد شد. این یک ابزار ساده و مفید برای درک و آموزش و ارتقا سطح خودآگاهی، توسعه شخصی بهبود ارتباطات و روابط بین فردی پویایی گروه، توسعه تیم؛ و بهبود روابط بین گروهی کاربرد فراوانی دارد.

پنجره جوهری طراحی شده که به شما کمک می کند با دیگران به راحتی ارتباط برقرار کنید.

با کمک پنجره جوهری می توانید روابط بین فردی تان بهبود بخشید که نهایتاً به خودآگاهی بالاتری از خود و دیگران خواهید رسید .

در این مقاله یاد خواهیم گرفت که چطور از این مدل می توان برای بهبود روابط و اعتمادسازی استفاده نماییم و همچنین خطرات استفاده از این مدل چیست؟

پنجره جوهری یک پنجره ارتباطی است که از تلاقی دو محور تشکیل شده است. محور اول میزان آشنایی دیگران با من است.

محور دوم در باره خودآگاهی خودم است . آنچه توسط خودم شناخته می شود و آنچه توسط خودم شناخته نشده است. من آگاه هستم که اجرای سمینار، برای اجتماعات بزرگ را دوست دارم و اما وقتی صحبت می کنم تماس چشمی پیدا نمی کنم.

از تلاقی این دو محور دو بُعد خودم و دیگران ، چهاربخش تشکیل می شود. خطوط تقسیم کننده چهاربخش مانند سایه های پنجره هستند. آنها می توانند در طول زمان حرکت کنند. محدوده های کوچک و بزرگ تشکیل دهند . اما هرگز از بین نمی روند.

بیشتر سوتفاهم هایی که بین مدیر و کارکنان پیش می آید از عدم شناخت شخصیت مدیر و درک نشدن پیام های مدیر به عنوان یک فرستنده ناشی می شود. یکی از الگوهای تجزیه و تحلیل ارتباطات متقابل بین فرد و دیگران پنجره جوهری Johari Window است.

این مدل پیوند فرد با اشخاص دیگر را در چهارخانه نشان میدهد که این چهارخانه هر یک خانه ای از یک پنجره بزرگ است. اندازه هر خانه نشان دهنده آگاهی به وسیله خود فرد یا به وسیله دیگران از رفتار، احساسات و انگیزه های خود است.

به کمک این مدل میتوان تعارضات بین افراد را تجزیه و تحلیل کرد و روابط بین انسان ها با شخصیت های مختلف را مورد بررسی قرار داد .شخصیت مدیر از رفتارها و نگرشهای وی که برای دیگران شناخته شده است تشکیل می.شود. بنابراین بر حسب آنچه که برای خود مدیر یا دیگران و ناشناخته محسوب میشود، میتوان شخصیت مدیر را به چهار ناحیه تقسیم کرد:

اکنون می خواهیم بررسی کنیم که چگونه هر یک از بخش ها و دقیقا چگونه رفتار ما شکل می گیرد .

بخش های پنجره جوهری

بخش آگاه (باز ،عمومی Arena)

من میدانم تو هم میدانی ، در این وضعیت فرد هم نسبت به خود و هم نسبت به دیگران آگاهی و شناخت داشته و مکان بروز تعارض بسیار ضعیف و اندک است. به عبارت ساده تر چیزی است که توسط خودم شناخته شده و توسط دیگران شناخته شده است.

بخش باز، مواردی را نشان می دهد که توسط خودم شناخته شده و توسط شما شناخته شده است من اسم خودم را میدانم و تو هم همین طور. اگر ما به یکدیگر معرفی شده ایم این اطلاعات واقعی است. اما این بخش می تواند حاوی احساسات و خواسته ها نیز باشد.



در ابتدای آشنایی مان می دانیم که اطلاعات این بخش خیلی زیاد نیست زیرا زمان کمی برای تبادل اطلاعات داشته ایم اما هرچه بیشتر یکدیگر را بشناسیم و اعتماد بیشتری نسبت به هم داشته باشیم محدوده های پنجره به سمت پایین یا سمت راست حرکت می کنند و ما بیشتر در مورد همدیگر می دانیم.

[/vc_column_inner]

بخش کور : ( نا بینا )

من نمیدانم شما میدانید ، در این حالت فرد از شناخت خود ناتوان است و امکان بالقوه برای ایجاد تعارض وجود دارد. چیزی است که توسط دیگران شناخته شده است اما توسط خودم شناخته نشده است.

بخش کور، نمایانگر مواردی است که توسط من شناخته نشده است اما توسط شما شناخته شده است. ممکن است متوجه شده باشید که به نظر میرسد تماس چشمی من در مکالمه ما کم است یا من وسط صحبت شما می پرم این یک عادت بد برای من است که ارتباط بین ما را دشوار می کند. اگر تصمیم بگیرید به من بگویید این مورد وارد قسمتی از بخش باز می شود .



پنجره به سمت راست گسترش پیدا می کند و ناحیه بخش باز را بزرگ می کند. اما اگر چیزی نگویید برای من ناشناخته باقی مانده و به عنوان بخشی از بخش کور من باقی می ماند شما آن را میدانید و من آن را نمیدانم.

بخش نهفته (پنهان، خصوصی )

من میدانم شما نمیدانید، در این حالت فرد احساسات خود را به سایرین بروز نمی دهد در این حالت امکان بالقوه برای ایجاد تعارض وجود دارد. چیزی است که توسط خودم شناخته میشود اما توسط دیگران شناخته نشده است.

بخش پنهان، معرف چیزهایی است که توسط خودم شناخته شده ولی هنوز توسط شما شناخته نشده است . به عنوان مثال من عاشق شكلات تلخ هستم. به محض این که این راز را به شما بگویم با انتقال اطلاعات از بخش پنهان خود به بخش بزرگ باز سایه پنجره را به سمت پایین می کشم .



تا زمانی که به شما نگفتم شما از آن آگاهی ندارید اما اکنون متوجه شده.اید هر چه بیشتر به شما اعتماد کنم بیشتر میتوانم در مورد اسرار خودم بگویم چگونه گواهینامه رانندگی خود را گم کردم ، در مورد همکاران مشترکمان چه نظری دارم و غیره من بخش باز خود را به شما گسترش می دهم. بعضی از مردم تقریباً چیزی در بخش پنهان ندارند آنها تمام جزئیات صمیمی خود را به صورت آنلاین در رسانه های اجتماعی مانند فیس بوک منتشر می کنند.

بخش ناآگاه (نامکشوف، ناشناخته)

من نمیدانم شما هم نمیدانید، در این حالت امکان بروز تعارض بسیار بالا است. در واقع هم توسط خودم و هم توسط دیگران نیز شناخته نشده است.

بخش ناشناخته، مواردی را نشان می دهد که نه توسط من شناخته شده است و نه توسط شما. به طور مثال من میدانستم که دوست ندارم برای اجتماعات بزرگ سخنرانی کنم بعداً فهمیدم که این امر به دلیل عدم اعتماد به نفس از طرف من بوده است.



من به راحتی نمی توانستم تصور کنم که بتوانم هر چیزی را که ممکن است به یکباره به گروه بزرگی از مردم علاقه مند بگویم نه من و نه دیگران نمی دانستیم که این دلیل ترس من از برگزاری سخنرانی است اعتقاد عمومی بر این است که ما باید بخش باز را تا آنجا که ممکن است گسترش دهيم.

نتیجه گیری

با بیشتر کردن منطقه باز خودتان میتوانید اعتماد سازی کرده و روابط بهتری بسازید.

ما فکر می کنیم که افشاگری و افزایش منطقه باز برای سلامتی روحی افراد خوب است حداقل این برداشتی است که پس از خواندن مقالات فروید به دست می آوریم اما عقل سلیم می گوید که دیگران نباید همه چیز را درباره ما بدانند و ما نیز نمی خواهم همه چیز را درباره دیگران بدانیم.

به طور معمول خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر فرد را تشکیل می دهد و اغلب سوءتفاهم ها و دشواری ها در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد.

بر پایه نظریه پنجره جوهری دو فرایند وجود دارد که در رفع این دشواری بسیار اهمیت دارند.

فرایند اول، بازخورد یا حدی است که دیگران تمایل دارند با فرد رابطه داشته باشند البته دریافت بازخوردهای لفظی یا غیر لفظی به تلاش های فردی وابسته است.

فرایند دوم، خود افشاگری یا آشکارسازی است که به میزان نگرش فرد به دادن اطلاعات به دیگران وابسته است. اگر مجاری ارتباطی با دیگران باز بوده و اطلاعات در آن جریان داشته باشد بدیهی است که شناخت دیگران از فرد بیشتر خواهد شد.

هر چه بخش عمومی افراد بیشتر باشد اعتمادسازی بین افراد بیشتر شده و ارتباطات قوی تری خواهند داشت به چند طریق می توان بخش عمومی یا باز را در پنجره جوهری افزایش داد

زمانی که دیگران را بشناسیم و از ویژگی‌هایشان آگاه شویم، می‌توانیم به آن‌ها اعتماد کنیم. یکی از روش‌هایی که به خلق اعتماد کمک می‌کند، «پنجره جوهری» است. هرچه ادراک بهتری از دیگران داشته باشید و با آن‌ها ارتباط بیشتری برقرار کنید، رابطه صمیمانه و اعتماد بیشتری بین شما شکل می‌گیرد. به کمک این مدل، می‌توانید با افشای اطلاعاتی درباره خودتان، اعتماد دیگران را جلب کنید و با استفاده از بازخوردهایی که از دیگران می‌گیرید، ویژگی‌هایتان را بهتر بشناسید و خودآگاهی خود را افزایش دهید. در این مقاله به معرفی مدل پنجره جوهری، مزایای این مدل، تاثیر آن بر روابط سازمانی و بخش‌های مختلف آن می‌پردازیم.

پنجره جوهری چیست؟

در سال ۱۹۹۵، دو فرد به نام‌های جوزف لافت و هری اینگهام، مدل پنجره جوهری را ارائه کردند. پنجره جوهری نام خود را از اول اسم‌های این دو فرد گرفته است. مدل پنجره جوهری، یک ابزار ساده و مفید برای به تصویر کشیدن و تقویت خودآگاهی، درک و تفاهم دو طرفه بین افراد یک گروه است. پنجره جوهری به تقویت مهارت‌های نرم (مهارت‌های ذهنی که به نحوه ارتباط شما با دیگران مرتبط هستند. یکی از مهارت‌های نرم، مهارت‌های ارتباطی است)، رفتار مناسب، همدلی، همکاری و تعاون، پیشرفت بین گروهی و میان فردی اثر می‌گذارد. مدل پنجره جوهری، به ویژه در رابطه بین کارفرما و کارمند مفید است.

پنجره جوهری چه مزایایی دارد؟

از جمله مزایای پنجره جوهری می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

کمک به درک و فهم ویژگی‌های خود

بهبود شخصیت

ارتقا مهارت‌های ارتباطی

توسعه روابط میان فردی

توسعه روابط بین گروهی

ایجاد اعتماد

بهبود کار تیمی

کاهش استرس

افزایش خودآگاهی

ایجاد روابط قوی‌تر

پنجره جوهری چه تاثیری در روابط سازمانی می‌گذارد؟

پنجره جوهری، به ایجاد اعتماد بین افراد مختلف یک گروه و سازمان کمک می‌کند و درنتیجه، بر ایجاد یک تیم مفید و کارآمد اثر می‌گذارد. کار کردن در تیمی که همه کارکنان با یکدیگر صادق هستند و به هم اعتماد دارند، برای همه افراد لذت بخش است. کار کردن در چنین تیمی، دستیابی به سطح بالایی از موفقیت و کارایی در انجام وظایف و اهداف را به دنبال دارد. پنجره جوهری به خلق اعتماد، که یک عامل ضروری برای موفقیت هر تیمی است، کمک می‌کند. اگر بین اعضای یک تیم اعتماد نباشد، آن تیم با شکست مواجه می‌شود. بنابراین، اعتماد بخش ضروری در شکل‌گیری یک تیم موفق است؛ که یکی از راه‌های رسیدن به آن استفاده از مدل پنجره جوهری است. به کمک این مدل، می‌توانید رابطه صمیمانه و اعتماد بیشتری با دیگر اعضای سازمان برقرار کنید، مشکلات را حل کرده و به عنوان یک تیم، به طور موثر در کنار یکدیگر کار کنید.

حالا پس از شناخت مدل پنجره جوهری و تاریخچه‌اش، با تاثیر پنجره جوهری در روابط سازمانی هم آشنا شدید. در ادامه به کاربرد پنجره جوهری در مدیریت می‌پردازیم.

کاربرد پنجره جوهری در مدیریت

حالا که می‌دانید مدل پنجره جوهری چیست، می‌توانید اهمیت و کاربرد پنجره جوهری در مدیریت را هم بهتر درک کنید. با گرفتن بازخورد از اعضای تیم خود، می‌توانید ناحیه کور را کاهش دهید. همچنین با شناخت کامل اعضای تیم از خودشان و در مرحله بعدی با همکارانشان، به کمک مدل پنجره جوهری، اعتماد در بین تیم خلق می‌شود و با وجود اعتماد، کارها به خوبی پیش خواهد رفت و مدیریت کارها و تیم، برای کارفرما هم، راحت‌تر خواهد بود. استفاده از مدل پنجره جوهری باعث می‌شود تا قطعات پازل، یعنی همان روابط انسانی بین اعضای تیم، با سرعت بالاتری در جای صحیح خود قرار بگیرد.

پنجره جوهری چه بخش‌هایی دارد؟

پنجره جوهری، از چهار بخش تشکیل شده است. اندازه این چهار بخش، با توجه به فرد حاضر در گروه یا موقعیت تیم، قابل تغییر است. در اینجا به بررسی چهار بخش پنجره جوهری می‌پردازیم:

بخش اول: ناحیه‌ آشکار یا ناحیه باز (Open Area)

بخش اول، شامل اطلاعاتی درباره خودتان است، که هم خودتان هم دیگران از آن آگاه هستید. این اطلاعات شامل موارد زیر می‌شود:

اطلاعات واقعی:‌‌ اطلاعاتی مانند روابطی که دارید، محل زندگی‌تان، فرزندان، شغل و مواردی از این دست

احساسات: افراد و چیزهایی که برایتان اهمیت دارد و به آن‌ها علاقه دارید

رفتارها: طرز رفتار و تعامل شما با مردم

خواسته‌ها: اهداف و خواسته‌هایی که در زندگی دارید

انگیزش: چیزی که باعث می‌شود شروع به کار کنید و کارتان برایتان اهمیت داشته باشد

از جمله دیگر مواردی که بخش اول شامل می‌شود می‌توان به نگرش، هیجانات، دانش، تجربه، مهارت‌ها، دیدگاه‌ها و مواردی از این دست اشاره کرد که هم خودتان هم دیگران از آن باخبر هستید.

هدف هر گروهی باید مهیا کردن بخش اول یا ناحیه آشکار برای همه افراد باشد؛ چون زمانی که در این ناحیه با دیگران کار می‌کنید، در مفیدترین و موثرترین حالت خود قرار دارید و گروه هم در موثرترین حالت خود قرار دارد. ناحیه آشکار، می‌تواند به عنوان فضایی تلقی شود که ارتباطات خوب و همکاری فارغ از انحراف، بد گمانی، تعارض و سو تفاهم رخ می‌دهد.

اعضای تیم‌هایی که مدت طولانی در کنار هم بوده‌اند، ناحیه باز بزرگتری نسبت به اعضای تیم‌های تازه شکل گرفته دارند. عضوهای جدید تیم، ناحیه باز کوچکی دارند؛ چرا که آن‌ها اطلاعات نسبتا کمی درباره یکدیگر دارند. اندازه ناحیه باز می‌تواند از طریق جست‌وجو و دریافت فعالانه بازخوردها از سایر اعضای گروه به صورت افقی به ناحیه کور گسترش یابد. این فرایند به «درخواست بازخورد» هم شناخته می‌شود. همچنین سایر اعضای گروه می‌توانند از طریق ارائه بازخورد، به گسترش ناحیه باز همکاران خود کمک کنند. توسعه و گسترش ناحیه آشکار همچنین می‌تواند از طریق افشای اطلاعات، احساسات، و مواردی از این دست توسط فرد انجام شود. مدیران و رهبران تیم می‌توانند نقش مهمی در تسهیل بازخوردها در میان اعضای گروه و دادن بازخوردهای غیرمستقیم به افراد درباره نواحی کورشان کمک کنند.

بخش دوم: ناحیه‌ کور (Blind Area)

بخش دوم، درباره اطلاعات و ویژگی‌هایی است که دیگران از آن خبر دارد، اما برای خود فرد ناشناخته است.

از طریق جست‌وجو و درخواست دریافت بازخورد، هدف باید کاهش این ناحیه و افزایش ناحیه آشکار یا بخش اول باشد. ناحیه کور، یک فضای موثر یا کارآمد برای افراد و گروه‌ها نیست. از این ناحیه می‌توان به عنوان ناحیه‌ ناآگاهی و بی‌خبری از خود اشاره کرد. همه ما جنبه‌های شخصیتی داریم که از آن‌ها ناآگاه هستیم. برای مثال ممکن است دیگران شما را فرد کوشا و سخت‌کوشی بدانند، در صورتی که خودتان چنین طرز فکری نداشته باشید.

اعضای گروه و مدیران می‌توانند از طریق ارائه‌ی بازخوردهای دقیق و افشا کردن اطلاعات و ویژگی‌های کارکنان، به آن‌ها در کاهش بخش تاریک کمک کنند. مدیران در ارائه بازخوردها نباید قضاوت گرایانه عمل کنند، چون این امر به کاهش ترس کارکنان کمک می‌کند. در ارائه بازخوردها باید مراقبت این باشید که به احساس دیگران صدمه نزنید.

بخش سوم: ناحیه‌ پنهان (Hidden Area)

بخش سوم که ناحیه‌ پنهان یا پوشیده نام دارد، شامل ویژگی‌ها و اطلاعاتی است که برای خود ما شناخته شده است، اما این اطلاعات را از دیگران پنهان می‌کنیم. زمانی که با دیگران ارتباط بیشتری برقرار کردید و اعتماد بیشتری بین شما شکل گرفت، می‌توانید از طریق خود افشایی، اطلاعات بیشتری را درباره خودتان با آن‌ها در میان بگذارید.

ناحیه‌ پنهان می‌تواند همچنین شامل حساسیت‌ها، نیت‌های پنهانی، رازها و هر چیزی باشد که شما درباره خودتان می‌دانید اما آن‌ها را از دیگران پنهان می‌کنید. اینکه برخی اطلاعات و احساسات خصوصی، مخفی و پنهان بمانند طبیعی است؛ چون این اطلاعات هیچ تاثیری بر شغل شما نمی‌گذارند. هرچند معمولا بسیاری از اطلاعات چندان شخصی نیستند و با شغل شما مرتبط هستند؛ بنابراین بهتر است چنین اطلاعاتی در ناحیه باز قرار بگیرند.

اطلاعات و احساس پنهان باید از طریق فرایند افشاسازی به ناحیه باز منتقل شوند. هدف از این امر باید افشای اطلاعات و احساسات مرتبط باشد. زمانی که ما درباره خودمان با دیگران صحبت می‌کنیم و به آن‌ها اطلاعات می‌دهیم، ناحیه پنهانمان را کاهش داده و ناحیه باز را افزایش می‌دهیم؛ که این امر سبب ادراک و تفاهم، همکاری، اعتماد، کار گروهی بهتر و موثرتر می‌شود. کاهش ناحیه پنهان همچنین احتمال گیج شدن، سو تفاهم و ارتباط ضعیف را کاهش می‌دهد؛ که همگی منجر به تضعیف کارایی و اثربخشی تیم می‌شوند. بسیاری از افراد از ترس اینکه دیگران آن‌ها را قضاوت کنند، اطلاعات و احساسات پنهانشان را از دیگران مخفی می‌کنند. اگر این اطلاعات به بخش آشکار منتقل شود، باعث افزایش تفاهم دو طرفه، و در نتیجه تقویت آگاهی گروهی، عملکرد فردی و کارایی گروهی می‌شود. اینکه چه مقدار از اطلاعات افشا شوند و به چه کسانی گفته شود، به تمایل و صلاحدید فرد بستگی دارد. بعضی افراد برای افشاسازی تمایل و توانایی بیشتری دارند. شما باید افشاسازی اطلاعات درباره خودتان را تا جایی که شخصا احساس راحتی می‌کنید انجام دهید.

بخش چهارم: ناحیه‌ ناشناخته (Unknown Area)

ناحیه‌ ناشناخته، شامل اطلاعات، احساسات، توانایی‌های نهفته، استعدادها و تجربه‌هایی است که هم برای خودتان هم برای دیگران ناشناخته است. این امور ناشناخته انواع مختلفی دارد و می‌تواند شامل احساسات، رفتارها، توانایی‌ها و نگرش‌های مثبت و مفید باشد، یا می‌تواند شامل جنبه‌های عمیق‌تری از شخصیت فرد شود و به میزان مختلفی بر رفتار فرد تاثیر بگذارد.

معمولا افراد جوان‌تر و افرادی که تجربه و خودباوری کمتری دارند، ناحیه ناشناخته‌ی بزرگ‌تری دارند.

در ادامه به نمونه‌هایی از عوامل ناشناخته اشاره می‌کنیم. نمونه اول، به ویژه در سازمان‌ها و تیم‌ها بسیار شایع است:

توانایی که به دلیل نبود فرصت، اعتماد یا آموزش، دست کم گرفته ‌شده‌اند

استعداد یا توانایی ذاتی که فرد نمی‌داند از آن برخوردار است

احساس ترس یا نفرت که فرد از وجود آن در خود خبر ندارد

بیماری ناشناخته

احساسات ناخودآگاه یا سرکوب شده

رفتار یا حالت شرطی از دوران کودکی

کشف استعدادهای پنهان، که شامل استعدادها و مهارت‌های ناشناخته می‌شود، یکی دیگر از جنبه‌های گسترش ناحیه ناشناخته است. مهیا کردن شرایط برای افراد جهت تجربه چیزهای جدید (بدون اینکه به آن‌ها برای موفق شدن فشار آورده شود) معمولا یک روش مفید برای کشف توانایی‌های ناشناخته، و در نتیجه کاهش ناحیه‌ ناشناخته است.

مدیران و رهبران می‌توانند از طریق خلق محیطی که افراد را به خودافشایی تشویق ‌کند، به تقویت فرایندهای خودافشایی، مشاهده ساختارمند و ارائه‌ی بازخورد در میان اعضای گروه کمک کند. فراهم کردن محیط مناسب برای خودافشایی به افراد در دستیابی به پتانسیل‌ها و توانایی‌های بیشتر کمک می‌کند.

ناحیه ناشناخته همچنین می‌تواند شامل احساسات سرکوب شده یا ناخودآگاه باشد. فردی که عضو جدید تیم است، ناحیه آشکار کوچکی دارد، چون دیگران اطلاعات کمی درباره فرد جدید دارند.

به طور مشابه، ناحیه کور هم کوچک است، چرا که دیگران اطلاعات زیادی درباره عضو جدید ندارند.

ناحیه پنهان یا مسایل و احساسات اجتناب شده نسبتا بزرگ هستند. ناحیه ناشناخته، بزرگ‌ترین ناحیه است؛ چرا که فرد ‌جوان است یا خودآگاهی یا خودباوری ندارد.

چگونه با شناخت پنجره‌ جوهری، خودمان را بهتر بشناسیم؟

یک روش برای شناخت بهتر خود این است که از دیگران بخواهید هر چیزی که درباره شما می‌دانند را به شما می‌گویند. سپس چیزهایی که آن‌ها گفتند را با آنچه خودتان درباره خود می‌دانید تطبیق دهید.‌ از این طریق متوجه ویژگی‌هایی که دیگران از آن مطلع بودند اما خودتان از آن‌ها اطلاع نداشتید باخبر می‌شوید. شما باید سعی کنید جنبه‌های تاریک و ناشناخته‌ی خود را کشف کرده و از نقاط قوت، نقاط ضعف، افکار، باورها و ارزش‌های خود باخبر شوید.

سخن آخر

به‌طورکلی با آنچه از پنجره جوهری آموخته‌اید، با گرفتن بازخورد از دیگران از ناحیه کور به آشکار می‌روید و این ناحیه را بزرگتر می‌کنید. سپس، با خودافشایی، ناحیه پنهان را کوچک و ناحیه آشکار را گسترده می‌کنید. با شناخت خود و کشف استعدادهایتان در مسیر حرکت از ناحیه پنهان به ناشناخته قرار می‌گیرید و با قرارگیری در یک افشاگری مشترک در تیم، از ناحیه ناشناخته به ناحیه آشکار سفر می‌کنید.

پنجره جوهری، یک مدل کاربردی و مفید است که به شما در خودآگاهی کمک می‌کند. به کمک این مدل می‌توانید یک رابطه صمیمانه‌تر و با اعتماد بیشتری، بین خودتان و دیگران برقرار کنید. همچنین می‌توانید از توانایی‌های ناشناخته‌ خود مطلع شوید.

​​​​
















اخلاق دراندیشه کانت

در این مقال، برآنیم که اخلاق محض یا به تعبیرى فلسفه اخلاق را از دیدگاه یکى از متفکران بزرگ مغرب زمین به نام ایمانوئل کانت مورد بررسى قرار دهیم. از نظر کانت، علم، معرفتى است که واجد قضایاى تالیفى پیشینى است. هر معرفتى که عارى از آنها باشد، شایسته علم نیست. احکام تالیفى پیشینى، احکام کلى و ضرورى هستند که مبناى علوم قرار مى‏گیرند. از این رو اخلاق نیز به عنوان یک علم، واجد احکام تالیفى پیشینى است. مانند: ما باید راست بگوییم. «باید»، هیچ گاه از تجربه ناشى نمى‏شود؛ یعنى از «هست» نمى‏توان «باید» را نتیجه گرفت. کانت مى‏گوید: علم و معرفت بطور کلى از دو چیز یعنى ماده و صورت تشکیل مى‏شود. ماده آن از خارج وارد ذهن مى‏شود و صورت را ذهن از پیش خود عرضه مى‏کند و به واسطه همین صورتهاى ذهنى است که انسان مى‏تواند قوانین کلى و ضرورى در هر علمى را توجیه کند. به نظر او معرفت عقلى یا مادى است یا صورى. معرفت صورى را منطق صورى یا استعلایى مى‏گویند. معرفت مادى که درباره موضوعى بحث مى‏کند، بر دو قسم است: طبیعیات یا فلسفه طبیعى و اخلاق یا فلسفه اخلاق. علم طبیعى و علم اخلاق هر دو یک جنبه تجربى و یک جنبه پیشینى دارند. جنبه پیشینى اخلاق را اخلاق محض یا فلسفه اخلاق مى‏گویند. از دیدگاه کانت، وظیفه فلسفه اخلاق، توجیه احکام کلى و ضرورى اخلاقى است. به بیان دیگر وظیفه فلسفه اخلاق این است که عناصر پیشینى را از عناصر تجربى متمایز ساخته و بررسى کند که چه توجیهى براى قبول عناصر پیشینى داریم. یعنى چگونه قادریم، به اصولى از رفتار که براى همه انسانها الزام آور است، دست یابیم. کانت قواعدى را ارائه مى‏دهد که از طریق آنها مى‏توان اصول کلى و ضرورى اخلاقى را تشخیص داد.

مقدمه

در این نوشتار برآنیم که فلسفه اخلاق از دیدگاه کانت را مورد بررسى قرار دهیم. قبل از ورود به بحث ذکر مطالبى، لازم و ضرورى است.

1- براى روشن شدن جایگاه فلسفه اخلاق کانت در بین مکاتب اخلاقى گوناگون، تقسیمات اخلاق را به اجمال مورد بررسى قرار مى‏دهیم.

Ethics به معناى اخلاق از واژه یونانى Ethikos اخذ شده که با واژه Ethos به معناى منش مرتبط است. همه ما ناگزیر با این پرسشها مواجهیم: چه باید انجام دهیم و چه نباید انجام دهیم؟ چه نوع امورى خوب و چه نوع امورى بدند؟ علمى که به تبیین و بررسى این پرسشها مى‏پردازد، علم اخلاق است. مطالعه و بررسى اخلاق در دو شاخه پى‏گیرى مى‏شود: الف - اخلاق دستورى (Normative Ethics) ب- فرا اخلاق (Meta-Ethics) (پالمر، 1995: 9)

الف - اخلاق دستورى

هنگامى که به بررسى این نکته مى‏پردازیم که چه نوع امورى «خوب» یا «بد» اند و یا وقتى تلاش مى‏کنیم به طریق عقلانى به مجموعه‏اى از قواعد و معیارها دست یابیم که ما را در تشخیص اعمال درست از نادرست یا افراد خوب از بد یارى مى‏دهد، به اخلاق دستورى پرداخته‏ایم. اخلاق دستورى بطور کلى به دو دسته تقسیم مى‏شود:

1- اخلاق غایت گرایانه 2- اخلاق وظیفه گرایانه (براد: 206: 193)

1- اخلاق غایت گرایانه، بر آن است که یک عمل در ارتباط با نتایجش است که خوب یا بد، حق یا باطل لحاظ مى‏شود. البته در این اخلاق نیز نظریات متفاوتى وجود دارد. بعضى عقیده دارند، هنگامى یک عمل خوب و درست است که تنها براى شخص عمل کننده سودمند باشد. بعضى دیگر معتقدند که یک عمل خوب، علاوه بر عامل، باید براى دیگران نیز سودمند باشد. مدافعان برجسته این نوع نگرش دیوید هیوم، جرمى بنتام و استوارت میل است.(پالمر، 1995:11)

2- اخلاق وظیفه گرایانه، بر آن است که خوبى و بدى یک عمل تنها مبتنى بر نتایج آن نیست، بلکه ویژگیهاى خود عمل یا انگیزه وراى آن، خوبى و بدى عمل را مشخص مى‏کند. نتایج عمل هر چه باشد، تأثیرى در خوبى و بدى آن نمى‏گذارد. مدافع برجسته این نوع نگرش ایمانوئل کانت است. (همان)

ب - فرا اخلاق

فرا اخلاق، عملى است که به تحلیل فلسفى معنا و ویژگى زبان اخلاقى، مانند: معانى «خوب» و «بد»، «درست» و «نادرست» مى‏پردازد. بنابراین، فرااخلاق درباره اخلاق دستورى است و در پى آن است که واژه‏ها و مفاهیمى را که در این اخلاق به کار رفته است، تبیین کند. ما در فرااخلاق بیشتر با معناى واژه «خوب» سر و کار داریم؛ یعنى آیا خوبى، چیزى است که در اشیاء مى‏یابیم یا چیزى است که مى‏توانیم، مانند: رنگ ببینیم یا مانند درد احساس کنیم. در مورد مسائل فرا اخلاق نظریات مختلفى ارائه شده است که مى‏توان آنها را تحت سه عنوان کلى مطرح کرد.(همان، 156)

1- طبیعت گرایى اخلاقى

پیروان این نظریه اعتقاد دارند که همه گزاره‏هاى اخلاقى را مى‏توان به گزاره‏هاى غیر اخلاقى بویژه گزاره‏هاى واقعى تحقیق‏پذیر یا اثبات‏پذیر تعبیر کرد؛ مثلاً وقتى مى‏گوییم: «فلانى فرد بدى است»، مى‏توانیم با اثبات این که او در رفتار شخصى‏اش ظالم، فریبکار و ترسو و... بوده و یا با اثبات این که اعمال و نتایج بدى داشته مشخص کنیم که او فرد بدى بوده است. (مور، 1903:5)

2- طبیعت ناگرایى اخلاقى یا شهودگرایى

پیروان این نظریه معتقدند که گزاره‏هاى اخلاقى را از طریق روند شهود اخلاقى مى‏توانیم مشخص کنیم. هنگامى که مى‏گوییم: «فلانى شخص خوبى است»، این گزاره مانند نظریه قبل، با تجربه و مشاهده اثبات‏پذیر نیست. با وجود این، مى‏گوییم، این گزاره صادق است، زیرا بطور بى‏واسطه مى‏توانیم ببینیم که صفتى از خوبى اخلاقى به این شخص تعلق دارد.(پالمر، 1995: 157)

3- غیرشناخت گرایى اخلاقى یا عاطفه‏گرایى

پیروان این نظریه معتقدند، قضایاى اخلاقى برخلاف دو نظریه قبل غیرشناختى‏اند. اگر کسى مى‏گوید: «دزدى خوب است» و شخص دیگرى مى‏گوید: «دزدى بد است»، این امر شبیه «هورا» و «اف» براى دزدى است. خوبى و بدى، بیانگر احساس رضایت و یا عدم رضایتند. (همان)

حال که افق روشنى از بحثهاى اخلاقى فرا روى ما قرار داده شد، به خوبى مى‏توانیم جایگاه فلسفه اخلاق کانت را در این میان بیان کنیم. فلسفه اخلاق کانت، یک نوع اخلاق وظیفه گرایانه و از اقسام اخلاق دستورى است.

2- از نظر کانت، علم، معرفتى است که واجد قضایاى تالیفى مقدم بر تجربه (یا پیشینى) است. هر معرفتى که چنین نباشد، شایسته علم نیست.(پتن، 1953:20)

حکم یا قضیه تالیفى، حکمى است که محمول با تحلیل مفهوم موضوع، به دست نمى‏آید. در مقابل آن، حکم تحلیلى قرار دارد که محمول از تحلیل مفهوم موضوع به دست مى‏آید؛ مانند این قضیه که: هر شى‏ء سرخى، رنگین است. در این جا، رنگین که محمول است، از تحلیل مفهوم شى‏ء سرخ، به دست مى‏آید. حکم تالیفى، خود بر دو قسم است: حکم تالیفى پیشینى و حکم تالیفى پسینى.

حکم تالیفى پسینى، حکمى است که صدق و کذب چنین احکامى از طریق تجربه به دست مى‏آید. چنین احکامى حتى در صورت صادق بودن بطور ضرورى صادق نیستند؛ مانند: «همه انسانها کمتر از دو متر و نیم قد دارند.» اما حکم تالیفى پیشینى، کانت معتقد است که بعضى از احکام تالیفى بطور ضرورى صادقند. این احکام نه مى‏توانند مبتنى بر تجربه، یعنى استقراء و مشاهده باشند و نه بر تحلیل منطقى صرف مفاهیم؛ مانند: «هر حادثى، علتى دارد» یا «خط مستقیم، کوتاه‏ترین فاصله بین دو نقطه است.» (بک، 1960:20)

کانت مى‏گوید: «این نوع احکام حتى براى احکام تالیفى پسینى نیز مهم هستند. زیرا هر حکمى که مبتنى بر تجربه باشد، مانند: «خورشید سنگ را گرم مى‏کند» مستلزم یک حکم تالیفى پیشینى ارتباط یک حادثه با حادثه دیگر به عنوان علت و معلول است.

بنابراین هر علمى از قضایاى تالیفى پیشینى تشکیل شده است، زیرا قضایاى تحلیلى از آن جهت که توضیح و تحلیل مفاهیم مندرج در خود مفهوم هستند، مفید اطلاع تازه‏اى نمى‏باشند. اما قضایاى تالیفى پسینى یا مؤخر از تجربه نمى‏توانند، مقوم معرفت علمى باشند. از آن نظر که تالیفى‏اند، اطلاع تازه‏اى به دست مى‏دهند، ولى به لحاظ آن که مستفاد از تجربه حسى‏اند، نمى‏توانند کلى و ضرورى باشند، و آنچه کلى و ضرورى نباشد، داخل در معرفت علمى نیست و نمى‏تواند پایه و اساس معرفت علمى قرار گیرد. تنها قضایاى تالیفى پیشینى یا مقدم بر تجربه هستند که مى‏توانند پایه و اساس علم قرار گیرند.»(کانت، 1952:168)

از این رو اخلاق نیز از قضایاى تالیفى پیشینى تشکیل شده است. احکام اخلاقى نظیر، «ما باید راست بگوییم»، «ما باید به انسانهاى درمانده کمک کنیم»، «ما باید به عهد خود وفا کنیم»، جزو احکام تالیفى پیشین مى‏باشند. تجربه فقط درباره چیستى اشیاء بحث مى‏کند و در حوزه تجربه «باید» معنایى ندارد. ما نمى‏توانیم حکم کنیم که خواص دایره چه باید باشد یا ما چه باید انجام دهیم. از این رو، احکام اخلاقى که به ما مى‏گویند: «چه باید باشد»، یا «چه باید انجام شود» یا «چه باید انجام دهیم»، از احکام تجربى متمایز بوده و قابل استنتاج از آنها نیستند. به تعبیر دیگر، هیچ کس نمى‏پذیرد که انسان‏ها آن چه باید انجام دهند، انجام مى‏دهند، بنابراین ما حق نداریم، نتیجه بگیریم که چون انسانها وفا به عهد مى‏کنند، پس باید به عهد خود وفا کنند یا تکلیف آنهاست که به عهد خود وفا کنند.یعنى ما نمى‏توانیم از «هست»، «باید» را نتیجه بگیریم. چون کانت، تکلیف را نوعى «ضرورت» و «باید» مى‏داند، بنابراین نمى‏توان آن را از تجربه اخذ کرد. به بیان دیگر اگر احکام اخلاقى بخواهند احکام درستى باشند، باید پیشینى باشند. (پتن، 1953:20)

البته این مطلب را باید مد نظر داشت که اگر گفته مى‏شود، احکام اخلاقى پیشینى، مبتنى بر تجربه نیستند، این بیان نوعى بیان سلبى است و بدان معنا نیست که ما احکام اخلاقى را قبل از تجربه مى‏سازیم. همچنین منظور این نیست که یک کودک قبل از این که رنگها را ببیند و صداها را بشنود، تمام آنچه را مربوط به خیر اخلاقى است، مى‏داند. کانت معتقد است، هیچ شناختى به لحاظ زمان قبل از تجربه نیست و با تجربه است که شناخت آغاز مى‏شود. (کانت، 1952:167)

3- کانت معتقد است که معرفت و علم، از ترکیب دو چیز یعنى ماده و صورت تشکیل مى‏شود. ماده آن از خارج، وارد ذهن مى‏شود و صورت را ذهن از پیش خود عرضه مى‏کند. به واسطه همین صورتهاى ذهنى است که انسان مى‏تواند قوانین کلى و ضرورى در هر علمى را توجیه کند. زیرا، تجربه صرف نمى‏تواند قوانین کلى و ضرورى را عرضه کند. درست همانطور که کانت کشف کرد که شناخت علمى در صورتى ممکن است که ذهن مقولات پیشین را بر تجربه اطلاق کند، همان گونه هم مى‏گوید که اساس و منشأ الزام و تکلیف را نباید در طبیعت انسانى یا در اوضاع و شرایط جهانى محیط بر او پى جویى کرد؛ بلکه آن را صرفا بطور پیشینى در مفاهیم عقل جست و جو کرد. (پتن، 1972: 14)

بنابراین احکام کلى و ضرورى که احکام تالیفى پیشین هستند و اساس هر علمى را تشکیل مى‏دهند از دو جزء ذهنى و خارجى تشکیل شده‏اند؛ جزء ذهنى، صورتهاى پیشین ذهن است و جزء خارجى، داده‏هاى تجربى اند.

4- براى فهم بهتر جایگاه فلسفه اخلاق از نظر کانت، شایسته است که تقسیمات فلسفه را از نظر او مورد بررسى قرار دهیم. کانت از زبان یونانیان باستان که مورد تأیید خود او نیز هستند، نقل مى‏کند که آنها، فلسفه را به سه علم تقسیم کرده‏اند: 1- فیزیک 2- اخلاق 3- منطق.(کانت، 1972:53)

منظور کانت از یونانیان، رواقیان هستند که عین این تقسیم را بکار مى‏بردند. اما منظور از علم چیست؟ علم مجموعه منظمى از دانش است.(لیدل، 1970:17) اما فلسفه، یا معرفت عقلى، یا مادى است که درباره موضوعى بحث مى‏کند و یا صورى است که فقط با صورت فهم و عقل سر و کار دارد.(کانت، 1972:53)

معرفت مادى، معرفتى داراى متعلق و موضوع است که درباره آن فکر و اندیشه مى‏شود. معرفت مادى نه تنها شامل معرفت علمى است، آن گونه که ما عموما مى‏فهمیم، بلکه شامل زیباشناختى، روان شناختى و ما بعدالطبیعه نیز مى‏شود، حتى اصول اخلاقى در فهرست معرفت مادى قرار مى‏گیرند.

معرفت صورى را مى‏توان به عنوان روشى توصیف کرد که ما درباره موضوعات و متعلقات معرفت مادى فکر مى‏کنیم. بنابراین معرفت صورى، معرفت تفکرات یا عواطف نیست، معرفت صورى را مى‏توان منطق نامید. اما کانت از دو نوع منطق سخن مى‏گوید:

1- منطقى که با صورتهاى فاهمه و عقل سر و کار دارد.

2- منطقى که با معیارها و قواعد کلى فکر سر و کار دارد.

اشتراک هر دو منطق در این است که سر و کارى با موارد خاص شناخت ندارند. به بیان دیگر، منطق نوع صورى شناخت است. بنابراین، کانت، صورت را به دو معنا به کار مى‏برد: جنبه صورى استدلال و ساختار صورى که زمینه و مبناى تجربه است.(لیدل، 1970:18)

اما فلسفه یا معرفت مادى که از موضوعات خاص و قوانین حاکم بر آنها بحث مى‏کند بر دو گونه است. این دو گونه منطبق با دو نوع قوانین متفاوت است. فلسفه مادى که درباره قوانین طبیعت بحث مى‏کند، طبیعیات یا فلسفه طبیعى نامیده مى‏شود، در حالى که فلسفه مادى که درباره قوانین آزادى و اختیار بحث مى‏کند، اخلاق یا فلسفه اخلاق نامیده مى‏شود.(همان، 19)

تمایزى که مى‏توان بین قانون طبیعت و آزادى گذاشت، این است که قانون طبیعت، وقایعى را که همواره رخ مى‏دهند، توصیف مى‏کند یا به عبارتى توصیفى است. ولى قانون آزادى، دستورى است؛ به این معنا که آن چه را فاعل باید براى برآوردن تکلیف اخلاقى اش انجام دهد، دستور مى‏دهد. قوانین طبیعى، دستور و فرمان به طبیعت نمى‏دهند. بنابراین اگر پدیده‏اى از قانون تخلف کند، دانشمندان دوباره آن پدیده را بررسى مى‏کنند یا در قانون طبیعت تجدید نظر مى‏کنند و سخن از نافرمانى آن پدیده از قانون مطرح نیست. اما قوانین اخلاقى فرمان مى‏دهند و اگر فاعل آن قانون را عمل نکند، نافرمانى مطرح است و این نافرمانى را مى‏توان بدون تجدید نظر در قانون تبیین کرد.(همان، 20)

کانت، مانند متقدمان و متأخران خود معتقد است، قوانین منطق که کلى اند پیشینى و مبتنى بر عقل هستند، زیرا تجربه نمى‏تواند ویژگى ضرورى این قوانین را عرضه کند. اما هم علم طبیعى و هم اخلاق تا حدى مبتنى بر تجربه حسى هستند؛ یعنى هر کدام بخش تجربى دارند. چون علم طبیعى باید قوانینش را بر طبیعت به عنوان موضوع و متعلق تجربه اعمال کند و اخلاق باید قوانینش را بر اراده انسان، تا جایى که از طبیعت اثر مى‏پذیرد. بخش علم طبیعى معمولاً علوم طبیعى نامیده مى‏شود؛ یعنى این علم تحقیق مى‏کند که چگونه پدیده‏ها و عوامل، در رخداد و تغییر پدیده مورد نظر اثر مى‏گذارند. بخش تجربى اخلاق، شامل انسان‏شناسى، روان‏شناسى و جامعه‏شناسى یا علوم اجتماعى (بطور کلى) است که تحقیق مى‏کنند، چگونه عوامل پیشینى وراثت، اصل، نسب، محیط، جامعه، فعالیت یا انتخاب انسانى را تحت تأثیر قرار مى‏دهند. هر دوى این علوم، قوانین توصیفى را در مورد روش کار کرد و رخداد پدیده‏هاى مشهود تدوین و تنسیق مى‏کنند.(همان)

فلسفه و شناختى که مبتنى بر تجربه باشد، فلسفه تجربى نامیده مى‏شود، اما فلسفه‏اى که آموزه هایش را تنها از اصول پیشینى بگیرد، فلسفه محض نامیده مى‏شود. منطق که در هیچ موردى مأخوذ از تجربه نیست و فقط جنبه صورى دارد، فلسفه صورى محض نامیده مى‏شود. فلسفه مادى محض که متعلق تحقیق خود را در تجربه نمى‏یابد، ما بعدالطبیعه نامیده مى‏شود. علم طبیعى و علم اخلاق هر دو یک جنبه تجربى و یک جنبه پیشینى دارند. جنبه پیشینى و عقلى آنها، ما بعد الطبیعه نامیده مى‏شود. بنابراین ما دو نوع مابعدالطبیعه داریم. ما بعد الطبیعه اخلاق و ما بعدالطبیعه طبیعت. تا این جا کانت بین آنچه بطور کلى علم و فلسفه مى‏نامیم، تمایز قائل شده است. علم (فلسفه تجربى یا متأخر) مأخوذ از شواهد تجربى و محسوس است. فلسفه محض (ماتقدم یا عقلانى) تحقیق و بررسى کاملاً عقلانى است. هنگامى که این فلسفه محض کاملاً صورى باشد منطق نامیده مى‏شود و هنگامى که درباره محتواى شناخت بحث مى‏کند مابعدالطبیعه نامیده مى‏شود. از آن جا که فلسفه مادى محض با دو نوع متعلق، یعنى طبیعت و اخلاق سر و کار دارد. بنابراین ما دو نوع ما بعدالطبیعه داریم: ما بعدالطبیعه طبیعت که معرفت پیشینى درباره قوانین ما تقدم طبیعت است و ما بعد الطبیعه اخلاق که معرفت پیشینى درباره قوانین اخلاقى ماتقدم است. در این صورت مى‏توانیم مابعدالطبیعه اخلاق را چنین تعریف کنیم: تحقیق پیشین درباره معرفت قوانین اخلاقى حاکم بر رفتار انسانى.(کانت، 1972:54) کانت ما بعدالطبیعه اخلاق را، فلسفه اخلاق نیز نامیده است. حال که تعریف مشخصى از فلسفه اخلاق از دیدگاه کانت ارائه شد، لازم است که وظیفه فلسفه اخلاق را نیز روشن کنیم.

وظیفه فلسفه اخلاق

کانت بطور کلى اعتقاد دارد، وظیفه فلسفه این است که عناصر پیشینى و تجربى معرفت ما را از همدیگر متمایز ساخته و بررسى کند که چه توجیهى براى قبول عناصر پیشینى داریم. در مورد فلسفه اخلاق، وظیفه فیلسوف جست و جو و در صورت امکان اثبات اصل اعلاى اخلاق است. به بیان ساده‏تر، باید بپرسیم که منظور از تکلیف یا الزام اخلاقى چیست و توجیه ما براى پذیرش این که ما اساسا داراى تکلیف هستیم چیست.(پتن، 1953:23)

به بیان ساده‏تر، وظیفه فلسفه اخلاق، کشف این نکته است که ما چگونه قادریم به اصولى از رفتار برسیم که براى همه انسانها الزام آور است. وى مطمئن بود که ما نمى‏توانیم، این اصول را صرفا از طریق مطالعه و بررسى رفتار بالفعل مردم کشف کنیم، زیرا اگر چه این بررسى، اطلاع انسان شناختى مهمى درباره چگونگى رفتار انسانها به ما ارائه مى‏کند، ولى درباره این نکته که آنان چگونه باید رفتار نمایند، مطلبى به ما نمى‏گوید. با این همه، هنگامى که مى‏گوییم: «ما باید راست بگوییم» بطور قطع حکم اخلاقى صادر کرده‏ایم.

بنابراین از مطالب گذشته، نتیجه مى‏گیریم که احکام اخلاقى، احکام تالیفى مقدم بر تجربه‏اند که نمى‏توان کلیت و ضرورت آن را که بیان دیگرى از «باید» است، از تجربه اخذ کرد. از این رو، «باید» از جانب ذهن عرضه مى‏شود نه تجربه. در واقع، معرفت اخلاقى حاوى عناصر متعدد مختلفى است و وظیفه اولیه فیلسوف اخلاقى ـ اگر چه تنها وظیفه ممکن او نباشدـ، این است که عنصر پیشینى را آشکار ساخته و آن را از قید کلیه عناصر مأخوذ از تجربه آزاد و در عقل عملى نمودار کند.(اشتمف، 1988:314)

کانت در مورد نیاز به فلسفه اخلاق بسیار تأکید مى‏ورزد؛ زیرا تا مادامى که ما شناختى از ماهیت تکلیف، نداشته باشیم، نمى‏توانیم اعمال اخلاقى خود را درست تشخیص دهیم. از نظر کانت براى این که فعلى، از دیدگاه اخلاقى، خوب باشد، صرف مطابقت با قانون اخلاقى و تکلیف کافى نیست، بلکه باید از سر تکلیف و قانون اخلاقى باشد.(پتن، 1953:24) اگر ما نتوانیم تکلیف را در شکل محضش به دست آوریم، ممکن است وادار شویم، صرفا براى کسب لذت و آسایش عمل کنیم که در این صورت اخلاقى نخواهند بود. افعالى که چنین مبنایى داشته باشند ممکن است گاه مطابق با تکلیف باشند و گاه مخالف آن و هیچ کدام از این موارد اعمال خوب اخلاقى نخواهند بود، زیرا آنها از یک انگیزه غیراخلاقى نشأت گرفته‏اند.(کانت، 1972:57)

اگر همه ما تکلیفى داریم که باید انجام دهیم، باید امکان شناخت آن تکلیف را نیز داشته باشیم. مطابق نظر کانت، هر فردى باید، هر چند بطور مبهم، داراى فلسفه اخلاق محض یا فلسفه محض تکلیف باشد که در واقع نیز دارد. ادعاى کانت چیزى بیش از تدوین و صورت بندى روشن اصل اخلاقى که در احکام اخلاقى متداول به کار برده مى‏شود، نیست.(همان، 73)

کانت براى رسیدن به ماهیت تکلیف که وظیفه فلسفه اخلاق است، از یک روش تحلیلى استفاده مى‏کند، یعنى مطالب فلسفه اخلاق خود را از اعتقادات اخلاقى متعارف شروع مى‏کند و مى‏کوشد پیش فرض آنها، یعنى اصل اعلاى اخلاق را کشف کند.

او استدلال خود را چنین آغاز مى‏کند: محال است چیزى در جهان و حتى خارج از آن تصور کرد که بدون قید و شرط، خیر باشد، مگر فقط اراده نیک و خیر را.(همان، 59)

این بدین معناست که اراده خیر، تنها و فقط همان، خیر است. بسیارى از اشیاء مانند: ثروت، علم، تیزهوشى، شجاعت، همت و پشتکار وجود دارند که در بسیارى جهات خیرند، ولى در همه اوضاع و شرایط خیر نیستند. یعنى هنگامى که اراده بد، آنها را بکار مى‏گیرد، کاملاً بد مى‏شوند. بنابراین آنها خیرهاى مشروطند، یعنى تحت شرایط خاصى خیرند نه مطلقا و به خودى خود. تنها اراده خیر است که مى‏تواند خیر فى نفسه یا خیر مطلق و غیر مشروط باشد. اراده خیر این طور نیست که در یک جا خوب و در جاى دیگر بد باشد.(پتن، 1953:34)

اما کانت براى این که ماهیت اراده خیر را روشن کند، از مفهوم تکلیف کمک مى‏گیرد. اراده‏اى که بخاطر تکلیف عمل مى‏کند، اراده خیر است؛ اما این طور نیست که هر اراده خیرى، ضرورتا همان اراده‏اى باشد که بخاطر تکلیف عمل مى‏کند؛ بلکه اراده کاملاً خیر یا اراده مقدس هرگز بخاطر تکلیف عمل نمى‏کند، زیرا در خود مفهوم تکلیف مفهوم غلبه بر خواستها و امیال وجود دارد.(همان، 49)

اما تکلیف چیست؟ کانت مى‏گوید: «تکلیف به معناى ضرورت عمل کردن از سر احترام به قانون است.(کانت، 1972:66) او در توضیح احترام مى‏گوید: احترام منحصر به فرد است. این احساس متوجه شى‏ء حسى نیست و به ارضاى تمایلات طبیعى ما هم مربوط نمى‏شود. احساس احترام از آن جا برمى‏خیزد که من آگاهم که اراده‏ام بدون مداخله هیچ متعلق حسى، تابع قانون است. به بیان دیگر، احساس احترام، احساسى نیست که براى برخوردارى از آن، نیاز به تلاش ما داشته باشد، بلکه آن بطور مقاومت ناپذیرى از تصور ما از قانون اخلاقى پدیدار مى‏شود. به بیانى، احساس احترام، احساسى است که خود برآمده از طریق مفهوم عقل است.(کانت، 1956:78)

فهرست منابع

1 - Kant, Immanuel, the critique of pure reason, tr, Abbott, T.k, pp, 1-250, in: great Book of the western world, Eds, Hutchins, R.M. chicago,..., Encyclopedia Britannica INC, 1952, .

vol 42.

2 - paton, H.J, the categorical Imperative, london, huthinson's university library, 1953.

3 - Kant, Immanuel, Critlique of pure Reason, tr. Guyer. P. wood, A.W, Cambridge university press, 1997.

4 - Beck, L. w., A commentary on kant's critique of practical Reason, chicago, the university of chicago press, 1960.

5 - paton, H.J, the moral law, london, Hutchinson university library 1972.

6 - Kant, Immanuel, Groundwork of metaphysic of morals, tr paton, H.J, PP,53-123, in the Moral law, London, Hutchinson university library, 1972.

7 - Liddell, B.E.A. Kant on the Foundation of Morality, Bloomington and london, Indian University press, 1970.

8 - Stumpf, socrates to sartre (McGraw-Hill Inc), 1988.

9 - Kant, Immanuel Critique of practical Reason, tr, L.W. Beck New York, the Liberal Arts, 1956.

10 - Moore, GE, Principia Ethica, Cambridge: Cambridge university press 1903.

11 - Palmer, Michael moral Problems, Cambridge: Cambridge university, 1995.

12 - Broad, Five Types of Ethical Theory, London: Kegan paul, Trench, Trubner, Co, 193

مکتب اسکولاستیک

اسکولاستیک رافلسفه مدرسی یا اصحاب مدرسه ترجمه کرده اند.باتوجه به اینکه درقرون وسطی مباحث علمی وطبیعی عمدتامنحصربه آن چیزی بودکه درمدارس دیر وکلیسا دایربود وآموزش وپرورش زیرنظرمدارس مزبوریعنی دستوراولیای دین مسیح اداره می شد ومدارس رادرزبان لاتین "اسکولا"می گفتند،ازاین روتمامی علم وحکمت آن دوره را"اسکولاستیک" نامیده اند.

ویژگی های اسکولاستیک:

1-هدف پژشگران جستجوی براهینی برای اثبات اصول دین واستوارساختن عقایدبودنه کشف حقایق.اولیای دین می گفتند ایمان برعقل مقاوم است.یعنی برای ایمان فهم لازم نیست.نخست بایدایمان آورد،بعدفهمید.زیراتاایمان نباشد،فهم حاصل نمی گردد.کوشش این گروه براین بودتاعقل رابه خدمت ایمان درآورندوعلم راباجرمیات واحکام کلیسا سازگارنمایند.

2-اهل تحقیق آزادی واستقلال نداشتند.هیچکس نمی توانست پا ازآموزه های آباکلیسا فراتربگذارد،زیرادراین صورت یا باتکفیروحبس وآزارمواجه می شد یابایدتوبه واستغفارمی نمودتاکشته نشود.

3-موضوعات موردبحث این گروه بیشتر جدال برسوالاتی مانند: آیاعلم خداافزایش پذیراست یانه؟ آیاکبوتری که روح القدس به صورت او درآمدحیوانی واقعی بود؟ اقنوم اول که نازاده استآیا این خاصیت ذاتی اوست؟ پیش ازخلقت آدم فرشتگان کجا منزل داشتند؟ حضرت آدم هنگام هبوط به جه قدوقامتی بود؟

البته دراین دوره اهل دانش زیادی هم دراروپا بودند وآن روزگاررانمی توان یکسره زمان بی حاصلی دانست.آن دوره درعین حال دوره ورزش فکری اروپاییان است که ازسده نهم شروع ودرسده پانزدهم پایان یافت. یکی ازمسایلی که میان فیلسوفان یامتکلمان اسکولاستیک محل گفتگوبود،میساله حقیقت کلیات است واین بحثی است که موضوع اختلاف مهم افلاطون باارسطو بوده که آیا کلی وجودواقعی دارد یانه.می دانیم که افلاطون ایده ها(مثل) راموجودواقعی می دانست وافراد راسایه یاپرتو آنها می پنداشت اما ارسطو افرادعینی راواقعی می شمرد وحقیقت نوع وجنس رادرخارج ازافرادموجودنمی دانست.فیلسوفان اسکولاستیک این مساله راگرفتندودرسراسرطول مدت سده های میانه حتی پس ازآن هم موضوع بحث واختلاف ومشاجره قراردادند.گروهی به واقعیت کلیات باورداشتندوگروه دیگردرنقطه مقابل افتادند وبرای کلیات هیچ حقیقتی قایل نشدندحتی کلی رادارای وجودذهنی هم ندانسته فقط لفظ وصورت پنداشتند.طوری که سردسته این جماعت برای اقانیم سه گانه(تثلیث)هم وحدت قایل نشده آنها راسه شخص مستقل پنداشت ومذهب تثلیث واقعی اختیارکردکه باتوحید منافی است. بین گونه اصحاب اسکولاستیک نزاع درواقعیت یاعدم واقعیت کلیات رااز اهم مباحثوموضوعات مهم فلسفه خودساختند. کسانی که به واقعیت کلیات باورداشتند"رئالیست"یا واقع گرا وگسانی که کلیات راامری ذهنی یاغیرواقعی می دانستند "نام گرا" یا اهل تسمیه لقب گرفتند(برگرفته ازکتاب مکتب های فلسفی.بابایی1389.283-287).

درقرون وسطی علم وحکمت تنها درمدارس کلیسا تدریس می شد،بنابراین مجموعه علم وحکمت منتسب به مدرسه به نام اسکولاستیک معروف شد وطرفداران این مکتب مدرسیون نام گرفتند.ازنمایندگان این مکتب می توان به توماس آکویناس و آلبرتوس ماگنوس اشاره کرد.این مکتب ازقرن نهم تاپانزدهم میلادی رواج داشت وهدفش بسط تعالیم حضرت عیسی بافلسفه یونان بود.ازدیدگاه اقتصادی این مکتب نوعی اقتصادملی مبتنی بر اخلاق ارایه می کندومسایل اقتصادی راتاحدی که مربوط به اخلاق وتعالیم مسیحیت است، موردبررسی قرارمی دهد.

مهمترین نظریات این مکتب شناختن حق لوازم زندگی برای افرادانسان است ودرپی آن شناخت حق فردبرای داشتن کالاهای موردنیاز وهمچنین درآمدی که بتواندزندگی انسان رادرسلسله مراتبی که خداوندمقررنموده تامین نماید.نقش این مکتب را نبایددرشکل گیری نظام های اقتصادی قرون وسطی نادیه گرفت.دستمزدعادلانه که نه براساس عرضه وتقاضای نیروی کاردربازارشکل گرفته باشد،بلکه براساس اصول اخلاقی مکتب اسکولاستیک بایدتامین کننده زندگی متعارفی برای مزدبگیران باشد،درکنارسایرتعلیمات این مکتب باعث شدکه درطول حیات این مکتبدرطی حدود6قرن تضادطبقاتی میان کارگر وکارفرما ازبین رود(میرکشولی ومنافی آذر؛1396، 21).

درس پژوهی

بسم الله الرحمن ارحيم
مقدمه وضرورت تهیه وتنظیم: صیاد گلشن
معلمان در ايجاد موقعيت وشرايط يادگيري براي دانش آموزان نقش اساسي دارند،ايشان براي ايفاي اين نقش
حساس ومهم نيازمند كسب توانمنديهاي لازم در شناخت،بررسي وتحليل شرايط آموزش ويادگيري هستند تا
بتوانند فرآيندهاي ياددهي يادگيري را با استناد به يافته هاي علمي در محيط واقعي كلاس بهبود -
بخشند.مديريت فرآيندهاي ياددهي - يادگيري به عنوان يك وظيفه حرفه اي وتخصصي بر عهده معلمان است.
پيچيدگيهاي اين فرآيندها از گذشته تا كنون زمينه را براي تعامل وهم انديشي وپژوهشهاي مستمر فراهم
نموده است . معلمان براي انجام مطلوب وظايف ومسئوليت هاي خود نيازمند اتخاذ تصميماتي هستند كه
بسياري از آنها مبتني برويژگيها، شرايط و اقتضائات كلاس درس مي باشد . از اين رو براي اينكه اين تصميمات
پاسخگوي نياز معلمان در كلاس درس باشند لازم است ايشان ضمن بهره گيري از يافته هاي علمي پژوهشگران
، خود نيز به عنوان پژوهشگري فكور درتوليد دانش وباز انديشي شيوه هاي آموزش ويادگيري تلاش نمايد تا
از آن طريق بطور مداوم توان حرفه اي خود را رشد وارتقاء دهند . براي رسيدن به اين مهم آموزش وپرورش
طي ساليان گذشته با اجراي برنامه هايي همچون جشنواره الگوهاي مناسب تدريس،اقدام پژوهي و ... كه
خوشبختانه در دوره هايي به آنها توجه شده، در توليد ادبيات مناسب در اين خصوص تاثير گذار بوده واينك
در ادامه اين حركت ارزشمند و رو به كمال، معاونت آموزش ابتدايي درصدد است با اجراي طرح درس پژوهي
ضمن تلفيق نظريه و عمل، زمينه را براي به اشتراك گذاشتن دانش وتجربه معلمان درسطح مدرسه فراهم
نموده و بيش ازگذشته نقش خود را در تقويت آموزش ويادگيري ايفا نمايد . تعريف درس پژوهي
درس پژوهي يك رويكرد توسعه حرفه اي با پژوهش گروهي، در كلاس درس است كه طي آن معلمان با
يكديگر براي تدوين طرح درس،اجرا ومشاهده نتايج آن در جهت بهبود يادگيري دانش آموزان همكاري
ومشاركت مي نمايند .
اهداف : • ايجاد زمينه براي به اشتراك گذاشتن دانش وتجربه معلمان در مدرسه
• ارتقاء انگيزه معلمان در مطالعه منابع تخصصي براي توسعه دانش حرفه اي
• تسهيل شرايط شكل گيري سازمان يادگيرنده با گسترش فرهنگ يادگيري در مدارس
• ارتقاء ديدگاه معلمان دربهره گيري از روشهاي علمي)نظريه ها(در تحليل وبررسي پديده هاي آموزش
ويادگيري كلاس
• اصلاح و بهسازي مستمر آموزش با تمركزو توجه به فرآيند يادگيري دانش آموزان
مراحل درس پژوهي
به زعم انديشمندان و صاحب نظران گام ها ومراحل مختلفي براي درس پژوهي مترتب است . در اين جا
چارچوبي كه به نظر مي رسد جامعيت بيشتري دارد مطرح مي شود.
1 . تشکیل گروه
2 . تشخیص مساله و تعیین هدف
3 . طراحي درس
4 . تدريس و مشاهده
5 . ارزيابي تدريس
6 . اصلاح تدريس
7 . تدريس طرح درس اصلاح شده
8 . ارزيابي تدريس دوم
9 . به اشتراك گذاشتن نتايج
1 ( تشکیل گروه:
1 - 1 - در اجراي درس پژوهي براي ايجاد يك سازمان يادگيرنده در مدرسه و ايجاد ارتباط بين معلمان پايه
هاي مختلف ، شوراي معلمان مدرسه به عنوان يك گروه پژوهشي بزرگ عمل مي كند كه گروههاي كوچكتر
درس پژوهي درون اين گروه شكل مي گيرد . گروههاي درس پژوهي در مراحل مختلف چرخه درس پژوهي،
شوراي معلمان مدرسه را در كار خود مشاركت مي دهد و به اين ترتيب ضمن آنكه اعضاي گروه درس پژوهي از
نقطه نظرات ساير معلمان مدرسه استفاده مي كنند، يافته هاي پژوهشي گروه هم با معلمان مدرسه به اشتراك
گذاشته مي شود.
2 - 1 - هر گروه درس پژوهي براي تامين تنوع ديدگاه ها معمولا از 3 تا 6 نفر از معلمان هم پايه تشكيل مي
شود كه در آموزش وتدريس وفرآيندهاي مربوط به آن داراي مسئله يا مسائل مشترك بوده وبه دنبال شناسايي
وانتخاب راه حل مناسب براي رفع و يا كاهش آن هستند .
تبصره:در صورت ناكافي بودن تعداد معلمان براي تشكيل گروه دريك پايه تحصيلي مدرسه ، گروه درس پژوهي
با معلمان مدارس همجوار ومسيري تشكيل مي گردد.
3 - 1 - گروه درس پژوهي بايد خودگردان باشد و همه ي افراد از معلم با سابقه ي يك ساله گرفته تا معلمان با
تجربه به صورت يكسان در آن شركت كنند و نسبت به هم متعهد بوده و دانش وتجربه خود را با يكديگر مبادله
كنند.
4 - 1 - براي هدايت فعاليتهاي گروه ، افراد نقش ها ومسئوليت هاي مختلفي را بر عهده مي گيرند كه در ادامه
توضيح داده مي شود.
تعیین نقش ها و مسئولیت ها :
در تيم درس پژوهي علاوه بر اينكه همه اعضا بايد در تمام زمينه ها تشريك مساعي و همكاري كنند نقش
هاي ويژه اي هم براي برخي افراد در نظر گرفته مي شود كه تقسيم بندي زير مي تواند راهگشاي نقش ها و
مسئوليت ها باشد.
الف( معلمان هم پايه :
معلمان يك پايه تحصيلي نقش اصلي را در تمام مراحل درس پژوهي اعم از تعيين اهداف، طراحي درس ،
تدريس ، مشاهده و ارزيابي برعهده دارند .
ب( مسئول هماهنگي گروه درس پژوهي :
مسئول هماهنگي گروه عضوي از گروه يا خارج از گروه مي باشد كه وظيفه راهنمايي ونظارت برفرآيند درس
پژوهي را بر عهده دارد.
ج( صاحب نظران:
گروه درس پژوهي بنا به نياز و ضرورت ، از افراد متخصص )كارشناسان ، معلمان تخصصي ، سرگروههاي
درسي يا اساتيد دانشگاه( دعوت به عمل مي آورد كه در زمينه يك موضوع درسي خاص يا روشها و فنون
تدريس مهارت دارند .
2 ) تشخیص مسئله وتعیین هدف:
1 - 2 - گروه درس پژوهي يكي از مسائل حيطه فعاليت خود را كه از اولويت بيشتري بر خوردار است انتخاب
مي كند تا براي حل آن ، همياري ومشاركت نموده وبه توليد راهكارها وايده هاي نو در فرآيند آموزش
ويادگيري بپردازند .
2 - 2 - دومين مرحله درس پژوهي تعيين هدف يا اهداف براي كاهش يا رفع مسئله اولويت دار گروه مي باشد
اين اهداف بيانگر وضعيتي است كه گروه با انجام مجموعه فعاليتهاي درس پژوهي به دنبال تحقق آن مي باشد با
شناسايي و تبيين اهداف آموزشي از كلي تا جزئي محور كار گروه در مراحل بعدي يعني طراحي درس ، و
تدريس و مشاهده هم مشخص خواهد شد.
3 - 2 - اهداف درس پژوهي را مي توان به صورت درون رشته و بين رشته اي انتخاب كرد . اهداف درون
رشته اي اهدافي هستند كه به يك رشته يا موضوع درسي خاص تعلق دارند مثل توانايي جمع كسرها با مخرج
نابرابر. اما اهداف بين رشته اي معمولا اهدافي هستند كه مختص يك موضوع درسي خاص نيستند و به دانش
آموز به عنوان يك يادگيرنده توجه دارند . مثل توانايي حل مسئله يا يادگيري روش علمي
3 (تهیه طرح درس :
3-1 - با مشخص شدن هدف ، معلمان موضوع درس پژوهي را با شيوه هاي مختلف ) مطالعه كتب ، مقالات
و بحثهاي گروهي (مورد بررسي قرار مي دهند تا طرح درسي مناسب را براي حل مسئله مورد نظر آماده
كنند .
3-2 - براي تدوين طرح درس پژوهي معمولا از چارچوب ارئه شده درپيوست استفاده مي شود .
4(تدريس ومشاهده :
1 - 4 - پس ازتكميل طرح درس ، يك نفراز اعضاي گروه ،نسبت به اجراي آن اقدام مي كند .
2 - 4 - ساير اعضا ضمن مشاهده فرايند اجرا، رفتار و عملكرد معلمان و دانش آموزان را در واكنش به
فعاليتها و موقعيتهاي پيش بيني شده ثبت مي نمايند .
3 - 4 - جريان تدريس مي تواند از طريق فيلمبرداري، عكس ، ضبط صدا ويا نمونه كار هاي دانش
آموزان مستند سازي شود .
5 (ارزيابي تدريس:
1 - 5 - پس از اجرا وبعد از يك فرصت تنفس ، معلمان نشستي را براي بحث در باره تدريس و مشاهدات انجام
گرفته برگزار مي كنند . در اين نشست ابتدا معلمي كه تدريس را انجام داده در باره اينكه درس چطور
پيش رفته و مشكلاتي كه تشخيص داده تو ضيحاتي را ارائه مي كند . سپس ساير افراد حاضر در جلسه
اجرا، مشاهدات و نظرات خود را پيرامون نقاط قوت ، ضعف و پيشنهادات اصلاحي مطرح مي
نمايند .
6 (اصلاح تدريس :
گروه پژوهشي بر اساس مشكلات شناسايي شده درمرحله اول تدريس ،تغييراتي درطرح درس ايجاد مي كند.
اين تغييرات معمولا بر اساس دشواريهاي يادگيري دانش آموزان كه گروه در جريان مشاهداتشان متوجه آن
شده اند انجام مي شود . گروه ممكن است چندين بار براي بهسازي طرح درس و آماده شدن براي تدريس دوم
جلسه تشكيل دهد .
7 (تدريس طرح درس اصلاح شده:
طرح درس جديد به گروه ديگري از دانش آموزان تدريس مي شود . تدريس دوم را ممكن است همان معلم
قبلي انجام دهد ويا اينكه معلم ديگري اين كار را برعهده بگيرد . معمولا همه معلمان مدرسه براي مشاهده
درس اصلاح شده دعوت مي شوند .
8 (ارزيابي تدريس دوم :
شوراي معلمان مدرسه همگي در جلسه گزارش گيري تدريس دوم شركت خواهند كرد واين كار مي تواند
مطالب كلي تري را در حوزه آموزش ويادگيري پوشش دهد . بعلاوه ممكن است مديران منطقه و مدارس ،
معلماني از ساير مدارس و اولياي دانش آموزان در نشست هاي تيم درس پژوهي دعوت شوند .
9 (به اشتراك گذاشتن نتايج:
نتايج حاصل از درس پژوهي كه شامل طراحي آموزشي ، خلاصه اي از اهم مذاكرات ، الگوهاي تدريس شده و
......است در قالب بانك اطلاعاتي به اشتراك گذاشته مي شود تا كاركنان ساير مدارس ، معلمان ، مديران و
كارشناسان در صورت نيا از آنها بهره برداري نمايند.

نظریه های جهانی شدن


فرایند پرشتاب و گسترده‌ی جهانی شدن در دهه‌های اخیر زمینه‌ای مناسب و انگیزه‌ای نیرومند برای بررسی و تحلیل این فرایند پدید آورده و امروزه اقتصاددانان، جامعه‌شناسان و عالمان سیاسی پرشماری درباره‌ی جنبه‌های گوناگون جهانی شدن می‌اندیشند که حاصل کار آنها نظریه‌هایی در رابطه با پیدایش، گسترش و تشدید فرایند جهانی شدن و تأثیرها و پیامدهای آن در زندگی اجتماعی در جهان معاصر است. چشم‌انداز جهانی شدن نیز از موضوع‌های مورد بحث در این دسته نظریه‌‌ها‌ست.
البته نظریه‌های جهانی شدن به نظریه‌هایی که در چندین سال اخیر عرضه شده محدود نمی‌شود. در تعدادی از نظریه‌های عرضه شده در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم هم از فرایند جهانی شدن و عوامل جهانی ساز و همگونی‌آفرین سخن به میان آمده و حتی جامعه‌شناسان کلاسیکی مانند دورکیم، مارکس و وبر نیز کم و بیش در این باره ‌اندیشیده‌اند. بنابراین برای عرضه‌ی تصویری نسبتاً کامل از :نظریه‌های جهانی شدن، آرا و اندیشه‌های هرسه نسل را به طور خلاصه بیان خواهیم کرد.

نسل اول

گرچه اولویت یافتن موضوع جهانی شدن در آثار مورخان، جامعه‌شناسان و نظریه‌پردازان نظام جهانی به سال‌های اخیر بر می‌گردد، اما بحث از فرایند همگرایی و وابستگی و نیروهای جهانی ساز قدمت زیادی دارد. نویسندگان و نظریه‌پردازان مختلف کم و بیش تحت عناوین گوناگون از چنین فرایندها و نیروهایی صحبت کرده، درصدد توصیف و تبیین آنها برآمده‌اند، ولی در این میان، جامعه‌شناسان و اقتصاددانان برجسته‌ی سده‌ی نوزدهم و اوایل سده‌ی بیستم جایگاهی ویژه دارند.
سن سیمون، جامعه‌شناس فرانسوی که انترناسیونالیستی پرشور بود و برچیده شدن مرزهای ملی را آرزو می‌کرد، آرمانی بودن این‌گونه افکار را به آسانی نمی‌پذیرفت. او عقیده داشت به واسطه‌ی عملکرد نیروهایی جهانی‌ساز و همگونی آفرین، حد و مرزهای سیاسی- فرهنگی بیش از پیش تضعیف شده و جامعه‌ای جهانی شکل خواهد گرفت. دو نیرو یا عاملی که از دیدگاه سن سیمون در فرایند جهانی شدن مؤثرند، صنعتی شدن و علم‌الاجتماع است (1998:22 ,Holton).
به نظر سن سیمون صنعتی شدن ذاتاً فرایندی گسترش طلب است و گسترش چنین فرایندی در جوامع غیراروپایی، فراگیر شدن فرهنگ اروپایی را در پی خواهد داشت. بدین ترتیب صنعت و اقتصاد در خدمت همگونی فرهنگی و بنابراین در خدمت شکل‌گیری جامعه‌ی جهانی قرار خواهد گرفت. علم‌الاجتماع هم که انسان را مانند یک موجود اجتماعی و بدون توجه به علایق فرهنگی بررسی می‌کند، نقشی مهم در متحدکردن انسان‌ها بازی خواهد کرد. پس صنعتی شدن و علم بازتاب منطق گریزناپذیر جهان‌گرایی و همبستگی پیشرفته‌ی جهانی هستند (1995:5,Waters).
آگوست کنت، شاگرد سن سیمون، که به فرایند پیشرفت بشر علاقه‌مند بود، همگونی و همبستگی فزاینده و سرانجام شکل‌گیری یک جامعه‌ی جهانی را در گرو پشت سر گذاشتن «مراحل سه گانه» می‌دانست. کنت بر این باور بود که همه‌ی جوامع سرانجام از مرحله‌ی خداشناختی و مرحله‌ی ما بعد‌طبیعی عبور کرده، به مرحله‌ی اثباتی خواهند رسید. مرحله‌ی اثباتی- که پیشرفته‌ترین مرحله‌ی تکامل بشر است- «تحت سلطه‌ی مدیران صنعتی و هدایت اخلاقی دانشمندان خواهد بود». برخلاف مرحله‌ی نخست که «خانواده واحد اجتماعی الگو را می‌سازد» و دو‌مین مرحله که «دولت اهمیت اجتماعی پیدا می‌کند»، در «سومین مرحله، کل نوع بشر واحد اجتماعی اصلی خواهد بود».
درحالی که سن سیمون و اگوست کنت ریشه‌ی فرایند جهانی شدن و شکل‌گیری جامعه‌ی جهانی را در علم و صنعت و تحول ذهنی بشر جست و جو می‌کردند، دورکیم پدیده ای اجتماعی را زمینه‌ساز و تسهیل کننده‌ی فروپاشی مرزهای فرهنگی- سیاسی و همگونی جهانی می‌دانست. البته خود این پدیده‌ی اجتماعی محصول فرایند نوسازی است که بنیادهای نظام اجتماعی در جوامع سنتی را سست و ویران می‌کند. به بیان دیگر، براساس جامعه‌شناسی دورکیم، فروپاشی نظم اجتماعی سنتی به واسطه‌ی فرایند نوسازی، گامی مهم در راستای افزایش همگونی جهانی به شمار می‌آید.
از دیدگاه دورکیم در جوامع سنتی که با همبستگی مکانیکی ویژگی می‌یابند، پایبندی به آداب و سنن معین، تعلق به مکانی خاص و داشتن روح جمعی، مهم‌ترین عناصر هویت‌بخش هستند. در چنین شرایطی، واحدهای اجتماعی نسبتاً محدود، یکپارچه، نفوذناپذیر و منفک از یکدیگر خواهند بود. هر نظام محدود اجتماعی دنیایی است با حد و مرزهای کاملاً مشخص و مستحکم که حیات‌اش در حفظ و تقویت تمایز و تفاوت خود با واحدهای دیگر و تقویت همسانی‌های درونی تداوم می‌یابد. اعضای این گونه نظام‌ها برای پررنگ ترکردن مرزهای نظام به منظور حفظ هویت خود اهمیتی بسیار زیاد قائل هستند.
با شکل‌گیری و گسترش فرایند نوسازی، این همبستگی نیرومند میان فرد و جامعه‌ی محدود و معین کم کم سست می‌شود یا به بیان دیگر، نوسازی با نوعی فرایند انفکاک ساختاری همراه است. تحت تاثیر چنین فرایندی، سنت‌ها‌، تعهدهای جمعی و دیگر عناصر هویت‌بخش محدود، مانند ملیت و قومیت جایگاه و اهمیت خود را بیش از پیش از دست می‌دهند و نفوذپذیری مرزهای بین اجتماعات مختلف افزایش می‌یابد. در واقع تجدد، نوسازی و انفکاک ساختاری ناشی از آن، به این دلیل نیروهایی جهانی ساز هستند که پیوندهای سنتی محدود را از بین می‌برند و شرایطی نسبتاً همانند را در همه جوامع حاکم می‌کنند (1999:36 ,Lyon).
وبر هم با آنکه برای جوامع اروپایی و تمدن غربی ویژگی‌هایی استثنایی قائل بود (1998:3 ,Dussel)، نوسازی و تجدد را عواملی بسیار مؤثر در فرایند جهانی شدن می‌دانست. این تأثیر در درجه‌ی نخست به واسطه‌ی گسترش عقلانیت امکان‌پذیر است. همانگونه که افزایش انفکاک ساختاری به کم‌رنگ‌تر شدن مرزهای میان واحدهای مختلف اجتماعی می‌انجامد، با گسترش فرایند عقلانیت در قلمرو جهانی، تمایزهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی میان نظام‌های محدود و معین اجتماعی (از جمله جوامع ملی) کاهش می‌یابند و به همان نسبت بر میزان همگونی‌ها و همسانی‌ها افزوده می‌شود. بنابراین از دیدگاه وبر، فرایند عقلانیت چونان حلالی جهانی‌ساز است که با گسترش آن همه‌ی فرهنگ‌ها کم و بیش ویژگی‌های مشترک پیدا می‌کنند. این ویژگی‌های مشترکی عبارتند از غیر شخصی شدن روابط، پیشرفت فن‌آوری، اهمیت‌یابی تخصصی و گسترش کنترل فنی عقلانی بر فرایندهای طبیعی و اجتماعی .(Waters, 1995:5).
گرچه نظریه‌پردازان کلاسیک نام برده کم و بیش از فرایند جهانی شدن و عوامل آن سخن گفته‌اند، ولی مارکس از این نظر جایگاهی برجسته دارد. برخلاف کنت، دورکیم و وبر که به صورتی غیرمستقیم و پراکنده از جهانی شدن بحث کرده‌اند، نظریه‌پرداز نظام سرمایه‌داری به تفصیل درباره‌ی این پدیده سخن می‌گوید. در واقع او با کشف منطق نظام سرمایه‌داری، از منطق فرایند جهانی شدن پرده بر می‌دارد. مانند دورکیم و وبر، مارکس هم تجدد را نظامی جهانی شونده و رو به گسترش می‌داند، ولی از زاویه‌ای متفاوت.
از دیدگاه مارکس، برخلاف نظام‌های اجتماعی- اقتصادی پیشین، نظام سرمایه‌داری ذاتاً نظامی مایل به تعمیق درونی و گسترش بیرونی است. بنابراین نظام مورد نظر پس از اینکه شکل گرفت، رشد و گسترش خود را آغاز می‌کند. گرچه این رشد و گسترش با فراز و نشیب و نوسان‌هایی همراه است، ولی متوقف نمی‌شود و دیر یا زود همه‌ی موانع و مرزهای طبیعی، سیاسی و فرهنگی را در می‌نوردد. پس می‌توان گفت جهانی شدن فرایندی است که تقریباً همزمان با شکل‌گیری سرمایه‌داری آغاز شده است (1997:1 ,Sweezy).
گسترش یابندگی نظام سرمایه‌داری در منطق انباشت نهفته است. در این نظام، حفظ ارزش و اعتبار سرمایه مستلزم انباشت و تراکم بی‌وقفه است و سرمایه همواره باید به کار گرفته شود تا دست کم بتواند ارزش خود را حفظ کند و باز تولید سرمایه همواره نیازمند بازارهایی جدید برای سرمایه‌گذاری و فروش کالاهای تولید شده است. بنابراین سرمایه خواه ناخواه از مرزهای ملی فراتر می‌رود و روابط و نهادهای مناسب برای رشد و گسترش خود را در سرزمین‌های جدید مستقر می‌کند.
با توجه به این ویژگی سرمایه‌داری است که مارکس و انگلس نظام مورد نظر را متولی یکپارچه‌سازی جهان دانسته‌اند. بورژوازی در جست و جوی بازارهای جدید از کشور خود فراتر می‌رود تا جهان را به بازاری برای سرمایه‌گذاری و فروش محصولات خود تبدیل کند. تلاش و تکاپوی بورژوازی برای انباشت هرچه بیشتر سرمایه، به تولید و مصرف ویژگی جهانی می‌دهد. بنابراین هم اقتصاد جهانی می‌شود و هم فرهنگ (1998:17 ,Löwy). در واقع مارکس رابطه ای میان تولید سرمایه‌دارانه و فرهنگ مصرفی جهانی برقرار می‌کند که هنوز هم معتبر است.
با اینکه مارکس عوامل و ریشه‌های فرایند جهانی شدن را در ساختار اقتصادی نظام سرمایه‌داری و تجدد جست و جو می‌کند، در عین حال همسانی‌هایی با دیگر پیشگامان نظریه‌پردازی درباره‌ی جهانی شدن دارد. آنها جملگی در تحلیل‌ها و تبیین‌های خود به روابط غیرسیاسی میان جوامع توجه دارند و نقش نهادها و متغیرهای سیاسی را چندان جدی نمی‌گیرند. همچنین گرایش و تمایل به ساختن نظریه‌های کلان درباره‌ی تحولات فراگیر تاریخی که دیر یا زود همه‌ی جوامع را در بر می‌گیرد و از قوانین معینی پیروی می‌کند، دیگر ویژگی مشترک نظریه‌پردازان نام برده است. «انفکاک ساختاری» دورکیم، «عقلانیت» وبر و «فرایند کالایی شدن» مارکس نمونه‌های برجسته چنین نظریه‌هایی به شمار می‌آیند.

نسل دوم

این نظریه‌ها کم و بیش الهام بخش نسل دوم نظریه‌پردازان جهانی شدن بودند. این نظریه‌پردازان فرایند جهانی شدن از جنبه‌هایی مختلف را بررسی و نظریه‌های متفاوتی عرضه کرده‌اند، ولی می‌توان آنها را برحسب اولویتی که به یکی از عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی می‌دهند، تقسیم‌بندی کرد. بنابراین در بحث حاضر از چهار دسته نظریه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جهانی شدن سخن خواهیم گفت.
نظریه‌های اجتماعی جهانی شدن را با بررسی آرا و اندیشه‌های کارکردگرایان امریکایی آغاز می‌کنیم. این نظریه‌پردازان که در چارچوب سنت فکری دورکیم می‌اندیشند، نوسازی را عاملی ادغام کننده و همگون‌ساز می‌دانند. از دیدگاه آنان فرایند نوسازی با افزایش و گسترش انفکاک در حوزه‌های مختلف زندگی اجتماعی، آداب و ارزش‌های خاص و سنتی را تضعیف و فردگرایی، یونیورسالیسم، سکولاریسم و عقلانیت را تقویت می‌کند. بنابراین انتخاب‌های عقلانی بیش از پیش رواج می‌یابد و جوامع مختلف در نتیجه‌ی همین انتخاب‌های عقلانی اعضای خود، به سوی وضع اجتماعی مشترکی پیش می‌روند و به یکدیگر نزدیک‌تر می‌شوند.
از دیدگاه پارسنز جوامع در فرایند نوسازی همواره دگرگون می‌شوند و انفکاک ساختاری فزایندهای آنها را در بر می‌گیرد، ولی این دگرگونی اجتماعی جهتی نسبتاً ثابت و معین دارد و از منطق واحدی پیروی می‌کند. منطق مورد نظر عبارت است از انطباق یا قابلیت یک نظام زنده برای سازگار شدن با محیط خود. بنابراین اگر جوامع در مسیر تحول مشترکی حرکت کنند همانند تر... [و] در یکدیگر ادغام خواهند شد. این همان فرایند جهانی شدن است. (15-1995:13 ,Waters).
نظریه‌پردازانی مانند کر، دانلپ و ‌ها‌ربیسن ، هم ادعاهای مشابهی درباره‌ی فرایند همگون تر شدن جوامع دارند. این همگونی فزاینده از «منطق صنعتی شدن» پیروی می‌کند و کم کم سرتاسر جهان را فرا می‌گیرد. این منطق نیرومند، جوامع را به تلاش فزاینده برای دستیابی به کارآمدترین فن‌آوری تولید وامی دارد و با رواج یافتن چنین فن‌آوری ‌ها‌یی، نظام‌های اجتماعی هم در راستای سازگار شدن با ساختار اقتصادی نوین، متحول و دگرگون می‌شوند. بدین ترتیب انتخاب‌های عقلانی برای دستیابی به کارآیی مناسب اقتصادی، همگونی و همبستگی فزایندهای میان جوامع مختلف جهان پدید می‌آورد (1995:17 ,Waters).
دانیل بل نظریه‌پرداز دیگری است که از چنین دیدگاهی به فرایند یکپارچه و همبسته شدن جوامع می‌پردازد. از دهه‌ی شصت به بعد تعدادی از نظریه‌پردازان به این نتیجه رسیده بودند که دوره ای نوین در زندگی بشر آغاز شده و نظم اجتماعی متفاوتی شکل می‌گیرد. آنان رسیدن به چنین نظامی را سرنوشت گریزناپذیر همه جوامع می‌دانستند و بر این اساس تشدید و گسترش فرایند جهانی شدن را پیش‌بینی می‌کردند (48 :1999 ,Lyon). بل هم در اوایل دهه‌ی هفتاد به چنین دیدگاهی رسیده بود..
جامعه‌ی نو پدیدی که بل شکل‌گیری آن را بشارت می‌داد، «جامعه‌ی اطلاعات محور» بود. او با معیار قرار دادن فن‌آوری، جوامع را به سه نوع جامعه‌ی کشاورزی، جامعه‌ی صنعتی و جامعه‌ی اطلاعات محور تقسیم می‌کند. در جامعه‌ی اطلاعات محور- که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته و گسترش یافته است- اطلاعات، فن‌آوری شاخص به شمار می‌آید، در حالی که مواد خام و انرژی به ترتیب فن‌آوری‌های محوری جامعه‌ی کشاورزی و جامعه‌ی صنعتی بودند. در این جامعه‌ی اطلاعات محور مابعد صنعتی، نیروی کار بیش از پیش از بخش‌های کشاورزی و صنعت به بخش خدمات روی می‌آورد؛ دانش (از جمله دانش نظری و فنون روش‌شناختی) اهمیتی فزاینده می‌یابد و مدیران و افراد حرفه‌ای به جایگاه مهم‌تری دست می‌یابند (410-11 :1999 ,Dutton) . پس فن‌آوری‌های فکری برای تولید خدمات، موجب همسانی و همگرایی در سطح جهان می‌شود..
نظریه‌پرداز دیگری که از منظری جامعه‌شناختی به فرایند جهانی شدن می‌نگرد، نیکلاس لوهمان است. آنچه نظریه‌ی لوهمان را با فرایند جهانی شدن پیوند می‌زند، تعریف او از جامعه است. جامعه در درجه‌ی نخست نوعی نظام اجتماعی است و کنش‌های مبتنی بر ارتباط معنادار عناصر تشکیل دهنده‌ی این نظام اجتماعی به شمار می‌آیند. پس جامعه عبارت است از نظام اجتماعی فراگیر که هر ارتباط معناداری را در بر می‌گیرد. مرزهای یک جامعه با گستره‌ی ارتباطات معنادار انطباق دارد و جایی را که چنین ارتباطاتی پایان می‌یابد، باید حد و مرز جامعه به شمار آورد. (Beyer,1994: 33)
از دیدگاه لوهمان، اگر ارتباط معنادار را عنصر تشکیل دهنده‌ی جامعه بدانیم، می‌توان نظام اجتماعی جهانی را یک جامعه به شمار آورد، چرا که عملاً دو فرد واقع در دو سوی کره‌ی زمین می‌توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. امروزه قلمروهای سیاسی و فرهنگی به هیچ روی با قلمروهای ارتباطی هم مرز نیستند و انسان‌ها به کمک امکانات و فن‌آوری‌های ارتباطی بسیار پیشرفته می‌توانند در گستره‌ای جهانی ارتباط یابند. به بیان دیگر، ارتباط معنادار یک وجه اجتماعی بنیادی است که در سرتاسر جهان گسترش می‌یابد و از این رو می‌توان گفت که اکنون دارای یک جامعه جهانی هستیم. (Beyer, 1994: 34)
البته لوهمان فرایند نوسازی را زمینه‌ساز چنین جامعه‌ای می‌داند و جهانی شدن را پیامد تقریباً فرعی نوسازی ساختاری به شمار می‌آورد. درجوامع سنتی که زیر سلطه انفکاک قشربندی شده قرار دارند، اقشار مسلط منابع ارتباطی اصلی (از جمله ثروت، قدرت نظامی، دانش و نمادهای دینی) را در اختیار دارند. بنابراین ارتباط عمدتاً به این اقشار محدود می‌شود و محدودیت سرزمینی هم این وضع را تثبیت می‌کند. با شکل‌گیری تجدد و آغاز فرایند نوسازی این وضع دگرگون می‌شود.
جوامع تحت تأثیر چنین فرایندی دگرگون می‌شوند و انفکاک کارکردی کم کم جانشین انفکاک قشربندی شده می‌شود. کار ویژه بر قشر غلبه می‌کند و نقش محدودکنندگی سرزمین به تدریج کاهش می‌یابد. بنابراین قلمرو ارتباطی بسیار گسترش پیدا می‌کند و از مرزهای ملی فراتر می‌رود. حجم عظیم ارتباطات فراملی در حوزه‌های گوناگونی مانند بازرگانی، علوم، جهانگردی، آموزش، مهاجرت و دین، جهانی شدن ارتباط را به بهترین صورت نشان می‌دهد. (Beyer, 1994: 46-49; Luhman, 1982: 229)
گروه دیگری از نظریه‌پردازان نسل دوم، نگاهی متفاوت به جهانی شدن دارند. گرچه آنها فرایند یکپارچه شدن جهان را می‌پذیرند و به همگرایی و همبستگی فزاینده‌ی جوامع مختلف جهان معترفند، ولی ریشه‌ی این گونه تحولات کلان جهانگیر را نه در انتخاب‌های عقلانی انسان‌ها یا گسترش ارتباط معنادار، بلکه در عوامل اقتصادی جست و جو می‌کنند. از دیدگاه آنان آنچه سرنوشت یکسانی را برای جوامع جهانی رقم می‌زند، سلطه‌ی شیوه‌ی تولیدی واحدی بر جهان است. به بیان دیگر آنان تحت تأثیر آموزه‌های مارکس، جهانی شدن را همان گسترش نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه‌داری به اقصی نقاط جهان می‌دانند. نظریه‌پردازانی مانند لنین، سمیر امین و اسکلیر چنین دیدگاهی عرضه کرده‌اند، ولی والرشتین برجسته‌ترین نماینده‌ی این دیدگاه به شمار می‌آید.
مفهوم محوری نظریه‌ی والرشتین درباره‌ی جهانی شدن، «نظام اجتماعی» است. آنچه به یک نظام اجتماعی شکل و ماهیت می‌بخشد، وجود یک تقسیم کار در درون آن است. این تقسیم کار هم تداوم حیات نظام را تضمین می‌کند و هم وابستگی متقابل اجزای تشکیل دهنده‌ی آن را سبب می‌شود. به بیان دیگر، تقسیم کار درون نظام اجتماعی به گونه‌ای است که بخش و حوزه‌های گوناگون درون آن برای تأمین تدریجی و پایدار نیازهای خود ناگزیر از تبادل اقتصادی با یکدیگر هستند (Wallerstein, 1974: 390).
از این دیدگاه، والرشتین سه نوع نظام اجتماعی را در تاریخ زندگی اجتماعی بشر شناسایی می‌کند: نظام‌های کوچک، امپراتوری‌های جهانی و اقتصادهای جهانی: نظام‌های کوچک در واقع اقتصادهای ساده‌ی مبتنی بر کشاورزی یا شکار هستند که دیگر وجود ندارند و امپراتورهای جهانی نظام‌هایی هستند در برگیرنده چند فرهنگ، ولی دارای نظام سیاسی واحد و تقسیم کار واحد که نخستین نوع از سه نوع ممکن نظام جهانی هستند. امپراتوری‌های باستان و امپراتوری عثمانی را می‌توان نمونه‌های برجسته‌ی این نوع نظام جهانی به شمار آورد.
اقتصادهای جهانی نوع دیگری از نظام‌های اجتماعی هستند که در چارچوب آنها چندین دولت سیاسی دارای فرهنگ‌های متمایز (دولت- ملت‌ها‌)، به واسطه‌ی یک نظام اقتصادی مشترک ادغام می‌شوند. نظام جهانی مدرن یا نظام سرمایه‌داری در رده‌ی چنین اقتصادهایی می‌گنجد. سوسیالیسم جهانی هم که با نابودی دولت- ملت و نظام سرمایه‌داری و شکل‌گیری یک نظام اقتصادی- سیاسی واحد ادغام کننده‌ی فرهنگ‌های مختلف ویژگی می‌یابد و نمونه‌ی عینی ندارد، اقتصاد جهانی دیگری به شمار می‌آید.
نظام جهانی مدرن نخستین نظام اجتماعی است که گستره‌ای جهانی پیدا می‌کند. منطق اقتصادی حاکم بر این نظام، به تدریج سرتاسر جهان را به مکانی برای انباشت بی‌پایان سرمایه تبدیل می‌کند و نوعی تقسیم کار جهانی پدید می‌آورد (1983:18 ,Wallerstein)، ولی جهانی شدن سرمایه‌داری با نوعی نابرابری جهانی همراه است. نظام جهانی مدرن از سه منطقه‌ی مرکز، پیرامون و شبه پیرامون تشکیل می‌شود. کشورهای مرکز مانند ایالات متحد امریکا و ژاپن ثروتمند و مسلط هستند؛ کشورهای پیرامونی مانند زئیر و بنگلادش فقیر و تحت استثمار مرکز هستند و کشورهای پیرامونی مانند برزیل و چین نیز چونان واسطه‌هایی میان مرکز و پیرامون عمل می‌کنند (1998:306 ,Beyer).
به هر حال از دیدگاه والرشتین، اقتصاد جهانی سرمایه‌داری اکنون بستر اجتماعی جهانی است که همه‌ی دیگر جنبه‌های زندگی اجتماعی، از جمله سیاست و فرهنگ، را تعیین می‌کند. امروزه با اینکه جهان به ده‌ها واحد سیاسی متمایز تقسیم شده است، می‌توان از یک نظام اجتماعی جهانی یا یک جامعه‌ی جهانی سخن گفت، چرا که عنصر تشکیل دهنده‌ی یک نظام اجتماعی مبادله‌ی کالایی است و این مبادله به واسطه‌ی تقسیم کار بین‌المللی، جهانی شده است. در واقع دنیا یکی از پیشرفته‌ترین مراحل فرایند جهانی شدن را تجربه می‌کند.
درک فرایند جهانی شدن صرفاً دغدغه‌ی جامعه‌شناسان و مورخان اقتصادی نبوده است. در سال‌های اخیر که فرایند جهانی شدن شتاب حیرت‌آوری گرفته، برخی نظریه‌پردازان رشته‌ی روابط بین‌المللی و علوم‌سیاسی به موضوع جهانی شدن علاقه‌مند شده، درصدد بررسی و تبیین آن برآمده‌اند. آنها در واکنش به کم‌توجهی و یا بی‌توجهی نظریه‌پردازان دیگر به نقش و جایگاه دولت، فرایند جهانی شدن را در رابطه با این نهاد مهم تحلیل می‌کنند. به اعتقاد این گروه از نظریه‌پردازان، رسالت اصلی بررسی و مطالعه‌ی جهانی شدن برعهده علوم‌سیاسی و روابط بین‌المللی است، نه جامعه‌شناسی.
به طورکلی این دسته از نظریه‌پردازان درعین حال که فرایند جهانی شدن را در برخی حوزه‌ها می‌پذیرند، همچنان جایگاه و نقش برجسته‌ای برای نهاد دولت قائل هستند و نمی‌خواهند امکان فروپاشی نهایی دولت- ملت‌ها و فرهنگ‌های ملی را مد نظر قرار دهند. برخی از آنان حتی سرعت و جهت فرایند جهانی شدن را در عرصه‌ی اقتصاد تحت تأثیر متغیر سیاسی و به ویژه دولت‌ها می‌دانند. برتن ، بول )، گیلپین و روزنا را می‌توان در ردیف چنین نظریه‌پردازانی به شمار آورد.
برتن توصیه می‌کند که نه روابط بین‌الملل، بلکه جامعه‌ی جهانی را باید مطالعه کرد. گرچه از دیدگاه برتن لزوم تغییر سطح تحلیل، گواهی است برفرایند گسترده و پرشتاب جهانی شدن، هنوز هم مهم‌ترین عنصر تشکیل دهنده‌ی آن جامعه، دولت‌ها و روابط میان آنهاست که در قالب مجموعه‌ای از شبکه‌های ارتباطی فراملی نمود پیدا می‌کند. بول هم برجسته‌ترین نمود فرایند جهانی شدن را شکل‌گیری نظام‌های اقتدار همپوش می‌داند که با دولت همزیستی و یا رقابت می‌کتتد Waters 1995: 27-29)).
گیلپین فرایند جهانی شدن را با فرایند کالایی شدن مترادف می‌داند و کالایی شدن را نتیجه‌ی گریزناپذیر نظام سرمایه‌داری. بنابراین از دیدگاه او با گسترش نظام سرمایه‌داری، فرایند جهانی شدن نیز گسترش می‌یابد و هرگاه این نظام در سرتاسر جهان گسترش یابد، فرایند جهانی شدن کامل خواهد شد. گرچه این نظام اقتصادی- اجتماعی منطق و پویایی درونی خاص خود را دارد، ولی سرعت و جهت تحول و پیشرفت آن توسط عوامل و متغیرهای بیرونی، به ویژه نظام‌های سیاسی داخلی و بین‌المللی، تعیین می‌شود.
البته گیلپین گام را فراتر نهاده، منطق و عامل اصلی فرایند جهانی شدن را سیاسی- نظامی می‌داند. به نظر او گرچه جهانی شدن عمدتاً در حوزه‌ی اقتصادی نمود می‌یابد، نیروی زیرین آن را سیاست قدرت تشکیل می‌دهد. به بیان دیگر جهانی شدن در اصل با یک منطق سیاسی یا فراز و فرود قدرت‌های هژمونیک در نظام بین دولتی شکل می‌گیرد. در تاریخ نظام جهانی و همراه با فراز و فرود قدرت‌های هژمونیک، شاهد اوج و حضیض فرایند جهانی شدن هم بوده‌ایم. مثلاً در دهه‌های اخیر، شدیدترین مرحله‌ی فرایند جهانی شدن با اوج قدرت هژمونیک ایالات متحد پس از جنگ جهانی دوم همزمان بوده است (1996:72 ,McGrew).
بر پایه‌ی این دیدگاه، گیلپین در عین حال که وابستگی و درهم تنیدگی جهانی را در عرصه اقتصاد می‌پذیرد، برای سیاست و قدرت هم نوعی استقلال و حتی توانایی تعیین کنندگی قائل است. بنابراین جهانی شدن اقتصاد هم تابعی است از ساختار قدرت در نظام جهانی. در دوره‌های توانمندی قدرت‌های هژمونیک، فرایند جهانی شدن تشدید و فراگیر می‌شود و هنگام افول این قدرت‌ها‌، نوعی بی‌ثباتی و کاهش وابستگی متقابل جهان را فرا می‌گیرد. پس جهانی شدن نه یک فرایند خطی، بلکه یدیدهای دوری است.
جیمز روزنا فرایند جهانی شدن را زمینه‌ساز شکل‌گیری «سیاست فرا بین‌المللی» می‌داند. به نظر او امور جهانی صرفاً «روابط بین الملل» نیستند، بلکه «روابط فراملی» هم هستند که روابط پیچیده میان حکومت‌ها‌، نهادهای بین‌المللی حکومتی و غیر حکومتى و سازمان‌های غیر حکومتی را در بر می‌گیرند. در شکل‌گیری «سیاست فرابین‌المللی، و روابط فراملی»، عواملی مانند پیدایش مسائلی فراتر از قلمرو دولت‌ها‌، کاهش توان دولت‌ها برای حل مشکلات مالی و پیدایش نهادهایی قدرتمندتر در جوامع ملی موثرند (Waters, 1995:30).
ولی مهمترین قش به پیشرفتها و پویایی‌های فنی یا توسعه‌ی فناوری‌های میکروالکترونیک تعلق دارد که امکان تحرک سریع مردم، افکار و تصور و منابع را در سطح کره‌ی زمین فراهم می‌کند و فاصله‌ها را بیش از پیش کاهش می‌دهد:
این فن‌آوری است که قلمرو شکل‌گیری امور انسانی را عمیقاً تغییر داده، به مردم اجازه می‌دهد در زمانی کوتاه چیزهایی بیشتر و دارای پیامدهایی گسترده‌تر از آنچه را که پیش‌تر تصور می‌شد، تجربه کنند. خلاصه، این فن‌آوری است که جوامع محلی، ملی و بین‌المللی را بسیار بیشتر از گذشته به یکدیگر وابسته می‌کند (1990:17 ,Rosenau).
در حالی که شماری از نظریه‌پردازان بر جنبه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی فرایند جهانی شدن تمرکز می‌کنند، برخی نظریه‌پردازان هم دیدگاهی فرهنگی به فرایند نام برده دارند. آنها با یادآوری نقش بسیار موثر جریان‌ها و شبکه‌های رسانه‌ای، توجه بیش از حد به عوامل اقتصادی و سیاسی جهانی شدن را غریب می‌دانند و توجه بیشتر به فرهنگ و آگاهی را خواستارند. نظریه‌پردازان مورد نظر فرایند درهم تنیدگی و یکدست شدن جهان را می‌پذیرند، ولی شیوع یک فرهنگ توده‌ای مشترک را عامل و زمینه‌ساز این همگونی و وابستگی فزاینده می‌دانند.
مک لوهان از جمله نظریه‌پردازانی است که نگاهی فرهنگی به جهانی شدن دارد. او از دیدگاه جامعه‌شناسی ارتباطات به واسطه‌های انتقال عناصر فرهنگی بیشتر از محتوای فرهنگ اهمیت می‌دهد و تاریخ زندگی اجتماعی بشر را بر پایه‌ی فن‌‌آوری‌های ارتباطی بازسازی می‌کند. بنابراین در نظریه‌ی مک لوهان شناسایی و درک فرایند جهانی شدن هم جز با شناخت جایگاه رسانه‌های دربرگیرنده‌ی فن‌آوری‌های حمل و نقل و ارتباطات میسر نمی‌شود.
با محور قراردادن فن‌آوری‌های ارتباطی، تاریخ را می‌توان به دو دوره‌ی اصلی تقسیم کرد: «دوره‌ی قبیله ای» و «دوره‌ی صنعتی». دوره‌ی نخست بر فن‌آوری‌های ارتباط گفتاری و چرخ مبتنی بود و مهمترین فن‌آوری و ابزار ارتباطی این دوره را واژه‌های گفته شده و ابزارهای ساده دستی تشکیل می‌دادند. بنابراین در دوره‌ی مورد نظر، فرهنگ شفاهی بود و تجربه انسانی ضرورتاً تجربه‌ا‌ی لحظه‌ای، بی‌واسطه، جمعی و احساسی (Waters,1995: 34).
دوره‌ی دوم بر فن‌آوری نوشتن و مکانیکی کردن کارها استوار است. فرهنگ این دوره فرهنگی مکتوب و سواد مبنا و تجربه‌ی انسانی این دوره تجربه‌ا‌ی پاره پاره، مجزا و خصوصی است، چرا که در این دوره، مهمترین ابزار و روش ارتباط یا نوشتن و خواندن به صورتی کاملاً فردی ممکن و معمول است. افزون بر این در «دوره‌ی صنعتی»، بخش عمده‌ای از ارتباطات به واسطه‌ی حس بینایی برقرار می‌شود تا حس‌های دیگر.
مک لوهان معتقد است که در «دوره‌ی صنعتی» و پیشرفت‌های گوناگون در حوزه‌ی دو فن‌آوری اصلی این دوره، ارتباطات را بیش از پیش آسان‌تر کرد و سرعت و حجم ارتباطات روز به روز افزایش یافت. مثلاً استفاده از کاغذ، چرخ و جاده نقشی عظیم در توسعه‌ی ارتباطات اجتماعی داشت. همه‌ی این گونه تحولات و پیشرفت‌ها‌، در کل تأثیرهای همگون‌سازی داشتند و پایه‌های فرایند جهانی شدن را برافراشتند. به بیان دیگر تحولات مورد نظر، دست‌اندکار سازماندهی مجدد فضا در راستای پدید آوردن فضایی جهانی بودند.
البته سازمان‌دهی مجدد فضا از طریق زمان، با اختراع و توسعه‌ی دو ابزار مهم کلیت‌ساز و عام شتاب گرفت: ساعت مکانیکی و پول. اختراع ساعت مکانیکی باعث شد تا برداشت و تصور دوری و فصلی از زمان کنار گذاشته شود و مفهوم زمان خطی و طولی رواج یابد. در قالب چنین مفهومی، نه تنها زمان کاملاً اندازه‌پذیر شد، بلکه نوعی زمان عام و جهانی هم شکل گرفت که سازمان دهنده‌ی روابط و کنش‌های اجتماعی در گستره‌ی جهانی بود. اختراع پول هم سرعت و حجم ارتباطات را بسیار افزایش داد.
از آنجا که این ابزارها قابلیت کاربرد عام و جهانی داشتند، زمینه‌ساز و تسهیل کننده‌ی فرایند جهانی شدن هم بودند، ولی پیشرفته‌ترین و گسترده‌ترین فرایند جهانی شدن از زمانی آغاز شد که رسانه‌های الکترونیک پا به عرصه‌ی ارتباطات گذاشتند. به نظر مک لوهان این رسانه‌ها ما را قادر می‌کنند تا جهان را چونان یک کل درک کنیم: «با الکتریسیته، ما نظام عصبی مرکزی خود را در سطح جهان گسترش می‌دهیم و بلافاصله با تجربه‌ی هر انسانی پیوند می‌خوریم» (Muluhan,1964: 358)).
تحت تأثیر این گونه رسانه‌ها‌، در واقع همه‌ی جنبه‌های تجربه در یک جا جمع می‌شوند و شخصی، به صورت همزمان، می‌تواند رویدادهای واقع در فاصله‌ی دور را احساس کند. مک لوهان از این پدیده با عنوان «درون پاشی» یاد می‌کند. به نظر او همه‌ی این تحولات و فن‌آوری‌ها نه تنها یک شبکه‌ی ارتباطی جهانی پدید می‌آورند، بلکه جهانی شدن فرهنگ را هم به واسطه‌ی گسترش دادن فرهنگی توده‌ای در جامعه جهانی ممکن می‌سازند (1995:35,Waters).

نسل سوم

نظریه‌ی مک لوهان و به ویژه بحث بازسازی فضا و نقش رسانه‌ها در این زمینه، الهام‌بخش برخی از اندیشمندان متعلق به نسل سوم نظریه‌پردازان جهانی شدن است که اکنون به بررسی آرای آنها می‌پردازیم. گرچه‌اندیشیدن درباره‌ی فرایند جهانی شدن به دهه‌های اخیر تعلق ندارد و تاکنون تاریخچه‌ای کوتاه از آن عرضه کرده ایم، اما باید گفت نظریه‌های خاص جهانی شدن طی چندین سال گذشته عرضه شده است. برخلاف نظریه‌پردازان پیشین که معمولاً جایگاهی فرعی به جهانی شدن اختصاص می‌دادند و به صورت غیرمستقیم و با مفاهیمی متفاوت از فرایند مورد نظر بحث می‌کردند، در نظریه‌های متأخر، موضوع اصلی بحث به فرایند جهانی شدن و آثار و پیامدهای گوناگون آن اختصاص دارد.
نظریه‌های مورد نظر که پس از راهیابی واژه‌ی جهانی شدن به عرصه جامعه‌شناسی و علوم‌سیاسی و رواج چشم‌گیر آن عرضه شده‌اند، تحت تأثیر فرایند پرشتاب و گسترده‌ی جهانی شدن در دهه‌های اخیر، معمولاً از فرا رسیدن دوره‌ای جدید در زندگی اجتماعی خبر می‌دهند. این دوره‌ی جدید ویژگی‌ها و مختصاتی دارد که شناخت آنها نیازمند پی‌افکندن دانش یا دست کم نظریه‌های جدید است و نسل سوم نظریه‌پردازان جهانی شدن خود را عهده‌دار چنین رسالتی می‌دانند.
البته شمار این نظریه‌پردازان و گوناگونی دیدگاه‌ها و آرای آنها اندک نیست. در سال‌های اخیر دین‌پژوهان، جامعه‌شناسان، مردم‌شناسان، عالمان‌سیاسی، پژوهشگران روابط بین‌الملل، اقتصاددانان و فرهنگ‌پژوهان کم و بیش از جهانی شدن و پیامدهای آن سخن گفته‌اند. بنابراین ادبیاتی پرحجم، گسترده و گوناگون شکل گرفته که هر روز برحجم و تنوع آن افزده می‌شود، ولی ما در اینجا از سه نظریه‌پرداز (دیوید ‌ها‌روی، آنتونی گیدنز و رولن رابرتسن) نسبتاً به تفصیل سخن خواهیم گفت و در ادامه هم اشارهای به آرای چند نظریه‌پرداز دیگر خواهیم داشت.
محور بحث‌ها روی تشریح شرایط و ویژگی‌های پست مدرنیته یا فراتجدد است. او مانند بسیاری از اندیشمندان عرصه‌های مختلف علوم انسانی- اجتماعی به فرارسیدن دوره ای جدید در زندگی اجتماعی باور دارد و می‌کوشد مختصات این دوره جدید را به دقت ترسیم کند. بنابراین به تشریح زندگی اجتماعی در دوران سنتی و مدرن می‌پردازد تا وجه تمایز این دو دوران را با یکدیگر و با دوره‌ی نو پدید آشکار کند. او چنین تمایزی را در فضا و زمان و جایگاه آنها در زندگی اجتماعی پیدا می‌کند و بر این اساس به بازسازی تاریخ تحولات اجتماعی در جهان می‌پردازد.
در نظریه‌ی ‌ها‌روی گسست دوران مدرن با دوران سنتی به واسطه‌ی بازسازی مفهوم زمان و فضا ممکن می‌شود. بستر زندگی اجتماعی مدرن، فضاهای محدود و معین محلی و زمان‌های دوری و فصلی مکان‌مند بود. هرگونه فعالیت و کنش اجتماعی در چارچوب چنین فضا و زمان محدود و معینی سازمان می‌یافت و بنابراین گستره‌ی روابط اجتماعی بسیار تنگ بود. در چنین شرایطی هر واحد اجتماعی نسبتاً کوچک، جهانی بود مستقل و تقریباً بی‌ارتباط با محیط یا «جهان»های اطراف خود.
ولی در دوره‌ی رنسانس این مفهوم و تصور سنتی از زمان و فضا برهم خورد و مفهوم زمان طولی و خطی و فضای واحد جهانی جایگزین شد. به بیان دیگر از دوره‌ی رنسانس، به واسطه‌ی برخی تحولات و اختراع‌ها‌، زمان و فضا عمومیت یافتند و فرایندی آغاز شد که هنوز هم ادامه دارد. ‌ها‌روی این فرایند را «فشردگی زمان- فضا» می‌نامد که در جریان آن زمان می‌تواند به گونه‌ای سازمان یابد که محدودیت‌های فضا را کاهش دهد و بر عکس، در واقع فشردگی زمان- فضا عبارت است از کاهش زمان و کوچک شدن فضا (1995:55 ,Waters). با آغاز فرایند فشردگی زمان- فضا نطفه‌ی فرایند جهانی شدن هم بسته شد.
این فرایند تاریخچه‌ای طولانی و پرفراز و نشیب دارد که ‌ها‌روی هم مانند مک لوهان به شناسایی و بازنویسی آن اقدام می‌کند. چنانکه پیش‌تر اشاره شد، نخستین تحول اساسی در دوره‌ی رنسانس رخ داد. سبب‌ساز این تحول دو اختراع مهم بود: اختراع ساعت مکانیکی و ترسیم فضا و کره‌ی زمین بر روی نقشه. اختراع ساعت مکانیکی مفهوم دوری و فصلی زمان را از بین برد و زمان خطی یا طولی غیردوری را رواج داد و به بیان دیگر زمان عام و جهانی شد. ترسیم فضا بر روی نقشه هم در شکل‌گیری تصور «جهان به مثابه مکانی واحد» بسیار مؤثر بود.
بدین ترتیب فرایند فشردگی فضا- زمان آغاز و در طول زمان بیشتر شد. فشرده‌تر شدن فضا-زمان تا نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم تدریجی و کند بود، ولی در آن زمان به واسطه‌ی دو تحول دیگر شتاب چشمگیری یافت. شکل‌گیری تجدد- که یک جنبش فرهنگی بود- مفاهیم عام و گرایش‌های جهانی را تقویت و تصور یک جامعه‌ی جهانی را ممکن کرد. پیدایش یک بحران اقتصادی هم به سست ترشدن مرزها و موانع فضایی- زمانی کمک کرد و گسترش بیش از پیش یک نظام اقتصادی (سرمایه‌داری) در پهنه‌ی جهانی را به دنبال آورد.
در آغاز سده‌ی بیستم فرایند فشردگی فضا- زمان بازهم شتاب بیشتری گرفت. در این مرحله تعدادی از اختراع‌های مهم در حوزه‌ی حمل و نقل و ارتباطات، مانند (رادیو، چاپ و از این قبیل) باز هم زمان را کوتاه‌تر و فضا را کوچک‌تر کرد. بنابراین امکانات بیشتری در اختیار نظام سرمایه‌داری قرار گرفت تا حیطه‌ی عمل خود را گسترش دهد. این گسترش‌طلبی در جریان دو جنگ جهانی تا حدودی متوقف شد، ولی پس از آن تداوم یافت. بحران انباشت نظام سرمایه‌داری در حدود سال 1970 نیز عامل بسیار مؤثری در فرایند فشردگی فضا و زمان و درهم تنیدگی جهانی بود.
البته از دیدگاه ‌ها‌روی، شدیدترین فشردگی زمان- فضا در دو دهه‌ی اخیر صورت گرفته است. در این دوره، پیشرفت‌های حیرت‌آور در عرصه‌ی فن‌آوری‌های ارتباطی، زمان و فضا را بسیار فشرده کرده و به آرمان «دهکده‌ی جهانی» واقعیت بخشیده است (1996:67 ,McGrew). زیر فشارهای حاصل از دگرگونی‌ها و تحولات فنی و اقتصادی، زمان و فضا چنان به هم ریخته است که چگونگی رویارویی با احساس فشردگی شدید دنیاهای فضایی و زمانی به صورت ضرورتی گریزناپذیر درآمده است. به بیان دیگر تجربه‌ی انسان از زمان و فضا بسیار متغیر و سیال شده و این یعنی جهانی شدن(Harvey, 1989: 240).
گیدنز هم مانند ‌ها‌روی، فرایند جهانی شدن را محصول برهم خوردن نظم سنتی فضا و زمان می‌داند، ولی به‌اندازه‌ی او برنظام اقتصادی تأکید نمی‌کند. به نظر گیدنز جهانی شدن را به هیچ وجه نمی‌توان پدیده‌ای صرفاً اقتصادی دانست، هرچند که شکل‌گیری یک اقتصاد جهانی از مهم‌ترین عناصر ویژگی بخش پدیده‌ی مورد نظر به شمار می‌آید. بر این اساس جهانی شدن پدیده‌ی فراتر از همبستگی متقابل است Giddens, 1998: 30-3). در واقع گیدنز از جمله نظریه‌پردازانی است که در واکنش به رهیافت تقلیل‌گرا و اقتصادمحور نظریه‌پردازان نظام جهانی، به ویژه والرشتین، پرجنبه‌های فرهنگی و اجتماعی فرایند جهانی شدن تأکید می‌کنند و آن را فراتر از شکل‌گیری نظام جهانی می‌دانند (1998:95 ,Kilminster).
پیچیدگی و چند جانبه بودن جهانی شدن در قدمت، شدت و فراگیر بودن آن نهفته است. از این دیدگاه، گیدنز مدعی است که جهانی شدن به‌اندازه‌ی تجدد قدمت دارد، هرچند که در سال‌های اخیر تشدید شده است. این فرایند هم به نظام‌های گسترده‌ی جهانی معطوف است و هم به بسترهای محلی و شخصی تجربه‌ی اجتماعی، نکته‌ی دیگر اینکه جهانی شدن نه یک فرایند، بلکه ترکیب پیچیده‌ای از فرایندهاست بیان دیگر، جهانی شدن به عنوان آشکارترین و پیچیده‌ترین جنبه‌ی عالی‌ترین مرحلة تجدد، یعنی «کنش از دور با فاصله» است که به واسطه‌ی برهم خوردن نظم و رابطه‌ی سنتی فضا- زمان یا به قول گیدنز «جدایی فضا و زمان» ممکن شد (Giddens, 1994: 4-5).
پس در نظریه‌ی گیدنز، جهانی شدن جنبه‌ای از تجدد یا ویژگی بخش پیشرفته‌ترین مرحله‌ی فرایند تجدد است. از این رو شناخت جهانی شدن، جنبه‌های گوناگون آن و همچنین آثار و پیامدهای آن مستلزم آگاهی از فرایند شکل‌گیری، گسترش و تداوم تجدد است. به عبارتی، برای درک درست جهانی شدن باید به نحوه‌ی گسست از جامعه‌ی سنتی و گذار به جامعه مدرن پی برد. گیدنز ابزار دست‌یابی به چنین درکی را توجه به جایگاه فضا و زمان و فرایند تحول آنها می‌داند (Hoogvelt, 1997: 119).
نخستین عامل مخرب نظم سنتی عبارت است از جدایی زمان و فضا. از دیدگاه گیدنز همه‌ی فرهنگ‌ها و جوامع روش‌هایی برای شناخت زمان و شناخت وضع و جایگاه فضایی خود داشته‌اند. جامعه‌ای وجود ندارد که در آن افراد دارای تصور و برداشتی از آینده، حال و گذشته نباشند. همچنین هر فرهنگ به نوعی از نشانه‌های فضایی مجهز بوده که آگاهی فضایی از مکان را ممکن می‌کنند. از این لحاظ، ویژگی جوامع ماقبل مدرن این بود که در جوامع مورد نظر، «زمان و فضا به واسطه‌ی مکان [به یکدیگر] پیوند می‌خوردند.» (Gidden,1991:16).
گرچه فرهنگ‌های ماقبل مدرن روشهایی برای اندازه‌گیری زمان و نظم بخشیدن به فضا- مانند تقویم و نقشه‌های ابتدایی- ابداع کردند که پیش نیاز جدایی زمان و فضا بود، اما برای بخش عمده‌ای از جمعیت دارای چنین فرهنگ‌ها‌یی، زمان و فضا به واسطه‌ی مکان به شدت با یکدیگر پیوند خورده بودند و اکثر فعالیت‌های روزمره در قالب چنین زمان و فضایی صورت می‌گرفت. نشانه‌های زمانی رفتار اجتماعی با نشانه‌های فضایی آن رفتار گره خورده بودند (1991:16,Giddens) و کم کم به واسطه‌ی تحولات و اختراع‌های فنی، زمان و فضا از یکدیگر و از مکان جدا شدند.
در این رابطه، گیدنز نیز مانند ‌ها‌روی بر عواملی تأکید می‌کند که محور بحث مک لوهان بودند. اختراع و گسترش ساعت مکانیکی نخستین نمود فرایند جدایی فضا و زمان بود که در نتیجه‌ی چنین تحولی، دنیایی با نظام زمانی و تاریخی عام شکل گرفت که از لحاظ اجتماعی با همه‌ی دنیاهای پیشین متفاوت بود. به بیان دیگر حاصل این تحولات، «خالی شدن» زمان بود. همراه با خالی شدن زمان، فضا نیز خالی شد. تهیه شدن نقشه‌ی جهان - که در آن هیچ نقطه ممتازی وجود نداشت- فضا را از مکان جدا و خالی کرد و بدین ترتیب نظم و نسبت سنتی فضا- زمان برهم خورد (Giddens, 1990: 79).
البته خالی شدن زمان و فضا- که به صورت دیالکتیکی صورت گرفت- به معنای جدایی کامل آنها از یکدیگر نبود، چون در این صورت امکان هرگونه کنش و رابطه‌ی اجتماعی از بین می‌رفت. جدایی فضا و زمان از مکان، این امکان را فراهم کرد تا آن دو در سطحی دیگر با هم هماهنگ و ترکیب شوند. این ادغام و ترکیب دوباره، در واقع افزایش و گسترش دهنده‌ی روابط و کنش‌های اجتماعی بود، چرا که امکان هرگونه فعالیت اجتماعی را بدون ارجاع و ارتباط ضروری با مکان فراهم کرد. به بیان دیگر تحت تأثیر این گونه تحول‌ها‌، هماهنگی دقیق کنش‌های انسان‌های پرشمار ممکن شد، ولى این هماهنگی میان (کی) و «کجا» بی‌واسطه‌ی مکان صورت گرفت (Giddens, 1991: 17).
فرایند خالی شدن زمان و فضا- که تصور زمان طولی و فضای جهانی را امکان‌پذیر ساخت- تأثیری تعیین کننده بر پویایی و گسترش تجدد داشت و گیدنز تحت عنوان «بی‌بستر شدن نهادهای اجتماعی» درباره‌ی آن بحث می‌کند. منظور او از پی بستر شدن عبارت است از «کنده شدن روابط اجتماعی از بسترهای محلی و برقراری مجدد آنها در گستره‌های نامحدود زمان-فضا» که فرایند جدایی فضا و زمان را بسیار شتاب بخشید (1991:18 ,Giddens).
گیدنز در بحث از بی‌بسترشدن نهادهای اجتماعی، دو نوع مکانیسم را شناسایی می‌کند: «نشانه‌های نمادین» و «نظام‌های تخصصی»، «نشانه‌های نمادین» ابزارها یا واسطه‌های مبادله هستند که ارزشی استاندارد دارند و بنابراین می‌توان آنها را در حوزه ای بسیار گسترده و انواعی از جوامع و بسترها مبادله کرد. بارزترین و قدیمی‌ترین نمونه‌ی چنین نشانه‌هایی پول است که زمان و فضا را در گستره‌ی نامتناهی به یکدیگر نزدیک و ترکیب می‌کند، چرا که ابزار اعتبار است و ارزش استاندارد آن امکان مبادله‌ی میان تعداد زیادی از افراد را ممکن می‌کند که هرگز یکدیگر را ندیده‌اند.
مکانیسم دیگر یا «نظام‌های تخصصی» نیز به واسطه‌ی رواج دادن انواع دانش فنی دارای اعتباری مستقل از کاربرها و بهره‌مندان آنها، زمان و فضا را پیوند می‌زند. چنین دانش‌هایی همه‌ی جنبه‌های زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهند و در بسترهای بسیار گسترده کاربرد دارند؛ مانند دانش پزشکی و فنی، گیدنز این دو نوع مکانیسم را نظام‌های انتزاعی می‌نامد که به هیچ روی مکان‌مند نیستند (1991:18,Giddens).
کاربرد نظام‌های انتزاعی اساساً نیازمند اعتماد است. گرچه جدایی زمان و فضا و فرایند بی‌بستر شدن کنش‌ها و روابط اجتماعی گستره‌ی چنین کنش‌ها و روابطی را بسیار فراخ‌تر کرده، اما اعتمادکردن به نظام‌های بی‌مکان و غیرشخصی را هم گریز‌ناپذیر کرده است. این نظام‌ها نوعی امنیت نسبی در فعالیت اجتماعی روزمره پدید می‌آورد، ولی ریسک‌ها و خطرهایی هم در پی دارد. بنابراین انسان مدرن همواره باید با توجه به تحولات پرشتاب محیط زندگی خود موضعی مناسب اتخاذ کند. گیدنز این ویژگی جامعه‌ی مدرن را «رفلکسیویتی نهادی» یا کاربرد قاعده‌مند دانش مربوط به محیط زندگی اجتماعی برای سازماندهی و تحول آن می‌نامد ,Giddens) 1991: 20).
تشریح عوامل موثر بر شکل‌گیری و پویایی نهادهای تجدد، نقطه‌ی عزیمت گیدنز برای توصیف و تحلیل فرایند جهانی شدن است. به نظر او جهانی شدن نتیجه‌ی گسترش طلبی و عام‌گرایی نظام اجتماعی مدرن است که آن را از نظام‌های اجتماعی پیشین متمایز می‌کند. گسترش و فراگیرشدن تجدد هم در عوامل مؤثر بر آن ریشه دارد؛ بازسازی زمان و فضا، بی‌بستر شدن و رفلکسیویتی، جملگی مایل به جهانگیرشدن دارند و فرایند جهانی شدن را تسهیل می‌کنند.
از این رو، گیدنز جهانی شدن را نوعی تحول فضا و زمان می‌داند که «کنش از دور» را ممکن می‌کند. به بیان دیگر جهانی شدن آشکارترین نمود جنبه‌های بنیادی جدایی فضا- زمان و تقاطع حضور و غیاب است. بنابراین جهانی شدن را می‌توان پدیده‌ای دیالکتیکی دانست که در چارچوب آن رویدادهای یک نقطه از زمین، تأثیرهایی حتی متضاد در جوامعی بسیار دوردست می‌گذارد. این دیالکتیک همان دیالکتیک امر محلی و امر جهانی است (22-1991:21,Giddens).
جهانی شدن نه تنها عرصه‌ی روابط اجتماعی را در سرتاسر کره زمین و حتی فراتر از آن گسترش می‌دهد، بلکه گستره‌ی تأثیرپذیری اجتماعی را هم به همان اندازه فراختر می‌کند. بنابراین امروزه کسی نمی‌تواند تصمیم به کنارگیری از تحول‌های جهانی بگیرد و مثلاً نسبت به خطرهای احتمالی یک جنگ هسته‌ای بی‌تفاوت بماند و هر رویداد یا تحول محلی می‌تواند بازتاب‌ها و تأثیرهای جهانی داشته باشد. از این دیدگاه، میزان جدایی فضا و زمان چنان زیاد است که برای نخستین بار در تاریخ بشر، فرد و جامعه در بستر و محیط جهانی به هم مرتبط شده‌اند (1991:32,Giddens).
بنابراین می‌توان نظریه‌ی گیدنز را درباره‌ی جهانی شدن چنین خلاصه کرد: جهانی شدن حاصل برهم خوردن نظم سنتی فضا و زمان است که به واسطه‌ی جدایی فضا و زمان از مکان پدید می‌آید. این فضا و زمان جدا شده از مکان، در گستره‌ای نامتناهی با یکدیگر ترکیب و هماهنگ شده، امکان کنش و روابط اجتماعی را در جامعه ای بسیار بزرگتر فراهم می‌کند. بنابراین گستره‌ی تأثیرگذاری و تأثیرپذیری اجتماعی هم بسیار فراخ‌تر شده، جامعه‌ای جهانی شکل می‌گیرد و جهانی شدن معطوف به انواع پیوند و رابطه‌ی فرد با این جامعه جهانی است.
اگر گیدنز در واکنش به نظریه‌های نظام جهانی، بر پیچیدگی فرایند جهانی شدن و جنبه‌ی اجتماعی آن تأکید می‌کند، رابرتسن با پرداختن به جنبه‌های فرهنگی- اجتماعی جهانی شدن چنین واکنشی نشان می‌دهد. او فرایند جهانی شدن را بسیار پیچیده‌تر از آن می‌داند که نظریه‌های اقتصاد محور بتوانند از عهده‌‌ی توصیف و تبیین آن برآیند. بنابراین در نظریه‌ی او نظام جهانی جایگاهی نسبتاً فرعی دارد و در آن بیشتر بر عنصر آگاهی تأکید می‌شود (1994:196 ,Friedman).
بر این اساس رابرتسن تعریفی دو وجهی از جهانی شدن عرضه می‌کند که هم جنبه‌ی عینی جهانی شدن را در بر می‌گیرد و هم جنبه‌ی ذهنی آن را بنا به تعریف او جهانی شدن مفهومی است معطوف به فشردگی جهان و تشدید و افزایش آگاهی از آن مانند یک کل (1992:8 ,Robertson). تعریف رابرتسن نشانگر آن است که او نیز مانند اکثر نظریه‌پردازان جهانی شدن عناصر ویژگی بخش جهانی شدن را فشردگی، همگونی، درهم تنیدگی و وابستگی متقابل در سطح جهانی می‌داند، ولی در عین حال از این مرحله فراتر رفته، بر عنصر آگاهی تأکید می‌کند. در واقع برجستگی و وجه تمایز تعریف و نظریه‌ی او از چنین تأکید و تمرکزی ناشی می‌شود.
از لحاظ عینی، رابرتسن هم مانند نظریه‌پردازان دیگر، تاریخی چند صد ساله و حتی بیشتر برای فرایند جهانی شدن در نظر می‌گیرد. به نظر او صدها سال است که موانع و فاصله‌های میان بخش‌های مختلف «دهکده‌ی جهانی» به تدریج کاهش می‌یابند و جهان فشرده‌تر می‌شود. وابستگی متقابل فزاینده میان نظام‌های سیاسی به واسطه‌ی تجارت، اتحاد نظامی و سلطه‌ی سیاسی- فرهنگی از مهم‌ترین عوامل زمینه‌ساز و تسهیل کننده‌ی این فشردگی است که همچنان ادامه دارد. در واقع این بخش از آرای رابرتسن مانند نظریه‌های وابستگی و نظام جهانی است.
مکانیسم فشردگی عینی جهان در درجه‌ی نخست به واسطه‌ی فن‌آوری‌های ارتباطی ممکن می‌شود که انتقال انسان، صدا، تصویر و هر شکل دیگری از اطلاعات را میسر می‌کنند. هر اندازه این فنون و ابزارها کارآمدتر و پیشرفته‌تر شوند، فشردگی جهان نیز شتاب بیشتری می‌گیرد. البته فشردگی جهان صرفاً نتیجه تحولات علمی و یا انقلاب‌های فنی در عرصه‌ی ارتباطات و رسانه‌ها نبوده و ماهیت نظام سرمایه‌داری و منطق انباشت هم در این زمینه نقشی مهم بازی کرده‌اند، چرا که سرمایه‌داری ذاتاً گسترش طلب است و هوای جهانگیرشدن در سر دارد (1994:196 ,Friedman).
ولی ویژگی اصلی و ممتاز جهانی شدن عنصر آگاهی است. به نظر رابرتسن صرفاً وابستگی متقابل و درهم تنیدگی جهانی برای واقعیت یافتن جهانی شدن کافی نیست، بلکه انسان‌ها هم باید از امر جهانی و تعلق به جهانی واحد آگاهی داشته باشند. البته این جنبه از جهانی شدن هم قدمت زیادی دارد و تصور جهان به مثابه جامعه‌ای واحد به اوایل سده‌ی پانزده میلادی بر می‌گردد. این جامعه واحد در بر گیرنده‌ی انسان‌هایی بود که برداشت‌هایی همسان از حقوق و هویت داشتند؛ آرمانی که هنوز واقعیت نیافته است (34-1998:33 ,Holton).
در دهه‌های اخیر این آگاهی بسیار افزایش یافته و پدیدارشناسی‌های فردی بیش از پیش به کل جهان مرتبط می‌شوند تا بخش‌های محلی یا ملی آن. بنابراین امروزه تعداد بسیار زیادی از انسان‌های روی زمین، اکثر موضوع‌ها و مسائل گریبان گیر خود را بر مبنای جهانی بازتعریف می‌کنند. بازتعریف مسائل نظامی سیاسی برحسب «نظام جهانی»، مسائل اقتصادی برحسب «رکود بین‌المللی»، مسائل بازار برحسب محصولات «جهانی» یا مسائل آلودگی و پالایش برحسب «نجات سیارهی زمین»، نمونه‌های برجسته‌ی این گونه آگاهی هستند. (Waters, 1995:42).
دیگر ویژگی نظریه‌ی رابرتسن این است که فرایند جهانی شدن را تابع منطقی مستقل و محتوم می‌داند. برخلاف نظریه‌پردازان دیگر که جهانی شدن را تابع منطق انباشت سرمایه یا منطق پویش تجدد یا منطق تحول قدرت‌های هژمونیک می‌دانند، رابرتسن بر استقلال فرایند جهانی شدن تأکید می‌کند. به نظر او این فرایند به واسطه‌ی تضاد و ستیز پیش می‌رود و به همین دلیل از وابستگی متقابل فزاینده‌ی جهانی سخن می‌گوید، نه از همگون‌تر و یکپارچه‌ترشدن جهان.
رابرتسن بر پایه‌ی این نظریه، فرایند جهانی شدن را به پنج مرحله تقسیم می‌کند: «مرحله‌ی ابتدایی» که با بسته شدن نطفه‌ی فرایند جهانی شدن در جوامع اروپا که از سال 1400 آغاز و در سال 1750 پایان می‌یابد؛ مرحله‌ی دوم یا «مرحله‌ی آغازین» که بازهم مختص اروپاست سال‌های میان 1750 و 1875 را در بر می‌گیرد؛ سومین مرحله‌ی فرایند جهانی شدن «مرحله‌ی خیز» نام دارد و پنجاه سال به طول می‌انجامد (1875-1925). مرحله‌ی چهارم (1925-1969) «مرحله‌ی مبارزه برای کسب هژمونی» است و مرحله‌ی پنجم هم که «مرحله‌ی عدم قطعیت» نام گرفته، از 1969 آغاز شده است (60-58 :1992 ,Robertson).
علاوه بر این سه نظریه‌پرداز، نظریه‌پردازان دیگری هم کم و بیش از فرایند جهانی شدن سخن گفته‌اند. لش و اوری فرایند جهانی شدن را با تحول نظام سرمایه‌داری پیوند می‌زنند. به نظر آنها در سرمایه‌داری سازمان یافته سده‌ی بیستم، شرکت‌های بزرگ و دولت‌ها متولیان اصلی ساماندهی جریان پول، کالا، ابزار تولید و سرمایه بودند، ولی با افزایش گستره و سرعت آن جریان‌‌ها‌، مرحله‌ی جدیدی از سرمایه‌داری افسار گسیخته شکل می‌گیرد که با جریان، سیالی و فروریزی مرزهای درون جهانی ویژگی می‌یابد.
در این شرایط جدید همه چیز، حتی اشخاص هم به واسطه‌ی مهاجرت و جهانگردی، سیال و متحرک می‌شوند و در عین حال که سیال‌تر می‌شوند، به صورت فزایندهای مادیت‌زدایی شده، به صورت نمادها (نشانه‌‌ها‌) در می‌آیند. بنابراین جهان به صورت شبکه‌هایی سیال از نمادهای شناختی و نمادهای زیبایی شناختی درمیاید. نمادهای شناختی معطوف به اطلاعات و نمادهای زیبایی شناختی معطوف به مصرف هم نوعی «رفلکسیویتی» پدید می‌آورد که عبارت است از تردید، تشکیک و تجدید نظر پایدار در زندگی اجتماعی در پرتو یافته‌های جدید(Lash & Urry 1994: 280).
چنین وضعی زمینه‌ساز و شتاب بخش فرایند جهانی شدن است. به بیان دیگر تا جایی که این گونه جریان‌ها و ریزش نمادها، جوامع ملی و هر مرز و محدوده‌ی درون جهانی را نفوذپذیر می‌کند، فرایند جهانی شدن هم تقویت می‌شود. نمودهای این فرایند عبارت است از گسترش کنش‌ها و روابط فراملی، توسعه‌ی پایگاه‌های محلی یا شهرهای جهانی، کاهش اثرگذاری ابزارهای دولتی، گسترش شمار پیوندهای بین دولتی، توسعه‌ی بروکراسی‌های جهانی، افول اقتدار دولت و از این قبیل (Lash & Urry 1994: 281).
اولریخ بک نیز درباره‌ی فرایند جهانی شدن اظهار نظر می‌کند. از دیدگاه او امروزه عوارض جانبی ناشی از صنعتی شدن، اضافه تولید، مصرف‌گرایی و افزایش رفاه مادی ریسک‌هایی را در جامعه پدید آورده که مهار، کاهش و یا محدود کردن آنها به مشکل اصلی جوامع جهان تبدیل شده است (1999:44 ,Lyon). وجه تمایز ریسک‌های کنونی آن است که برخلاف ریسک‌های جوامع سنتی، محصول عملکرد انسان‌ها هستند و معمولاً افراد نسبت به آنها آگاهی دارند. به بیان دیگر در جهان معاصر انسان‌ها نسبت به خطرها و ریسک‌های ناشی از فرایند بی‌وقفه تولید و مصرف، مانند مسائل زیست محیطی، بیش از پیش آگاهی می‌یابند (1999:23 Toal).
ریسک مورد نظر از دو جنبه تأثیری عام و جهانی‌ساز دارد: نخست اینکه خطرها و ناامنی‌های حاصل از نوسازی، پیامدهایی محاسبه‌ناپذیر و غیرقابل پیش‌بینی دارند و به همین دلیل در قالب هیچ حد و مرزی محدود نمی‌شوند:(Beck,1992a:101) و ریسک تولید شده در یک نقطه ممکن است پیامدهایی جهانی داشته باشد. نکته‌ی دیگر اینکه آگاهی از ریسک، یا به قول بک ویژگی رفلکسیو ریسک، آگاهی معطوف به فرایند جهانی شدن را تقویت می‌کند، چرا که آگاهی از خطر و تهدیدهای جهانی است تا ملی یا منطقه‌ای، پس از آنجا که خود ریسک ماهیتاً نیرویی جهانی‌ساز است، پیدایش جامعه‌ریسک هم فرایند جهانی شدن را شتاب می‌بخشد. .
مالکوم واترز نظریه‌پرداز دیگری است که با بهره‌گیری از نظریه‌های پیشین و ترکیب آنها، به تعریف و مفهوم‌بندی فرایند جهانی شدن می‌پردازد. او برای ارایه تصویری مطلوب و مناسب از فرایند جهانی شدن، ابتدا دنیای کاملاً جهانی شده را این گونه تعریف می‌کند: «فرایندی اجتماعی که در آن محدودیت‌های جغرافیایی عرصه‌ی نهادها و ترتیب‌های اجتماعی و فرهنگی کاهش می‌یابد و مردم نسبت به آن کاهشی گاهی فزاینده‌ای پیدا می‌کنند (1995:3 ,Waters). پس واتزر هم مانند رابرتسن، هم به جنبه‌ی عینی و مادی جهانی شدن نظر دارد و هم به جنبه‌ی ذهنی آن یا عنصر آگاهی.
البته عنصر آگاهی در نظریه واترز اهمیت ثانوی دارد و جهانی شدن در درجه‌ی نخست عبارت است از کاهش محدودیت‌های جغرافیایی ترتیب‌ها و روابط اجتماعی، بنابراین محور نظریه‌ی او رابطه‌ی ترتیب‌ها و نهادهای اجتماعی با فضاست. در یک دنیای جهانی شده، سطح محدود ولی بی‌حد و مرز کره‌ی زمین به عرصه چنین نهادها و روابطی تبدیل می‌شود (4-1995:163,Waters)، ولی جهانی شدن روابط و نهادها همگون نیست و از حوزه ای به حوزه‌ی دیگر فرق می‌کند. واتزر صفحه‌هایی از کتاب خود را به تشریح و تبیین این ناهمگونی می‌پردازد. واترز معتقد است که در روابط اجتماعی سه نوع مبادله وجود دارد: 1- مبادلات ادی دربرگیرنده‌ی تجارت، اجاره، کارمزدوری و انباشت سرمایه 2- مبادلات سیاسی پشتیبانی، امنیت، زوار، اقتدار، اجبار، بقا، مشروعیت و اطاعت 3- مبادلات نمادین به واسطه‌ی ارتباطات شفاهی، انتشار، نمایش، آموزش، عبادات، تفریح، تظاهرات و از این قبیل، ناگفته پیداست که هرکدام از این مبادلات به ترتیب در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی وجه غالب دارند (8 :1995,Waters).
مبادلات مورد نظر رابطه‌ای خاص با فضا دارند. مبادلات مادی معمولاً مکان‌مند هستند و گرایش به این دارند که روابط اجتماعی را به مکان و محل معینی پیوند بزنند. این گونه روابط در بازارها، کارخانه‌‌ها‌، ادارات و فروشگاه‌های محلی معین ریشه دارند. تجارت فرامحلی هم بر عهده‌ی واسطه‌هایی است که بیرون از روابط محوری اقتصاد قرار دارند. مبادلات سیاسی نیز به پیوند زدن روابط اجتماعی با مکان معینی گرایش دارند، ولی این مکان سرزمین‌هایی گسترده (کشورها) هستند و هدف از چنین روابطی کنترل جمعیت یک سرزمین معین (ملی) و حفظ یکپارچگی یا گسترش آن است.
برخلاف دو گونه روابط اجتماعی نامبرده، مبادلات نمادین معمولاً روابط اجتماعی را از مرجع‌ها و منشاء‌های فضایی رها می‌کنند، چرا که «نمادها را می‌توان هر جا و در هر زمان تولید کرد و تولید و باز تولید آنها، از لحاظ منابع، محدودیت‌های نسبتاً اندکی دارند. افزون بر این، نمادها به آسانی قابل انتقال هستند. مهم‌تر اینکه چون آنها اغلب می‌کوشند به ویژگی‌های بنیادی و ماهوی انسان متوسل شوند، می‌توانند اغلب مدعی اعتبار و اهمیت کلی و جهانی شوند» (Waters,1995:9). پس مبادلات مادی به محلی شدن، مبادلات سیاسی به بین‌المللی شدن و مبادلات نمادین به جهانی شدن گرایش دارند.
سرانجام واترز برپایه‌ی رابطه‌ی میان فضا و انواع مبادلات اجتماعی به این نتیجه می‌رسد که:
جهانی شدن جامعه‌ی انسانی بر میزان موثربودن ترتیب‌های فرهنگی نسبت به ترتیب‌ها و نهادهای سیاسی و اقتصادی استوار است. می‌توان انتظار داشت اقتصاد و سیاست به‌اندازه‌ای که فرهنگی می‌شوند، جهانی شوند؛ یعنی به همان میزان که مبادلات صورت گرفته در آن حوزه‌ها به صورت نمادین تکمیل شوند. همچنین می‌توان انتظار داشت که میزان جهانی شدن در حوزه‌ی فرهنگی، بیشتر از دو حوزه دیگر باشد (10-1995:9,Waters).
اسکلیر نیز مانند واترز درباره‌ی فرایند جهانی شدن در سه حوزه‌ی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بحث می‌کند. به نظر او ویژگی و اهمیت بیشتر نظریه‌های جهانی شدن در سطح تحلیل آنها نهفته است. از لحاظ روش‌شناختی، فرض اصلی نظریه‌های مورد بحث این است که بسیاری از مسائل معاصر جهان را نمی‌توان به خوبی در سطح دولت- ملت ‌ها‌، یا به عبارتی، برحسب روابط بین‌المللی بررسی کرد. شناخت و تبیین دقیق و مناسب آن مسائل مستلزم نظریه‌پردازی برحسب فرایندهای جهانی (فراملی) و فراتر رفتن از سطح سنتی دولت- ملت است. به بیان روشن‌تر، اقتصاد و جامعه‌ی جهانی را باید به صورت جهانی و ملی بررسی و تحلیل کرد(Sklair, 1998: 296) .
او عقیده دارد که نظریه‌پردازانی مانند گیدنز، ‌ها‌روی و والرشتین در قالب رهیافت‌های نظام جهانی، فرهنگ جهانی، جهانی شدن فضا- زمان و جامعه‌ی جهانی به این مهم همت گماشته‌اند، ولی هرکدام از این رهیافت‌ها کاستی‌ها و ضعف‌هایی دارند که توصیف و تبیین دقیق و جامع فرایند جهانی شدن را بسیار دشوار می‌کند. بنابراین باید با توجه به ادبیات موجود جهانی شدن برای ساختن نظریه‌ای دقیق‌تر و مناسب‌تر تلاش کرد و اسکلیر نظریه‌ی خود را محصول چنین تلاشی می‌داند (Sklair, 1998:308).
«
نظریه‌ی نظام جهانی» (20) چارچوبی نو مارکسیستی دارد و چنانکه از عنوان آن بر می‌آید، از نظریه‌ی نظام جهانی» والرشتین تأثیر پذیرفته، ولی برخلاف نظریه‌های مارکسیستی کلاسیک و نظریه والرشتین که نقش و جایگاهی فرعی و «روبنایی» به سیاست و فرهنگ می‌دهند، در این نظریه به حوزه‌ی سیاست و فرهنگ بیشتر توجه شده است، هرچند نه بیشتر از حوزه‌ی اقتصاد.
نظریه‌ی نظام جهانی بر مفهوم اعمال واکنش‌های فراملی استوار است؛ اعمالی که هرچند بین‌المللی هستند، ولی ضرورتاً توسط کارگزاران یا فاعلان دولتی انجام نمی‌شوند. از لحاظ تحلیلی و نظری اعمال و کنش‌های مورد نظر در سه حوزه‌ی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایدئولوژیک قرار می‌گیرند، هرچند که در عالم واقع همپوشی‌هایی میان آنها وجود دارد و شناسایی دقیق مرزهای سه حوزه چندان آسان نیست. از ترکیب این سه حوزه، نظامی بسیار فراگیر و پیچیده پدید می‌آید که در نظریه‌ی مورد بحث، «نظام جهانی» نامیده می‌شود (1998:296 ,Sklair).
اسکلیر به صورت ضمنی و یا آشکار تلاش می‌کند، وجه تمایز نظریه‌ی خود را با نظریه‌های تومارکسیستی پیشین و به ویژه نظریه‌ی والرشتین نشان دهد. بنابراین در جای جای بحث خود بر این نکته تأکید می‌کند که نباید نظام جهانی را با نظام جهانی سرمایه‌داری برابر دانست، چرا که فراتر از آن است. نظریه نظام جهانی از لحاظ زمانی، به سال‌های پایانی سده‌ی بیستم معطوف است و در پایان سده‌ی بیستم گرچه هنوز هم نیروهای مسلط سرمایه‌داری جهانی در کار هستند، اما نظام جهانی همان نظام سرمایه‌داری به شمار نمی‌آید.
هرکدام از سه حوزه‌ی تشکیل دهنده‌ی «نظام جهانی» دربرگیرنده‌ی یک عنصر سازنده و ویژگی بخش است. عنصر سازنده‌ی حوزه‌ی اقتصادی شرکت‌های فراملی هستند که مهم‌ترین شکل نمادین اعمال اقتصادی فراملی به شمار می‌آیند. این جایگاه در حوزه‌ی سیاسی، به طبقه‌ی سرمایه‌دار فراملی اختصاص دارد که هنوز به مرحله‌ی بلوغ و کمال خود نرسیده است و هسته و اساس حوزه‌ی فرهنگ را نیز فرهنگ ایدئولوژی مصرف‌گرایی تشکیل می‌دهد. این سه عنصر در خدمت تداوم و رشد نظام جهانی سرمایه‌داری هستند (1998:297 ,Sklair).
در حوزه‌ی اقتصادی، نظام سرمایه‌داری جهانی قلمرو و مکانی تنگ و محدود به توده‌های مزدور و اکثر کشورها اختصاص می‌دهد. کارگران که مولدان مستقیم کالاها و خدمات هستند، فقط در چارچوب طیف محدودی که ساختارهای طبقاتی موجود در سرمایه‌داری‌های ملی ممکن می‌کنند، آزادی و اختیار شغلی و حرفه ای دارند. در حوزه‌ی سیاسی هم میزان ادغام طبقات تابع بسیار ناچیز است. به بیان روشن‌تر، نظام سرمایه‌داری جهانی در پیشرفته‌ترین مرحله‌ی خود نیاز بسیار اندکی طبقات تابع موجود در حوزه‌ی سیاسی دارد. در دموکراسی‌های پارلمانی معمولاً احزاب مردم را برای رأی دادن تشویق و بسیج می‌کند و در نظام‌های سرمایه‌داری غیر دموکراتیک، حتی این شرایط حداقل نیز وجود ندارد (1998:297 ,Sklair).
برخلاف حوزه‌ی اقتصادی و سیاسی که اکثر طبقه‌های تابع در آن چندان محلی از اعراب ندارند، در حوزه‌ی فرهنگ و ایدئولوژی، هدف سرمایه‌داری جهانی عبارت است از ادغام کامل همه‌ی طبقه‌ها و به ویژه طبقه‌های تابع، سرمایه‌داری جهانی در این حوزه می‌کوشد با اجرای پروژه‌ای فرهنگی - ایدئولوژیک مردم را ترغیب کند تا بیش از نیازهای زیستی خود مصرف کنند. با اجرای چنین پروژه ای، صاحبان منافع خصوصی می‌توانند انباشت سرمایه را تداوم بخشند و نظام سرمایه‌داری جهانی به حیات خود ادامه دهد (1998:297 ,Sklair).
بنابراین، از دیدگاه اسکلیر جهانی شدن عبارت است از افزایش و گسترش روابط واکنش‌های فراملی در گستره‌ی جهانی، این فرایند به واسطه‌ی شکل‌گیری شبکه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جهان‌گستر- که در برگیرنده‌ی شرکت‌های فراملی، یک طبقه‌ی سرمایه‌دار فراملی و یک فرهنگ- ایدئولوژی مصرف‌گرایی است- تداوم می‌یابد و پرشتاب‌تر می‌شود. به بیان دیگر در نظریه‌ی اسکلیر جهانی شدن معطوف به شکل‌گیری یک جامعه‌ی جهانی ادغام‌گر است که بر منطق انباشت و ابزارهای سیاسی- فرهنگی کارآمد سرمایه‌داری استوار است.

جهانی شدن

امروزه جهانی شدن به یکی ازاصطلاحات متداول درحوزه های مختلف علوم اجتماعی تبدیل شده وذهن بسیاری ازپژوهشگران عرصه های مختلف سیاسی ،اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی و...رابه خودمشغول داشته است.چندبعدی بودن وپیچیدگی خاص موجوددرماهیت این پدیده ،بحث های زیاد واغلب متفاوت پیرامون مباحث آن،حتی درتعریف این مفهوم راسبب گردیه است.باوجوداین،مفهوم جهانی شدن به موضوع روز دهه های پایانی سده بیستم وسال های آغازین سده بیست ویکم تبدیل شده است.

اگرجه واژه globalبه معنای جهانی،قدمتی بیش ازچهارصدسال دارد،امااصطلاحاتی نظیر؛"globalization","globalizing","globalize"ازحدود1960رواج یافته اند.درطول دهه هفتادمیلادی، این واژه مورداستفاده محافل علمی ودانشگاهی قرارگرفت.در1970،"مارشال مک لوهان"درکتاب جنگ وصلح دردهکده جهانی وبرژینسکی درکتاب تالیفی خوددرباره نقش آمریکادررهبری جهان،ازاین اصطلاح استفاده کردند.ازآن پس این واژه به مرور ایام،جوازورودبه رشته های مختلف علمی راکسب کرد.درنیمه دوم دهه هشتادمیلادی،جهانی شدن به علم جامعه شناسی هم راه یافت تازمینه تدوین نظریه های جامعه شناختی مستقل درباره این فرایند فراهم شود.درواقه امروزه مفهوم جهانی شدن درکانون اغلب بحث های سیاسی،اقتصادی وجامعه شناختی قرارگرفته است.

درایران هم نویسندگان،معادل های مختلفی برای واژهglobalizationدرنظرگرفته اندکه جانی شدن تنهایکی ازاین مغادل هاست والبته بیش ازبقیه متداول شده است.برخی ازنویسندگان ایرانی باتکیه برنقش اراده خارچی درجهت دهی به این پدیده،تعبیر"جهانی سازی" رابکاربرده اند(معتمدنژاد،138: 25)

"جان گستری"،"جهانگیری"،"جهان گرایی"،"یکپارچگی جهان"،فراگیرشدن جهان"و"سیاره ای شدن"ازدیگرکلماتی است که نویسندگان ایرانی دربرابراین واژه آورده اندکه البته برخی ازاین معادل هابارمعنایی متفاوتی دارند.

تعریف:

"جهانی شدنعبارتست ازفرایندفشردگی زمان ومکان(فضا)که درنتیجه آن،انسان های دنیا به صورتی نسبتاآگاهانه،درجامعهواحدجهانی ادغام می شوند،ودرنتیجه آن،بسیاری ازمحدودیت های جغرافیایی وسیاسی به ترتیبات اجتماعی وفرهنگی ازبین می روند یاکاهش می یابند"(شعرام نیا،1386: 46).

مراحل جهانی شدن ازنظررابرتسون:

مرحله اول:مرحله نطفه ای که ازاوایل قرن پانزدهم تاقرن هجدهم دراروپاادامه داشت.وشامل رشداجتماعات ملیونزول نظامفراملی قرون وسطی ،گستردگی حیطه کلیسای کاتولیک، نظریه خورشیدمحوری جهان،پیدایش جغرافیای جدیدوگسترش تقویم گریگوری بود.

مرحله دوم:آغازجانی شدن که ازنیمه فرن هجدهم تادهه هفتادقرن نوزدهم ادامه یافت وشامل گرایش به ایده دولت واحدهمگن،تبلورانگاره روابط رسمی بین المللی وفردبه عنوان شهروند،توجه به میثاق های بین المللی و....بود.

مرحله سوم:مرحله خیزش که از1870شروع وتادهه 20قرن بیستم ادامه یلفت.دراین دوره،گرایش های جهانی کننده پیشین به قالبی واحدوبازگشت ناپذیرشامل چهارمرجع اصلی جوامع ملی،فرد،جامعه بین المللی ونوع بشرتبدیل شده است.

مرحله چهارم:مرحله مبارزه برای هژمونی(سلطه)کهازنیمه دهه بیست قرن بیست شروع شدوتااواخر1960ادامه یافت وشامل منازعه برسروضعیت مسلط جهانی،تاسیسجامعه بین الملل وبعدسازمان ملل،تثبیت استقلال ملی،جنگ سرد،تبلورجهان سوم ورقابت قدرت هاو....بود.

مرحله پنجم:مرحله بلاتکلیفی که ازاواخر1960شروعوازاوایل دهه نودقرن بیست عوارض بحرانی آن نمودارشدوشامل بالاگرفتن آگاهی  نسبت به چهانی شدن،صعودبه هاه،تحکیم ارزش های پست مدرنیسم،پایان جنگ سرد،رشدنظامارتباط جمعی،تلاش برای تک قطبی شدن نظام جهانی و...بود(رابرتسون،1380: 131).

عوامل موثربرچهانی شدن:

1-توسعه فناوری

2-توسعه بازارآزاد

3-گستره وجهانی شده بسیاری ازمسایل سیاسی واجتماعی بشر

4-شکل گیری برخی ازنهادهای فراملی وپیمان های منطقه ای

5-وقوع برخی حوادث سیاسی مثل فروپاشی شوروی

رشد دانایی بشر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت پژوهی


 نویسنده: دکتر صیاد گلشن
طرح تحقیق روایتی چیست؟  
طرح روایتی چیست؟
کرسول(2012) معتقد است اصطلاح روایی از فعل « روایت کردن » یا « بیان کردن (مانند داستان) با جزئیات » می آید. پژوهش روایتی یک راهبرد پژوهشی است که پژوهشگر به کمک آن زندگی افراد را مطالعه می کند و از یک یا چند نفر می خواهد که داستانهای زندگی خود را بیان کنند. سپس، این اطلاعات توسط پژوهشگر به صورت روایت زمانی بازگویی یا بازسازی می شوند. در پایان روایت مورد نظر، پژوهشگر دیدگاههای زندگی شرکت کننده را با دیدگاههای زندگی خود در قالب روایت جمعی (مشترک) تلفیق می کند.
از ویژگی های ممتاز روایت که از آن روشهای اثباتی و تلقی بیرونی از نظم و سوژه ی مطالعه جدا می سازد، طبقه بندی و تحلیل از درون واقعیت است.  وجه مشخص روایت ها سازماندهی خطی رویدادهاست. مبنای روایت ها اتصال پی در پی و ظاهر شدن داستان در آن هاست. به بیان دیگر روایت ها دارای یک آغاز، مجموعه ای از کنش های مداخله کننده و به دنبال آن پایانی هستند که منوط به کنشهای قبلی حادث شده است. روایت ها محصور کننده و انعکاس دهنده ی اهمیت روش شناختی و تاریخی ترتیب زمانی کنش به شمار می آیند. " هر لحظه ی تاریخی هم نتیجه ی فرایند قبلی است و هم شاخصی به سوی جهت مسیر آینده ی آن است"(تامپسون، 1978).
برای انجام پژوهشی با استفاده از رویکرد کیفی روش‌های گوناگونی را می‌توان انتخاب کرد. انواع این روش‌ها و دسته‌بندی آنها در حوزه‌های گوناگون متفاوت است. برای مثال، دنزین و لینکلن (2011) روش‌های رویکرد کیفی را موردکاوی، قوم‌نگاری، تفسیری، گراندد تئوری، اقدام پژوهشی، و پژوهش کلینیکی می‌دانند.
کرسول در سال 2012 انواعی از طرح های روایتی را لیست می کند:زندگی نامه شخصیزندگی نامهنوشتن زندگی نامهگزارشات شخصیروایات فردیمصاحبه¬های روایی     مدارک شخصیمدارک شرح حالروایات زندگی نامه و حوادث زندگیشرح حال شفاهیسرگذشت قومیزندگی نامه قومی قوم نگاری شخصیقوم شناسیقوم نگاری¬های فرد محورخاطره¬های همگانیمدارک آمریکای لاتینخاطرات لهستانی
مارشال و راسمن (2014) نیز روش‌های تحلیل روایتی، اقدام‌پژوهی، مطالعات فرهنگی، قوم‌نگاری، فیمینیستی، و غیره را پیشنهاد می‌کنند.
مریام (2014) نیز بر اساس تجربه خود در پژوهشگری و راهنمایی دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری به یک تقسیم‌بندی شش دسته‌ای در رویکرد کیفی قائل است: پژوهش پایه کیفی، پدیدارشناسی، قوم‌نگاری، گراندد تئوری، تحلیل روایتی، و پژوهش انتقادی.
کرسول (2007) بر اساس دلایل و استدلال‌های مدونی انواع طرح‌های کیفی را در پنج روش روایتی، پدیدارشناسی، قوم‌نگاری، موردکاوی، و گراندد تئوری دسته‌بندی کرده است. به طور خلاصه، تمامی روش‌های کیفی به دنبال چگونگی ساخت معنا، چگونگی معنا بخشیدن مردم به زندگی‌شان و دنیاهایشان هستند.
در ادامه، هم‌سو با نظر کرسول درباره دسته‌بندی روش‌های کیفی به توضیح پنج روش اصلی در این رویکرد خواهیم پرداخت.
قدمت پژوهش روایتی (narrative research) به عنوان یکی از روش‌های کیفی در ادبیات روش پژوهش چندان نیست. بیشتر پژوهش‌هایی که از این روش برای حل مسائل استفاده کرده‌اند در سه دهه اخیر کار و منتشر شده‌اند. هرچند، این روش در گذشته نیز وجود داشته، اما در دهه‌های اخیر ساختاربندی، تعریف، و رایج شده است. واژه روایتی، به‌ویژه در حوزه علوم اجتماعی، واژه محبوبی است. مسائل گوناگون روانشاسی و جامعه‌شناسی پس از جنگ جهانی از مهمترین دلایل توجه به این روش بوده است. همچنین، جنبش‌های اخیر در حوزه فلسفه، مانند دیدگاه پسامدرن، نیز در گسترش این روش بی‌تأثیر نبوده‌اند.
طرح روایتی روشی که زندگی را تاریخی می‌بیند، و روشی میان‌رشته‌ای مرکب از حوزه‌های نظریه سواد، تاریخ شفاهی، رمان، روان‌شناسی، فلکلور، و فلسفه است. فرض این روش آن است که مردم واقعیت‌هایشان را بر اساس روایت داستانشان می‌سازند. پژوهشگر در روش روایتی به دنبال جستجوی داستان جامعه پژوهش و ثبت آن داستان است. بنابراین، آنچه که در پژوهش روایتی بسیار حائز اهمیت است، آزادی و اعتماد است. آزادی به معنای راحت بودن و باز بودن مشارکت‌کننده در جریان گردآوری داده، و اعتماد به معنای آن‌که مشارکت‌کننده تمام آن‌چه که واقعیت دارد را بیان کند، و هیچ واقعیتی را منحرف نکند. از این رو، ایجاد یک فضای دوستانه و صمیمی حین گردآوری داده میان پژوهشگر و مشارکت‌کننده در پژوهش روایتی ضروری به نظر می‌رسد.
پژوهش روایتی دارای مدل‌های گوناگون است که پژوهشگران به آنها اشاره کرده‌اند. یکی از مسائلی که درباره پژوهش روایتی وجود دارد، آن است که دانشجویان تفاوت میان این روش و روش‌های دیگر کیفی متوجه نمی‌شوند، یا به سختی آن را درک می‌کنند.
همچنین کرسول در سال 2012 ویژگی های طرح روایتی را اینگونه بیان می کند.
هفت ویژگی اصلی برای پژوهش روایتی :تجربیات فردیگاه شماری تجربیاتجمع آوری روایات فردیبیان دوباره روایتکدگذاری مضامینموقعیت یا شرایطهمکاری با شرکت کنندگان( کرسول، 2012).
 
مراحل اجرای طرح های روایتی:

 
با آن‌که ابزار اصلی گردآوری داده در پژوهش روایتی مصاحبه عمیق و ساختارنیافته است، ممکن است از اسناد تاریخی، آلبوم‌های خانوادگی، عکس‌ها و تصاویر، تفاهم‌نامه‌ها و قراردادها، سرگذشت‌نامه‌ها و خودسرگذشت‌نامه‌ها، نامه‌ها و پیام‌ها، تماس‌ها، و به طور خلاصه هرآنچه بتواند اطلاعاتی درباره موضوع مورد پژوهش به‌دست دهد، به عنوان منابع گردآوری داده استفاده کند. گردآوری دقیق و عمیق داده در این روش از آن نظر مهم است که مرحله تحلیل و نتیجه‌گیری کاملاً وابسته به دقت و صحت همین داده است.در مسائلی که به موضوع‌های مذهبی، فرهنگی، قومی قبیله‌ای و غیره می‌پردازند، پژوهش روایتی می‌تواند روش مناسبی برای پاسخگویی به آنها باشد.
البته باید بیان کرد که مصاحبه های روایتی علیرغم اهمیتی که در بازسازی تجارب راوی و فهم مشترک از آنها دارد و شناخت عمیق ساختار دنیای تجربه شده­ی او فراهم می سازد، محدودیت و انتقاداتی را نیز همراه دارد. در سطح روش شناختی تخطی منظم از انتظارات نقشی هم درمورد راوی و هم مصاحبه کننده و نیز رعایت نشدن انتظارات مربوط به وضعیت روایت در زندگی روزمره از جمله ملاحظات جدی وارد شده بر این روش است( فلیک، 1997).
 
تحلیل ساختاری روایت ها:
وان دایک استفاده از چهار قاعده ی کلان تقلیلی زیر را پیشنهاد می کند:
1) قاعده ی حذف/ انتخاب: یعنی حذف همه ی گزاره هایی در متن که برای تفسیر گزاره های دیگر گفتمان مهم نیستند و بر حقایق دلالت ندارند.
2) حذف شدید: که در صورت قوی تری از قاعده قبلی است. در این حالت جزییاتی که به لحاظ مکانی مهم هستند اما در سطح کلان تر فاقد اهمیت اند حذف می شوند.
3) تعمیم: گزاره های غیر مرتبط حذف نمی شوند، بلکه با ساختن گزاره ای که به لحاظ مفهومی کلی تر است، آن را از جزئیات معنا شناختی جملات مربوط منتزع می کنیم.
4) ساختن: در این حالت با جانشین ساختن گزاره ها در یک توالی مشترک، آن ها را با یکدیگر در نظر می گیریم. در حقیقت گزاره هایی را می سازیم که بر حقیقت کل دلالت دارند.
5) قاعده صفر: در این حالت گزاره ها تغییر نمی یابد و مستقیما در سطح کلان پذیرفته می شوند( ذکایی، 1387). 
نقدی که به این روش پژوهش وارد دانسته‌اند، آن است که پژوهش روایتی بیشتر از آن‌که بر روی بافت اجتماعی تأکید داشته باشد، روی افراد متمرکز است. به هر حال، پژوهش روایتی، مانند تاریخ زندگی، به دنبال پاسخگویی به پرسش‌های جامعه‌شناسی درباره گروه‌ها، اجتماعات، و بافت‌ها از طریق تجربه زیسته مشارکت‌کنندگان در پژوهش است. از آنجا که این روش پژوهش بر خاطرات افراد متکی است، آنجا که افراد قدرت یادآوری حوادث و اتفاق‌ها را ندارند، این پژوهش کارآمدی چندانی ندارد. علاوه بر این، پژوهش روایتی بسیار زمان‌بر و نیازمند آموزش‌های ویژه‌ای است.
  ﻣﻨﻈﻮر از رواﻳﺖ، ﻳﻚ داﺳﺘﺎن رواﻳﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺎﻣﻞ ﮔﻔﺘﻤﺎن رواﻳﻲ ﺑﻴـﺎن ﺷﺪه ﺗﻮﺳﻂ راوي اﺳﺖ، ﺑﻠﻜﻪ ﺷﺎﻣﻞ ﮔﻔﺘﻤﺎن ﺑﻴﺎن ﺷـﺪه ﻛﻨﺸـﮕﺮان و ﻧﻘـﻞ ﻗـﻮل ﻫﺎﻳﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ راوي از ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎي ﻛﻨﺸﮕﺮان اراﺋﻪ ﻛﺮده اﺳﺖ، ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ،رواﻳـﺖ در    « زﻧﺠﻴﺮه و در ﺗﻨﺎوب ﮔﻔﺘﻤﺎن ﻫﺎي راوي و ﮔﻔﺘﻤﺎن ﻛﻨﺸﮕﺮان ﺷﻜﻞ ﻣﻲ ﮔﻴﺮد(حجازی، 1390)
 
 

اقدام پژوهی

اقدام پژوهی و کاربردهای آن:                            دکترگلشن

 چکیده

این نوشتار به بحث از یکى از روش هاى پژوهش در قلمرو تعلیم و تربیت ـ یعنى اقدام پژوهى ـ مى پردازد. (البته این روش در گستره جهانى نسبتاً نوظهور و در مجامع علمى ایران تا حد زیادى ناشناخته است.) در این زمینه، ابتدا پیشینه این روش، سپس تعریف و تبیین جایگاه آن در میان سایر روش هاى پژوهش و در ادامه، مراحل، اهداف، گستره، ویژگى هاى اصلى، اهمیت و ضرورت بهره گیرى از این روش و برترى استفاده از این روش نسبت به سایر روش هاى پژوهشى در قلمرو تعلیم و تربیت به بحث گذاشته مى شود.

با توجه به اینکه روش تحقیق «اقدام(کنش)پژوهى»1 در سطح جهان و به ویژه در محافل علمى ایران، شیوه اى جدید است، لازم به نظر مى رسد که این شیوه پژوهشى از لحاظ پیشینه، تعریف، مراحل، اهداف و سایر جنبه ها مورد بررسى قرار گیرد تا پژوهشگران در موارد مقتضى از این روش تحقیق به نحو مناسب استفاده کنند.

 

1. پیشینه روش اقدام پژوهى(کنش پژوهی)

لوین (Kurt, Lewin: 1947) اولین کسى بود که با بیان این عقیده که اگر تحقیق نتواند فایده عملى داشته باشد تحقیق ناکافى است، زمینه لازم را براى تحقیق عمل نگر یا اقدام پژوهى فراهم ساخت. به نظر او، هدف اصلى تحقیق تنها درک و تفسیر رویدادها نیست، بلکه تغییر آنها نیز هست.2 تحقیق عمل نگر ابزار نیرومندى براى تغییر و بهبود رویدادها در سطح محلى است.

یکى از محققان در معرفى این روش مى نویسد:

متخصصان پژوهشى، روش هاى پژوهشى را به دو دسته بزرگ کمّى و کیفى تقسیم کرده اند. یافته هاى پژوهش هاى کمّى حاصل مطالعات نظام دار و قانونمندى است که به شیوه کل از جزء به دست مى آیند. اما یافته هاى پژوهش هاى کیفى، حاصل مطالعات و بررسى هاى فارغ از قانون هاى تغییرناپذیرى است که به شیوه جزء به کل به دست مى آیند. انجام دادن پژوهش کیفى نوعى چالش است که نتایج آن به صورت مجموعه اى به هم پیوسته و ناشى از خلّاقیت و سخت کوشى پژوهشگر به دست مى آید.3

در زمینه تاریخچه کاربرد این روش پژوهش نیز چنین آمده است:

توجه به پژوهش هاى کیفى، در برابر پژوهش هاى کمّى، روز به روز فزونى گرفته است. این توجه، جان تازه اى به روش تحقیق در عمل دمیده و از دهه 70 میلادى به بعد جاى ویژه خود را به دست آورده است.4

پس از مقدّمه مزبور که به اجمال روش اقدام پژوهى معرفى شد، هم اکنون به تعریف، مراحل انجام، و سایر مباحث آن مى پردازیم. پیش از پرداختن به تعریف روش «اقدام پژوهى» لازم است به این نکته اشاره شود که متخصصان فن در برابر نهاد فارسى اصطلاح «action research» از واژه هاى «اقدام پژوهى»، «تحقیق در عمل»، «تحقیق توأم با عمل» و «تحقیق عمل نگر»و"کنش پژوهی" استفاده نموده اند; اما به دلیل کثرت استفاده از واژه «اقدام پژوهى» در منابع نسبت به دیگر برابرنهادهاى آن، در این تحقیق کاربرد واژه «اقدام پژوهى» ترجیح داده شده است.

2. تعریف اقدام پژوهى و تبیین جایگاه آن در میان سایر روش هاى پژوهش

تعاریف گوناگونى از «اقدام پژوهى»، از سوى متخصصان فن ارائه شده است که در اینجا به اختصار به برخى از آنها اشاره مى شود:

کمیس و مک تگارت (Kemmis & Mc Taggart; 1982) در تعریف اقدام پژوهى گفته اند:

با پیوند دو اصطلاح «اقدام» و «پژوهش» چهره اصلى این روش نمایان مى شود. آزمون نظر در حین عمل، به عنوان وسیله اى است براى بهبود کار، و ابزارى براى ارتقاى سطح دانش.5

در تعریفى دیگر آمده است:

اقدام پژوهى فرایند جستوجوى منظم مشارکتى براى «مشخص کردن یک موقعیت نامعین» و کوشش جهت کاهش یا رفع آن است.6

اقدام پژوهى نوعى تحقیق است که توسط خود افراد درگیر در یک مسئله و براى حل یا کاهش آن انجام مى گیرد.7 عمل، محور اساسى در این نوع تحقیق است.

در تبیین جایگاه روش اقدام پژوهى در میان دیگر روش هاى پژوهش باید گفت:

چنانچه نوع داده هاى مورد نیاز تحقیق را ملاک دسته بندى روش هاى تحقیق قرار دهیم، مى توان روش هاى یادشده را به سه دسته تقسیم کرد: تحقیق توصیفى، تحقیق آزمایشى و تحقیق تاریخى.8

داده هاى لازم براى تحقیق تاریخى که مربوط به رویدادها و وقایع گذشته است، از قبل وجود دارد. در این مورد پژوهشگر باید به جستوجو بپردازد تا داده هاى مورد نیاز را بیابد; در حالى که براى تحقیق آزمایشى، پژوهشگر باید با کنترل متغیرهاى ناخواسته به دست کارى متغیرها پرداخته و از این طریق داده هاى لازم را تولید کند. در تحقیق توصیفى، پژوهشگر قادر به کنترل متغیرهاى ناخواسته نبوده، ولى سعى دارد «موقعیت نامعین» را شناسایى کند. در تحقیق توصیفى، پژوهشگر متغیرها را بدون کنترل مورد بررسى قرار مى دهد تا وضعیت موجود را شناسایى کند. تحقیق توصیفى را مى توان به پنج دسته تقسیم کرد: 1. پیمایشى;9 2. همبستگى:10 3. پس رویدادى (علّى ـ مقایسه اى);11 4. بررسى موردى (موردپژوهى);12 5. اقدام پژوهى.13

نتیجه آنکه اقدام پژوهى در زمره روش هاى تحقیق توصیفى است. هدف این دسته از پژوهش هاى آموزشى، توصیف شرایط یا پدیده هاى مربوط به نظام آموزشى مى باشد. با استفاده از اقدام پژوهى مى توان موقعیت هاى مربوط به اقدام ها و عملیات آموزشى را مشخص کرد و در بهبود آن کوشید.

3. مراحل اقدام پژوهى

از نظر متخصصان فن14 اقدام پژوهى به هر شکلى که صورت بگیرد، مستلزم طى نه گام به این شرح است:

1. انتخاب موضوع اقدام پژوهى;

2. مشخص کردن مبانى نظرى اقدام پژوهى که شامل تعیین ارزش ها، باورها و دیدگاه هاى نظرى پژوهشگر درباره موضوع انتخابى است;

3. تعیین سؤال ها یا مسائل اقدام پژوهى که پژوهش را رهنمون مى سازند;

4. گردآورى داده ها و اطلاعات(شواهد1);

5. تحلیل داده ها که در اقدام پژوهى از تحلیل هاى ساده تر و عملى تر استفاده مى شود;

6- احرای راه حل عملی برگرفته از مرحله قبل.

7- گردآوری اطلاعات(شواهد2)به منظورارزیابی عمل

8-بازخورد وتحلیل شواهد2

9. گزارش نتایج و یافته هاى اقدام پژوهى در جلسات، سمینارها، کنفرانس ها و نشریات (بدین سان، پژوهشگر مى تواند دامنه ارتباط خود را براى حل کردن مسائل موردنظر گسترش دهد);. برنامه ریزى عملى و مبتنى بر نتایج پژوهش; مانند استفاده از نتایج اقدام پژوهى در تهیه طرح درس و برنامه آموزشى که سبب مى شود معلم نقاط ضعف کار خود و نیز دانش آموزان را به درستى و بدون آزمایش و خطا برطرف کند تا اشتباهات گذشته تکرار نگردد.

4. اهداف اقدام پژوهى در گستره تعلیم و تربیت

در اقدام پژوهى، هدف پى بردن به روابط پدیده ها و یا ـ به اصطلاح ـ متغیرها نیست، بلکه بررسى موضوعاتى است که فرد در محیط کار و در حیطه شغلش با آنها درگیر است و مى خواهد پاسخشان را به صورت علمى و از راه پژوهش بیابد. پس ایجاد تغییر، تعدیل یا اصلاح در وضعیت موجود هدف عمده در این پژوهش است.15

سه هدف عمده را مى توان براى اقدام پژوهى یادآور شد:

1. تربیت معلمان پژوهشگر;

2. پیشبرد هدف هاى مدرسه;

3. بناکردن فرهنگ حرفه اى در میان معلمان.16

ایزاک (Stephen Isaac) در خصوص هدف از روش تحقیق اقدام پژوهى مى نویسد:

گسترش مهارت ها یا رویکردهاى جدید و حل مسائل با استفاده از کاربرد مستقیم روش ها و مهارت ها در مراکز آموزشى و یا محیط هاى واقعى و شغلى، و به دست آوردن اطلاعات براى استفاده در کلاس هاى درس محلى و دادن آموزش ضمن خدمت به معلمانى که درگیر تدریس هستند.17

همچنین در زمینه هدف از روش اقدام پژوهى مى توان گفت:

پژوهش در اینجا به معناى آنچه در دانشگاه ها و مراکز عالى انجام مى پذیرد و داراى مراحل ویژه و پیچیده مى باشد نیست، بلکه منظور بررسى راه هاى گوناگون ممکن براى تغییر وضعیت نامطلوب موجود توسط خود افراد درگیر در آن مسئله در محیط کلاس و آموزشگاه با در نظر گرفتن مراحل ساده مى باشد.18

5. گستره اقدام پژوهى

«اقدام پژوهى» مى تواند در همه عرصه هاى زندگى حرفه اى، یعنى هر جا که تربیت و آموزشى جریان دارد، کاربرد داشته باشد. بنابراین، متخصصان شاغل در خدمات بهداشتى، امور رفاهى، آموزش و پرورش، و حتى خدمات پلیسى و نظامى و نیز متخصصان شاغل در سایر سازمان هاى مذهبى، فرهنگى، و اجتماعى مى توانند از اقدام پژوهى بهره بگیرند.

درباره گستره اقدام پژوهى باید گفت:

تحقیق عمل نگر ممکن است تقریباً در تمام موقعیت هایى که مسئله اى براى افراد پیش مى آورد، مانند: یک کلاس، بیمارستان، صنعت، زندان و از این قبیل به کار گرفته شود تا مسئله پیش آمده را حل کند. این روش ممکن است توسط یک معلم، گروهى از معلمان یک مدرسه، تعدادى از معلمان و پژوهشگران، و همکارى معلمان و تعدادى از استادان دانشگاه انجام شود. تحقیق عمل نگر (اقدام پژوهى) در حوزه هاى زیر بیشتر مورد استفاده قرار مى گیرد:

1. روش هاى تدریس: براى مثال، جایگزین کردن روش سنتى با روش اکتشافى; 2. راهبردهاى تدریس: براى مثال، اتخاذ یک روش یکپارچه براى یادگیرى; 3. روش هاى ارزشیابى; 4. نگرش ها و ارزش ها; 5. رشد حرفه اى و مداوم معلمان: براى مثال، بهبود مهارت هاى تدریس، توسعه روش هاى جدید یادگیرى، افزایش قدرت تحلیل و بالابردن خودآگاهى معلمان.19

6. ویژگى هاى اصلى اقدام پژوهى در تعلیم و تربیت

1. در اقدام پژوهى، معمولا معلم خود پژوهشگر است و نقش اصلى پژوهشى به عهده او مى باشد; چه به این وسیله معلم به عنوان مجرى اصلى تحقیق اقدام پژوهى، مى تواند مسئله ملموسى را که با آن روبه روست حل کند یا بهبودى امور را میسّر سازد; مثلا مشکلات فرایند تدریس را به طور گام به گام در طول یک مدت معین و با استفاده از سازوکارهاى گوناگون پژوهشى (پرسشنامه، مصاحبه و مانند آن) مورد کندوکاو قرار دهد.20

2. در این روش پژوهشى از روش هاى تجزیه و تحلیل ساده استفاده مى شود و تأکید بر معناداربودن عملى است تا معنادار بودن آمارى.21

3. تحقیق عمل نگر (اقدام پژوهى) فاقد سخت گیرى و روش عملى است، بلکه پژوهشى است که در مقایسه با سایر روش هاى علمى از انعطاف پذیرى و قابلیت انطباق بالایى برخوردار است.22

4. اقدام پژوهى موجب مى شود که افراد درباره موقعیت هایى که در آن کار مى کند (کلاس درس، مدرسه، نظام ها) به تحلیل هاى انتقادى دست بزنند و همچنین پژوهشگر نسبت به حرفه خود نگرش عینى به دست مى آورد و ویژگى هاى آن را مى شناسد.23

5. در حقیقت، اقدام پژوهى پاسخى است به انتقادهایى که از کاربردى نبودن اغلب پژوهش هاى مرسوم به عمل مى آید.24

6. تحقیق عمل نگر فاقد سخت گیرى و روش علمى است، بلکه پژوهشى است که در مقایسه با سایر روش هاى علمى از انعطاف پذیرى و قابلیت انطباق بالایى برخوردار است.25

7. تحقیق در عمل (اقدام پژوهى) معلمان را درگیر مسئله مى کند. معلمان در عمل مهار تمام مراحل پژوهش را در دست مى گیرند و به دوباره سازى مهارت هاى حرفه اى خود مى پردازند.26

8. در اقدام پژوهى لازم نیست که همه داده ها و شواهد متکى بر اعداد یا به عبارتى، کمّى باشند. اظهارنظر همکاران، والدین، دانش آموزان، متخصصان فن و دیگران تأییدى بر اصلاح و تغییر است.27

7. اهمیت و ضرورت استفاده از روش اقدام پژوهى در تعلیم و تربیت

به باور برخى صاحب نظران، تا خود معلمان وارد میدان پژوهش نشوند نمى توانند فقط به اتکاى یافته هاى پژوهشى پژوهشگران دانشگاهى و مرسوم تحول چشمگیرى در آموزش و یادگیرى به وجود آورند. براى نمونه، پرینگ (Pring)، آورده است که در کشور آمریکا براى پژوهش هاى آموزشى سالانه بیش از یک میلیارد دلار از وجوه فدرال و دولتى هزینه مى شود. از سوى دیگر، بسیارى بر این باورند که این پول ها خوب هزینه نشده و در گزارش ها آمده است که این پژوهش ها پاسخگوى پرسش هایى دولت ها در زمینه هاى آموزشى نبوده و نتوانسته است در مورد مسائل آموزشى ویژه و خُرد، مثل روش هاى تدریس و گروه بندى دانش آموزان مفید واقع شود.28

نکته دیگر اینکه تخصصى بودن پژوهش هاى دانشگاهى نیاز به تحقیق به روش اقدام پژوهى را دوچندان نموده است; زیرا پژوهش هاى دانشگاهى مبتنى بر اصول و نظامى است که هر گام آن مستلزم داشتن دانش و مهارت و تخصص ویژه است; مثل نمونه گیرى هاى آمارى، تجزیه و تحلیل آمارى، تهیه پرسش نامه هاى روا و مانند آن. یافته هاى این نوع از پژوهش ها نیز متأسفانه به گونه اى گزارش مى شوند که بیشتر معلمان قادر به فهم آن نیستند و در نتیجه، این پژوهش ها از نظر معلمان چندان مفید ارزیابى نمى شوند.29

در خصوص نیاز جامعه آموزش و پروش به روش اقدام پژوهى باید گفت:

از آنجا که پژوهشگران کمّى واقعیت هاى تدریس در کلاس درس را تجربه نکرده اند یا نمى کنند، باید به روش هاى دیگرى دست یازید تا شکاف میان پژوهش هاى کمّى و کیفى پرشود.30

با مرورى اجمالى بر تاریخ اقدام پژوهى، به دست مى آید که معلمان به دلیل احساس جدایى بین عمل و نظر همواره نگران ناهمخوانى پژوهش هاى کلاسیک با دنیاى واقعى یاددهى ـ یادگیرى مى باشند و از این رو، از تحقیق به روش اقدام پژوهى حمایت مى کنند. در این خصوص، مى توان به این موارد اشاره کرد:

1. معلمان اغلب با تردید به پژوهش هاى آموزشى مى نگرند.

2. معلمان ترجیح مى دهند از تجربه هاى شخصى یا همکاران خود سود ببرند.

3. حتى معلمانى که براى استفاده از یافته هاى پژوهشى انگیزه کافى دارند، از اجراى الگوهاى پژوهش عاجز شده اند.31

همچنین در مورد نیاز آموزش و پرورش به تحقیق به روش اقدام پژوهى باید گفت:

این خطر وجود دارد که تدریس معلمان رفته رفته به نوعى تفکرزدایى تبدیل شود; زیرا معلمان نباید همانند فنورزان (تکنسین ها)، هویت حرفه اى خود را مرهون به کارگیرى قالبى یا مکانیکى یافته هاى پژوهشى علمى بدانند و تصور کنند که از تفکر بى نیازند. در غیر این صورت، روح آموزش و پرورش و یاددهى یادگیرى، با تمام ظرافت ها و راز و رمزهاى شگفت انگیزى که دارد، در معرض ورشکستگى قرار خواهد گرفت.32

یکى از محققان در مورد ضرورت استفاده از روش اقدام پژوهى درتعیلم و تربیت به این نکات اشاره نموده است:

1. با درگیرشدن معلم در عمل پژوهش، موضوع جدایى بین نظر و عمل از بین مى رود.

2. اگر معلم خود پژوهنده باشد، نسبت به یافته هاى پژوهش هاى دیگران نیز واکنش نشان مى دهد.

3. معلمان موجّه ترین افراد در تشخیص مسائل و نیازهاى دانش آموزان و در سطحى بزرگ تر، مشکلات آموزشى و پرورشى، هستند; چه بهتر که این مسائل به دست خود آنان حل شود.

4. یافته هاى پژوهش هاى آموزشى را در نهایت معلم به کار خواهد برد و از این رو، بهتر است خود وى از خانواده پژوهشگران باشد.

5. معلم بیش از دیگران در معرض پرسش قرار مى گیرد. والدین علاقه مند همواره پرسش هاى خود را با معلمان در میان مى گذارند. بهتر است خود معلم درگیر پژوهش و حل مسائل مربوط به خود باشد.

6. معلم، ضمن پژوهش رشد مى کند و به بالندگى مى رسد، چاره یاب مى شود و از طریق فعالیت هاى پژوهش گرایانه او نوجویى و نوخواهى اشاعه مى یابد.

7. پژوهش به وسیله معلم پژوهشگر، رنگ و بوى بومى و محلى به خود مى گیرد; چیزى که جامعه بسیار پراکنده و متنوع آموزش و پرورش به آن نیاز بسیار دارد.33

8. برترى روش اقدام پژوهى نسبت به سایر روش هاى پژوهشى

این روش همچون سایر روش هاى معتبر علمى داراى محدودیت هایى است. درباره محدویت داده هاى پژوهش هاى دانشگاهى باید گفت:

داده هاى پژوهش هاى تربیتى دانشگاهى، اغلب کمّى و مبتنى بر پرسشنامه است. این داده ها نه تنها در اکثر موارد قابل درک و تحلیل توسط معلمان نیستند، بلکه براى پاسخ گویى به مسائل مطرح شده در کلاس درس از کفایت لازم برخوردار نمى باشند; چراکه معلمان در کلاس هاى درس، علاوه بر عدد و رقم، با احساس ها و عواطف و نگرش ها و جنبه هاى کیفى دانش آموزان سر و کار دارند که داده هاى کمّى مرسوم توانایى تجزیه و تحلیل آن ها را ندارد. گفتنى است در کشور ما، استادان و پژوهشگران دانشگاهى بر استفاده از آمار و پژوهش هاى کمّى چنان اهمیت و ارزش داده اند که پژوهش هاى کیفى و غیرآمارى را یا جزو پژوهش به شمار نمى آورند یا آن را از دانشجویان فوق لیسانس و دکترى قبول نمى کنند. اینان آگاهانه یا ناآگاهانه دنباله رو رویکرد پوزیتیویستى یا اثبات گرایى اند که به غلط معتقدند هر چیزى را که نتوان به صورت کمّى سنجید و تجربه کرد باید در موجودیت آن شک کرد.34

کِمیس و کرر (Kemis & Carer) در زمینه نقص پژوهش هاى مرسوم مى گویند:

پژوهش هاى آموزشى مرسوم فاقد روش تحقیق ویژه است; زیرا روش تحقیقى که در پژوهش هاى مرسوم دانشگاهى به کار گرفته مى شود، برگرفته از روش تحقیق علوم اجتماعى و روان شناسى است، نه برآمده از محیط هاى آموزشى و جریان آموزش و یادگیرى. خودِ روش هاى تحقیق در علوم اجتماعى و روان شناسى نیز در اکثر موارد تقلیدى است از روش هاى تحقیق علوم طبیعى که همیشه قابل تعمیم و تسرّى به علوم انسانى به ویژه کلاس هاى درس نیستند.35

مک نیف و همکاران او در مورد برترى هاى اقدام پژوهى در قلمرو آموزش و پرورش این گونه مى گویند:

طرف داران پژوهش در عمل، از جمله پژوهش در عمل آموزشى، بر این باورند که پژوهش باید از انحصار نخبگان درآید و به صورت مشارکتى ـ یا فردى ـ جزو وظایف همه دست اندرکاران آموزش و پرورش، به ویژه معلمان، قرار گیرد.36

9. پیامدهاى مثبت اقدام پژوهى

نوفک و زیچنر (Noffke & Zeichner) معتقدند که تحقیق عمل نگر براى معلمان داراى این پیامدهاى مثبت است:

1. در تعریف و برداشت معلمان از مهارت هاى حرفه اى و نقششان تغییراتى ایجاد مى کند.

2. احساسات خودارزشى و اطمینان آنها را افزایش مى دهد.

3. آگاهى آنهارا ازموضوع هاى کلاسى افزایش مى دهد.

4. آمادگى آنها را براى تفکر و تعمق بهبود مى بخشد.

5. ارزش ها و باورهایشان را تغییر مى دهد.

6. همخوانى بین نظریه هاى کاربردى و شیوه هاى عملى را بهبود مى بخشد.37

البته به برخى دیگر از فواید استفاده از این روش نیز مى توان اشاره نمود; از جمله:

1. دلنشین ترین فایده پژوهش در عمل ـ اقدام پژوهى ـ معلم این است که نتایج پژوهش از بالا، یا بیرون کلاس و مدرسه، صادر نمى شود، بلکه به همت خود معلم و همکاران او به دست مى آید.

2. حاصل پژوهش هاى معلمان کاملا جنبه کاربردى پیدا مى کند; چون معلم فقط براى حل مشکلات کلاس یا مدرسه خود دست به پژوهش مى زند و در نتیجه، یافته هاى پژوهش هاى آموزشى را در نهایت معلم به کار خواهد برد.

3. معلم، ضمن پژوهش رشد مى کند و به بالندگى مى رسد، چاره یاب مى شود و از طریق فعالیت هاى پژوهش گرایانه او نوجویى و نوخواهى اشاعه مى یابد.

4. وقتى معلم دست به پژوهش مى زند و مشکل یا مسئله خودش را حل مى کند، نسبت به یافته هاى خود احساس تعلّق حرفه اى پیدا مى کند.

5. پژوهش هاى معلم پژوهنده، در مقایسه با هزینه هاى هنگفت در زمینه هاى گوناگون که اغلب ناموفق هم هستند بسیار مناسب و منطقى تر است.

6. مشارکت معلمان در پژوهش سبب مى شود اعتماد به نفس و خودباورى آنان تقویت شود.

7. چون داورى در مورد درستى یا نادرستى پژوهش به وسیله خود معلم انجام مى گیرد، زودتر به توانمندى حرفه اى دست مى یابد.38

جمع بندى

با تبیین روش اقدام پژوهى از جهات گوناگون روشن گردید که قلمرو پژوهش اختصاص به متخصصان و پژوهشگران دانشگاهى ندارد; بلکه کارگزاران عملى آموزشى و پرورشى، یعنى معلمان که از نزدیک با مسائل و مشکلات فراگیران در ارتباط هستند هم مى توانند در نقش پژوهشگر ظاهر شده و به صورت علمى و روشمند به حل مسائل حرفه اى خود که به طور ملموس و عینى با آنها سرو کار دارند اقدام نمایند.

با توجه به آنچه گفته شد، در صورتى که دست اندرکاران تعلیم و تربیت زمینه هاى لازم را فراهم کنند، معلمان مى توانند همزمان با عمل تدریس با انجام تحقیق به روش اقدام پژوهى که نوعى وارسى در کار حرفه اى با هدف بهبود آن است، در جهت کارایى هرچه بیشتر فرایند تعلیم و تربیت نقش مهمى را ایفا کنند و علاوه بر آن، به رشد و ترقّى حرفه اى نایل آیند.

 پى نوشت ها

1. Action research.

2ـ رمضان حسن زاده، روش هاى تحقیق در علوم رفتارى، تهران، ساوالان، 1382، ص 166.

3و4ـ على رؤوف، «چرا علاقه به پژوهش در عمل احیا شده است؟»، مجله رشد تکنولوژى آموزشى، دوره نوزدهم، ش 152 (آذر 1383)، تهران، دفتر انتشارات کمک آموزشى، ص 47.

5ـ جین مک نیف و همکاران، اقدام پژوهى، ترجمه محمّدرضا آهنچیان، تهران، رشد، 1382، ص 28.

6ـ عبّاس بازرگان، «جزوه آموزشى اقدام پژوهى»، تهران، دانشگاه تهران، 1385، ص 168.

7ـ اقبال قاسمى پویا، راهنماى عملى پژوهش در عمل، تهران، پژوهشکده تعلیم و تربیت، 1381، ج 2، ص 9.

8ـ عبّاس بازرگان، پیشین، ص 168.

9. Survey Research.

10. Correlational Research.

11. Ex-Post Factor / Causal Comparative.

12. Case - Study.

13. Action Research.

14ـ جین مک نیف و همکاران، پیشین، ص 109.

15ـ ر.ک. عزت اللّه نادرى و مریم سیف نراقى، روش هاى تحقیق و شیوه هاى ارزشیابى در علوم انسانى، تهران، بدر، 1380.

16ـ مک نیف و همکاران، پیشین، ص 108.

17ـ استفان ایزاک، راهنماى تحقیق و ارزشیابى در روان شناسى و علوم تربیتى، ترجمه على دلاور،تهران،ارسباران،1380،ج2،ص44.

18ـ حسن ملکى، مهارت هاى اساسى تدریس، زنجان، نیکان کتاب، 1382، ص 304.

19ـ رمضان حسن زاده، پیشین، ص 166.

20ـ زهره سرمد و همکاران، روش هاى تحقیق در علوم رفتارى، تهران، آگه، 1376، ص 85.

21ـ استفان ایزاک، پیشین، ص 47.

22ـ رمضان حسن زاده، پیشین، ص 168.

23ـ على رؤوف، پیشین، ص 48.

24ـ ر.ک. محمود مهرمحمّدى، جستارهایى در پژوهش در قلمرو آموزش و پرورش، تهران، پژوهشکده تعلیم و تربیت، 1379.

25ـ رمضان حسن زاده، پیشین، ص 137.

26ـ على رؤوف، پیشین، ص 49.

27ـ حبیب صدرزاده، پیشین، ص 51.

28و29ـ اقبال قاسمى پویا، پیشین، ص 13ـ14/ ص 24.

30ـ على رؤوف، پیشین، ص 49.

31و32ـ محمود مهرمحمّدى، «نگاهى تازه به رابطه میان پژوهش و عمل تربیتى»، مجلهپژوهش در مسائل تعلیم و تربیت، ش 7 و 8 (زمستان، 1376 و بهار 1377)، تهران، به نقل از: على رؤوف، پیشین، ص 47/ ص 44.

33 و 34 و 35ـ اقبال قاسمى پویا، پیشین، ص 9/ ص 18/ ص 24.

36ـ مک نیف و همکاران، پیشین، به نقل از: على رؤوف، پیشین، ص 49.

37ـ رمضان حسن زاده، پیشین، ص 168.

38ـ اقبال قاسمى پویا، پیشین.